دو شعر از علی شاه مولوی:
ساعت ها با یاد قربانیان 67
ساعت دیر است به خانه برگردید
از همان کوچهی درخت پوشِ جوی گذر
حالا حتما بچه گربه های بهاری بزرگ شده اند
و سهم ما از سیب های رسیدهی آن خانه قدیمی
بر شاخه های روی شانه دیوار مانده ست.
کاش باز هم نام کوچه راعوض نکرده باشند
***
چقدر دلشورهی تو را که بهانه دیدن ساعت می کنی
دوست دارم
چقدر می ترسم ساعتت را بی تو ببینم
مثل همه ساعت خوابیده که نامه رسانان نابلد
لابلای لباس های چروک آوردند
یادت هست؟
از سکوت عقربه هاسکون ناگهانی نبض ها
می شود حدس زد که ...
ترسیدی؟
***
در فاصلهی جابجایی عددهای شش و هفت
ارواح آشنای بسیاری
راز سکون عقربه ساعتشان را
بر تقویم دیوار رو به رو نوشته اند
حالا هر قدر هم دیر شده باشد
دیگر صاحبان آن ساعت ها
به خانه بر نمی گردند
ساعت سرد است
به خانه برگردید.
(علی شاه مولوی)
___________________________________________
شیشه بانک ها اتومبیل های دولتی
قنداق تفنگ ها پیشانی پاسبان ها
پل های پشت سر و دل های عزیزان مان را شکستیم
تا به اینجا رسیدیم
قرار ما میدان عدالت بود از مسیر آزادی
شما در مسیر غنائم پیاده شدید
من به این عشق عمومی مشکوکم
لطفا پرچمی را که به شما دادم
به من بازگردانید
(علی شاه مولوی) |