خاطرهی کوتاهی از روزهای پر درد تابستان 67
بهناز فرمانبر
از کابین سوم حمام سالن 3 بیرون آمدم. حولهام را دور سرم پیچیده بودم و ساک نایلونی لباسم توی دستم بود. با وسواس خاصی شلوارم را تا کرده بودم تا زمین نخورد. همین که پایم را از در بیرون گذاشتم، آزیتا را با اون قد بلند و موهای فری دیدم که جلوی درب دستشویی ایستاده بود و با صدای بلند بهم گفت: «بهناز کجایی؟ آزاده رو هم صدا کردن....»
باورم نمیشد انگار که منگ منگ بودم. بله امروز 19 مرداد 67 بود. از آن شب لعنتی، یعنی 8 مرداد 67 تقریبا دو هفته گذشته بود. شب جمعه حدود ساعت 5/11 وقتی که تقریباً همه تو بند خواب بودند، بلندگو به صدا در آمد و 5 نفر را برای بازجویی خواند. فردای آن روز که جمعه بود تقریباً مثل همه روزهای قبل گذشت. فقط نمیدانستیم که چرا نصفه شب که تا حالا سابقه نداشته کسانی را برای بازجویی خواندند. ولی از شنبه صبح زود بلندگو روزانه چند بار به صدا در میآمد و تعدادی را برای بازجویی میخواندند. هم زمان تلفن، ملاقات و روزنامه همهی بندها به جز بند ما قطع شد. آیندهای مبهم در انتظار همه بود. نمیدانستیم برای چکاری بچهها را میبردند، فقط میدانستیم که اوضاع خوبی نیست.
با صدای آزیتا به خودم آمدم که دوباره تکرار کرد: «آزاده رو هم صدا کردند!» زبانم بند آمده بود نمیدانستم چی بگویم درسته که آزاده هم طرفدار مجاهدین بود ولی آخه برخوردهای تند و تیزی با پاسدارها نداشت، معمولاً مجاهدهایی رو صدا میکردند که در زندان مرتب در حال اعتراض بودند. ولی آزاده که سرش به کار خودش بود و فقط مشغول تدریس ریاضی - فیزیک و زبان انگلیسی بود، با اون دیگه چیکار داشتند؟
متأسفانه علیرغم دوستی چند ساله من با آزاده دو هفته بود که با هم حرف نمیزدیم. چون از وقتی روزنامه بند بالا قطع شده بود، بچههای بند بالا از من روزنامه میخواستند و من با هر مشتقی بود از هر اتاق یک برگ میدزدیدم و به بند بالا میفرستادم. آزاده با این کار من خیلی مخالفت کرد و از دست من عصبانی شده بود و میگفت: «مگر شرایط را درک نمیکنی؟ چرا بند بالا از تو چنین توقعی دارند و تو رو به خطر میاندازند؟ خوب یه مدت روزنامه نخوانند مگر چی میشه؟» ولی من به جای این که منظور او را درک کنم فقط بهش گفتم: «واقعاً که یک مجاهدی!» منظورم این بود که چپها رو قبول نداری، این آخرین حرف ما بود تا روزی که اون رو صدا کردند.
سکوتی مرگبار بر سالن سایه افکنده بود. حدود 14 نفر رو صدا کرده بودند. بچهها با چادر و چشمبند و یک مسواک توی جا دگمه و یک سوزن پایین درز مانتو آماده شده بودند. بقیه دو طرف راهروی سالن صف بسته بودند. احضاریها از بین دو صف روبوسیکنان خداحافظی میکردند. همان لحظه شعر آرش «کدامین نغمه میریزد»، «کدام آهنگ آیا میتواند ساخت»، «طنین گامهای استواری را که سوی نیستی مردانه میرفتند؟»... به ذهنم خطور کرد. اکنون معتقدم که واقعاً هیچ آهنگ، شعر و فیلمی نمیتواند آن لحظات را به تصویر در آورد. تجربهای تلخ و استثنایی، لحظهی بدرودی تحمیلی، بیصدا و چشم بسته با انسانهایی پاک و بیگناه... بی هیچ مقاومتی... بی هیچ اعتراضی...
من و آزاده رو به روی هم قرار گرفتیم. آزاده سعی میکرد که من ناراحت نباشم. من لال شده بودم و فقط گفتم: «نه من با تو خداحافظی نمیکنم، نه تو برمیگردی... تو برمیگردی؟»
تا ظهر آن روز بچهها را پشت در ساختمان با چشم بند رو به دیوار نگه داشته بودند. ساعت یک آنها را به هواخوری فرستادند که با چادر و چشم بند فقط یک گوشه بشینند. من هم از سوراخ بین حصار پنجره نگاهشان میکردم. تا این که ساعت چهار آنها را بردند. ولی خدایا کجا میرفتند آن هم با این عجله که حتی ظرفیت جا به جایی زندانیان را نداشتند.
همین روند ادامه داشت تا روز سوم شهریور که هواخوری دادند. هم زمان چند تا پاسدار زن هم به هواخوری آمدند. از محبوبه اسمش را پرسیدند، بلافاصله که به دفتر بند برگشتند. بلندگوی نحص بار دیگر به صدا در آمد: «محبوبه حاجعلی خیلی سریع برای بازجویی» او آخرین نفری بود که از بند ما رفت. آخرین انتخاب توسط نگهبانها.
روزها از پی هم میگذشت. سکوتی مطلق در بند چیره شده بود. هیچ کس راجع به بچههایی که برای بازجویی رفته بودند چیزی نمیپرسید. این سکوت تا سالها بعد هم ادامه داشت.
حدسهای مختلفی از جمله انفرادی، تنبیهی، گوهردشت، قزل حصار یا حتی تنبیههای تابوت و کرسی سالهای 61 -62 به ذهنها خطور میکرد ولی احتمال اعدام دستهجمعی خیلی دور از ذهنها بود. چون همه حکم داشتند یا حکمشان تمام شده بود.
روز بیستم آبان 67 اولین روز ملاقاتها بود. خواهر آزاده سری اول ملاقاتیها بود. وقتی برگشت حالتی گر گرفته داشت و سعی میکرد خود را خونسرد نشان دهد. با صدای بلند گفت: «آزاده رو اعدام کردند، ساکش رو دادند خونه..... آره آزاده رو اعدام کردند.» یک دنیا سؤال بیجواب یکهو جواب پیدا کرد. تکلیف همه 142 نفری که از 3 بند زنان برده بودند، یک باره روشن شد. همه را اعدام کرده بودند. با پرسیدن یک سؤال: «اتهامت چیه؟» و پاسخ «مجاهد» یا «منافق» تکلیف همهی طرفداران مجاهدین و «نماز خواندن» تکلیف همه زندانیان چپ را روشن کرده بود.
ولی آزاده چرا؟ او که تندروی نمیکرد. بله او جزء معدود کسانی بود که جرمش کف پاهاش بود و با دو بار عمل جراحی هنوز خوب نشده بود. جرمش صدای سرفش بود که بر اثر یک سال انفرادی گوهردشت نصیبش شده بود. جرمش آن خاطرهی شبهای ننگین گوهردشت بود.
ولی خاطرهی بازجوییهای آزاده با خودش به سینه خاک نرفت. آزاده با اصرارهای طولانی من بالاخره یک شب در هواخوری بند 325 قفل لبش را شکست و تلخترین لحظات شکنجه خودش را برایم باز گفت. دردهایی که به هیچ کس نگفت و من تنها امانتدار خاطرات بازجویی او هستم و به دنبال راهی نو برای این که دیگر هیچ آزادهای زیر شکنجه نرود و هیچ آزادهای به جرم عقایدش اعدام نشود. به دنبال حقوق بشر و آزادی. |