تابستانِ 67
بیچاره دلم
به کوچه های قدیمی که می رسد
راهِ خودش را کج می کند
نه اینکه راهِ محله های قدیمی کج باشد
یا بارِ دلِ رمیدۀ من.
نه!
پا به آن محله ها که می گذارد
پرتاب می شود
به اعماقِ آن غمِ شصت وهفت ساله
و شصت و هفت هزار کیسه
خون بالا می آورد
و شصت و هفت هزار سال
سرِ بریده می بیند
که هیچ یک اذان نمی گویند
و شصت وهفت بار تاریخ را دور می زند
ودر جرزهای آن شقاوتِ شصت و هفت ساله
مدفون می شود.
* * *
هیچ گریه ای و هیچ ناله ای
حفره های غربت را پر نمی کند.
گلبهار مقدم
|