نه !
نه فراموش می کنیم و نه می بخشیم .
ازآن روزهای خونین...
گزارش یکی از نجات یافتگان کشتار همگانی تابستان 67
گزارش یکی از نجات یافتگان کشتار همگانی تابستان 67
ازآن روزهای خونین ...
هیچ جنایتی نمی تواند تا ابد پنهان بماند و هیچ جنایتکاری نمی تواند سیمای کریه و غیر انسانی خود را در پشت ماسک دروغ و ریا پنهان سازد .
آفتاب حقیقت نمی تواند برای همیشه در پشت ابرهای تیرۀ دروغ، ریا، بهتان و فراموشکاری پوشیده بماند .
جنایتکاران و تبهکاران باید رسوا شوند .
آدمکشان حقیقت ستیز باید سزای عمل خویش را ببینند .
هیچ جنایتکاری نباید بتواند گریبان خود را از چنگ عدالت رها سازد .
این فریاد زجردیدگان و شکنجه شدگانی است که سرود زندگی بر لب، قلب هایشان آماج گلوله های پاسداران رژیم حاکم بر ایران شده و در گورهای جمعی در خاک غنوده اند .
این فریاد دادخواهانۀ هزاران انسان شریف و مظلومی است که از قعر گورهای جمعی مارا به دادخواهی فرا می خوانند .
این فریاد در گلو ماندۀ هزاران زن و مرد و دختر و پسر جوان است که صرفاً به گناه دگر اندیشی به چوبه های دار آویخته شده و به گلوله بسته شده اند .
این فریاد پرخروش هزاران جان شیفتۀ آزادیخواه و عدالت طلبی است که با اتکا به فتوای خود روح الله خمینی، در بیدادگاه های اسلامی به دار آویخته شده و در گورهای جمعی به خاک سپرده شده اند .
این فریاد عاشقان دل سوختۀ گلزار خاوران است که با چشمانی نگران از ما می خواهند تا اجرای کامل عدالت و به پای میز محاکمه کشانده شدن جلادان و تبهکارانی که فاجعه کشتار زندانیان در تابستان 1367 را به وجود آوردند، از پای ننشینیم .
این فریاد را باید هرچه پرتوان تر و رساتر ساخت .
نباید گذاشت این فاجعه بزرگ ضد انسانی فراموش شود. نباید اجازه داد تا این عظیم ترین فاجعه انسانی تاریخ کشورمان که «فاجعه ملی» میهنمان نام گرفته است، به باد فراموشی سپرده شود .
ما حق نداریم فراموش کنیم و نباید بگذاریم که دیگران فراموش کنند. نه !
هرگز فراموش نخواهیم کرد و هرگز جنایتکاران را نخواهیم بخشید .
آنچه که در زیر می خوانید گزارش مستندی از زبان یکی از نجات یافتگان کشتار زندانیان در سال 1367 توسط رژیم جمهوری اسلامی ایران است که خود شاهد عینی فاجعه کشتار زندانیان در زندان «گوهردشت» بوده است .
این گزارش زنده و مستند، که چندی پس از وقوع آن جنایت وحشتناک نوشته شده و در همان زمان در چند نشریه و رادیو "چپ" در خارج از کشور انتشار عمومی یافته است - نه تنها پرده از یک جنایت و تبهکاری بزرگ و تاریخی برمی دارد، بلکه آن حماسه پرشکوهی را به نمایش می گذارد که فرزندان فرزانه و دلاور مردم آن را در زندانها و شکنجه گاهای رژیم به نمایش گذاشتند .
گزارش در دو بخش تنظیم شده است .
سایت آذربایجان
ازآن روزهای خونین ...
بخش اول
ساختمان بزرگ زرد رنگ زندان گوهردشت، مثل خسته از راهی طولانی، تنهادراین دشت وسیع لم داده بود. آفتاب گرم مردادماه در حیاط زندان گوهردشت پهن شده بود.سکوت و گرمای بعد از ظهر تابستان چنان آرامشی به زندان می داد که بی اختیار هوس می کردی در سبزه زار های کنار یک رودخانه بودی. عده ای از بچه ها در گوشه و کنار نشسته و مشغول صحبت بودند، تعدادی قدم می زدند و برخی هم در این آرامش، خواب را ترجیح داده بودند .
جمعه ها که هواخوری نبود، در زندان از تحرک، نشانه های کمتری به چشم می خورد. ناگهان صدای بلندگوی رادیوی بند – که فقط اخبار ظهر و شب و خطبه های نماز جمعه را پخش می کرد و کلید قطع و وصل آن در اتاق نگهبانی بود – درست در وسط پخش خطبه ها، قطع شد .
چند دقیقه بعد هم پاسدارها وارد بند شدند و تنها تلویزیون بندرا هم با خودبردند .
چون روز جمعه بود، طبق معمول روزنامه نداشتیم ولی فردای آن روز دیدیم که نه از روزنامه خبری است و نه از هواخوری. بعد از 2 روز هم فهمیدیم که ملاقات با خانواده ها را نیز قطع کرده اند. از آن روز به بعد دیگر حتی اگر کسی مریض می شد از بهداری و دارو خبری نبود. درمحاصره کامل قرار گرفته بودیم. تمامی منافذ ارتباطی مان با جهان خارج را به کلی قطع کرده بودند .
***
همه می خواستند بدانند که چه شده است. تق تق مرس ها به صدا در آمد.اما دیگران هم چیزی نمی دانستند .
پس از یک سال جنگ و گریز پیروزمندانه با پلیس، چند ماهی بود که فشارها بیشتر شده بود. بچه ها را به دلیل انجام ورزش جمعی، مفصلاً کتک زدند. تعدادی را هم از اوین – به عنوان تنبیه- به گوهردشت آوردند فحش و ناسزا و کتک به بهانه های مختلف افزایش یافته بود .
اما هیچ یک از اینها باعث نمی شد که روحیه تهاجمی که زندانیان سیاسی، طی یک سال و نیم گذشته به دنبال مبارزاتی سهمگین با زندانبان ها کسب کرده اند، افت کند.اما ضد حمله برق آسایی که دژخیمان خمینی وارد آوردند، سخت غافلگیرانه بود. یک ماه تمام در پی آن بودیم که بفهمیم چه اتفاق تازه ای رخ داده است .
نگهبان ها در مقابل پرسشهای مکرر ما یا سکوت معنی داری می کردند و یا می گفتند که: «دستور از بالاست». پس از چند روز خبر آمد که در بند مجاور، محکومین ده سال به بالا اعتصاب غذا کرده اند .
لشگری رئیس انتظامات- و در واقع همه کارۀ زندان – نزد آنها رفته و گفته بود: «به نفع تان است که دست از پا خطا نکنید». و برای زهرچشم بیشتر گرفتن، ده نفر را از بند بیرون کشیده و به انفرادی برده بود. این خبر از جدی بودن بیشتر اوضاع حکایت می کرد .
یک روز، دو روز، یک هفته، و 2 هفته گذشت. این مدت سکوت و انظار همه را کلافه و نگران کرده بود. در آن هوای گرم اتاقها، فضا بسیار سنگین بود . همه چیز از حادثه ای در حال وقوع گواهی می داد .
در گفتگو با بچه ها، هر کدام حدسی میزدند.ابتدا گمان می کردیم که در مملکت وضع خاصی پیش آمده، مثلاً خمینی مرده . عده ای در این فکر بودند که شاید می خواهند یک سری دیگر مصاحبۀ تلویزیونی از زندانیان بگیرند و سرانجام تعدادی هم بر آن بودند که ممکن است میان جناح های مختلف حاکمیت درگیری پیش آمده و می خواهند زندانیان را قتل عام کنند .
اماسرانجام پس از 2 هفته انتظار، صاعقه فرود آمد .
***
از بند مجاهدین خبر آمد که نیری دادیار بیدادگاه های آخوندی آنجا رفته، سئوالاتی کرده و از یک اتاق 36 نفری، 34 نفر را برای اعدام برده است. به سختی می شد باور کرد که چنین کشتار وسیعی کرده باشند، اما نشانه هایی که بعدتر دیدیم، صحت خبر را تأیید می کرد .
2 شب بعد در اطراف بندها از سمت انتهایی زندان، بوی تعفن بلند شد که وقتی باد بر می خاست، شدیدتر به مشام می رسید. نیمه های شب هم تعدادی از بچه ها که از صدای عبورنابهنگام یک ماشین باری از خواب برخاسته بودند، از شکاف کرکره پنجره، یک تریلی را دیدند که وارد آمفی تاتر زندان شده و پس از مدتی بیرون آمده .
یک نفر با اضطراب و صدای پایین می گفت: لابد دارند جسدها را با تریلی می برند. دیگری به طعنه پاسخ داد: نه بابا، شاید گوشت یخ زده برایمان آورده اند. فردای آن روز پاسدارها را دیدیم که در حال سمپاشی محوطه زندان هستند .
روزهای بعد خبر عملیات «فروغ جاویدان» مجاهدین از سوی نگهبان ها به گوشمان رسید .
***
شهریورماه 1367 است. درست یک ماه است که در اتاق ها مانده ایم. همیشه وقتی برای تنبیه، هواخوری قطع و وضع فوق العاده اعلام می شود، در آغاز دشواراست که به شرایط تازه عادت کنی. اما زمان که می گذرد، انگار جز این وضع، طور دیگری ممکن نیست .
آدمیزاد موجود غریبی است، اگر بخواهد به سرعت می تواند با هر شرایط تازه ای منطبق شود. آن روز اگر به فضای اتاق ما نگاه می کردی، گمان می بردی سالهاست که این انسانها، چنین زیسته اند. هر کس به کاری مشغول بود و به نحوی روزگار می گذراند.در ته چشم های هر کدام از آنها غمی پنهان را می بینی که در نگاه اول به نظرت نرسیده است .
هنگام ظهر، سر نهار، یکی از پاسدارها اسامی حدود 50 نفر از زندانیان را می خواند. گوشها همه تیز شده تا اسامی را به دقت بفهمند، ته دلهامان مالش می رود. اوضاع و رفت و آمدها در بیرون غیرعادی است. می گویند: « کسانی که اسامی آنها خواند شد، چشم بند بزنند و بیرون بیایند». در کنار اضطراب و پرسش، شادمانی هم هست. چرا که پس از یک ماه بالاخره از اتاق بیرون می رویم. شاید بشود فهمید که چراارتباطمان رابا تمام دنیای خارج قطع کرداند .
بیرون بند، می فهمیم که فقط ما نیستیم. تعداد زیاد دیگری از زندانیان سایر بندها هم در راهروی اصلی ً" گوهردشت " جمع شده اند. همه را چشم بسته رو به دیوار می نشانند. مقررات این است که هیچ کس با دیگری نباید حرف بزند وگرنه از پشت مورد حمله نگهبان ها قرار می گیرد. تا به حال چندین بار چنین صحنه ای پیش آمده بود. دفعات گذشته به ما ورقه های سئوال و جواب می دادند که عمدتاً مضمون سیاسی داشت .
به نوبت پُر می کردیم و به بندها باز می گشتیم. اما پس از چند نوبت پاسخ به این سئوالات، هنوز سر در نیاورده بودیم که ازپر کردن این ورقه ها چه هدفی را دنبال می کند. اما این بار ورقه ای در کار نبود. یک ساعت تمام چشم بسته رو به دیوار نشسته بودیم و هر کدام به این فکر می کردیم که چه آشی برایمان پخته اند .
***
در یکی از دفعات پیش – در جریان یک نقل و انتقال، اتفاقاً در کنار رفیق نازنین مان " رضی " نشسته بودم. آن روز علی رغم کنترل شدید پاسدارها، موفق شدیم چند کلمه ای با هم حرف بزنیم. چه شادمانی داشت سخن گفتن با او که قهرمان زندان های جمهوری اسلامی بود.این که می گویم قهرمان، تعارف نیست. آنها که در زندان خمینی بوده اند می دانند که "رضی" کاری کرد کارستان .
" رضی " افسانه «پیچ اوین » را دود کرده و به آسمان فرستاده بود. " رضی" را در هشت مرحله بازجویی، بارها به تخت شلاق می بستند، تا حد مرگ کتکش می زدند، پاهایش را پانسمان می کردند و دوباره روی پاهای خون آلود و پاره پاره اش کابل می زدند. چند نوبت در بیمارستان زندان بستری شده بود و سه بار دیالیزش کرده بودند .
وقتی به طور مداوم بر کف پاهایت کابل می زنند، کلیه ها از کار می افتد و دیگر خون را تصفیه نمی کند. در چنین مواقعی شکنجه گران با دستگاه «دیالیز»، خون را تصفیه می کنند تا از مرگ زندانی جلوگیری کنند و پس از بهبود تقریبی بیمار، دوباره به تخت می بندند و شلاقش می زنند .
" رضی "را تا آستانه مرگ می بردند، اما او در مقابل خواست جلادان برای مصاحبه تلویزیونی و ابراز انزجار نسبت به عقایدش می ایستاد و مقاومت می کرد. بی خدشه و بی غلو می شود گفت که در تاریخ 15 ساله شکنجه های فراموشخانه های خمینی، مثل " رضی " تنها به اندازه انگشتان دست می شد یافت .
آن روز که دیدمش، 4 ماه از آن شکنجه ها گذشته بود. اما چنان شاداب و سرحال بود که گمان می بردی حتی یک ضربه شلاق هم نخورده است. روحیه اش چنان بود که نمی گذاشت کسی دردش را بداند. برعکس تلاش داشت تا غمخوار دیگران باشد. چه در روی تخت شکنجه، چه در بهداری، زیر سرُم و چه در راهروهای بند 209 و 3000 در زیر چشم بندو چه در سلول های انفرادی. هر کس که او رامی دید،ازاراده پولادوارش نیرو می گرفت .
***
برایم عجیب بود که همه چیز را درباره پرونده ام، نحوه دستگیری و شرایط بازجویی ام می داند. صفا می کردم که آدمی این همه تحت فشار، این همه نسبت به یارانش دلسوز و غم خوار باشد و تلاش کند تا محیط پیرامون را بشناسد و بر آن اثر بگذارد. آرام از او می پرسم :
- رضی! چرا وقتی این همه تحت فشارت می گذارند، خودکشی نمی کنی؟
از آن ریزخنده های شیرینش می کند و می گوید: فعلاً تا این جا که توانسته ام تحمل کنم. بگذار خودشان مرا بکشند. تازه روزگار را چه دیدی، شاید اوضاعی شد که باز هم بتوانیم بیرون باشیم . و باز می خندد. از آن خنده هایی که هر کس دیده باشد، خوب به خاطر دارد. می پرسم :
- رضی از تو چه می خواهند؟
هیجان زده می شود و دیگر حواسش نیست که پاسدارها ممکن است صدایش را بشنوند و اذیتش کنند. با صدایی که می لرزد، می گوید :
ـ " می دانی؛ از من می خواهند که علیه سازمانم و آرمانم مصاحبه کنم. همه معنای زندگی من مبارزه برای روشن بختی مردممان بوده، حال چگونه بگویم که سراسر زندگیم بی معنا بوده، چگونه به دروغ بگویم که به این مردم خیانت کرده ام. وقتی از رضی چنین کلامی شنیدی، بدان که از همان لحظه رضی دیگر مرده است ."
هر کس که رضی را بشناسد، می داند که همه شخصیت و آبروی این جوان اهل دهات بیدخت، از همین مبارزه، همین آرمان و همین سازمان شکل گرفته است بغض گلویم را می فشرد و اشک چشم بندم را خیس می کند. دلم پَر می زند که حتی یک لحظه هم که شده در آغوشش بگیرم و بر آن چشم های درخشان و نجیب، آن چهره معصوم و مهربان و آن پاهایی که از سال 52 در زیرزمین کمیته و اوین تاکنون آماج شلاق های جلادان شاه و خمینی بوده، بوسه بزنم .
پس از 2 ماه شنیدیم که تیربارانش کرده اند. او به بازجوها اجازه نداد که در زیر شکنجه به زانویش درآورند یا روی تخت شلاق به قتلش برسانند. ماند و سرافراز هم ماند، تا سحرگاه شهریور 64 که مثل شهابی روشنگر درخشید و پرده سیاهی راذرید. "رضی" از آن نام هایی بود که در هر شرایطی و هر وضعی به ما روحیه وانرژی می داد .
***
نعره های ناصریان جلاد و لشگری رئیس انتظامات زندان، چرتم را پاره کرد. از ته راهرو فریاد می زدند. یکی می گفت: «این را به حسینه ببرید. اونو شلاقش بزنید». وسط راهرو که رسیدند، صداها واضح تر شد.لشگری می پرسید: اتهام و بلافاصله اضافه می کرد: سازمانت را قبول داری یا نه؟
آنهایی را که جواب مثبت می دادند به سمت چپ راهرو و بقیه را به سمت راست می فرستاد .
ناصریان از سمت راستی ها می پرسیدکه انزجارنامه
می نویسند و مصاحبه می کنند یا نه؟ و کسانی را که حاضر به نوشتن انزجارنامه و دادن مصاحبه بودند، به بند خودشان می فرستاد. تمامی بچه های سرموضع با ما در سمت چپ ماندند، که اکثریت افراد زندان را تشکیل می دادند .
به رفیق کنار دستی ام می گویم: اوضاع به نظر جدی تر از دفعات قبل می آید و او پاسخ میدهد: آره، با همه دفعه های قبل تفاوت دارد. فکر نمی کنم که همان سئوال و جواب های همیشگی باشد .
***
تردید نکردم و به سئوالات، بلافاصله پاسخ دادم، در نتیجه در راهرو ماندم. هنوز هم بیشترین احتمال را روی مصاحبه می گذاشتم و فکر شلاق و حسینیه که بوی نماز خواندن یا مصاحبه دسته جمعی از آن می آمد، در گوشم زنگ می زد. خودم را آماده می کردم که چگونه باز هم باید شلاق خورد. از همین حالا و با فکر شلاق، کف پاهایم – که مفصلاً گوشت اضافی آورده بود – شروع به زوق زوق کرد.اما تصور اعدام هم به ذهنم خطور نمی کرد .
در سمت چپ راهرو همه را به ستون یک، به خط کرده بودند. پس از مدتی فهمیدم که انتهای صف به اتاقی ختم می شود که افراد را به داخل آن هدایت می کنند .
***
حدود 2 ساعتی سر پا ایستاده و منتظر بودیم. این که می گویم 2 ساعت، حدس و گمان است. ولی پاهایم از ایستادن ممتد دیگر توان نداشت. گرسته بودم ولی اصلاً میلی به هیچ غذایی نداشتم. تمام وجودم گوش بود تا بدانم در اطراف چه می گذرد. هیچان و اضطراب اجازه نمی داد که فکر را جمع و جور کنم و خود را برای برخورد با بازجوها آماده کنم .
چند قدم مانده به اتاق احساس کردم کسی به آرامی مرا به نام صدا می زند. از زیر چشم بند که نگاه کردم، یکی از یاران قدیمی و هم بنده های 2 سال پیش را شناختم. پاهای بلندش نشانه ای بود که در میان صدها تن نیز به راحتی قابل تشخیص بود. بی آنکه رو بر گرداند، آهسته و رو به دیوار گفت: "اگر از مذهبت سئوال کردند، بگو اسلام !".
روی آخرین کلمه مشکوک بودم. می پرسم چه؟ صدای پایی که از نگهبانهاست نزدیک می شود. اما به طرف ما نمی آید، با عجله کسی را که از اتاق بیرون آمده، تحویل می گیرد و می برد. وقتی دورتر می شود، دوباره می شنوم: "اسلام !".
در این چند سال، جنگ و گریز ما و پلیس درست روی همین یک کلمه متمرکز بوه. بازجوها فراوان تلاش کرده بودند که افراد سر موضع را به گفتن همین یک کلمه وادار کنند. اما این بار گویا مسئله طور دیگری بود که چنین علامتی از رفیق قدیمی دریافت می کردم. آنکه چند قدم پیش تر از من ایستاده بود، از دلاورانی بود که در استواری اش ذره ای هم شک نمی توانستی به دل راه دهی، پس داستان از چه قرار است؟
***
بالاخره نوبت به من رسید و به داخل اتاق رفتم . اجازه دادند که چشم بندم را بردارم. چشمم سیاهی رفت، ولی پس از مدتی که به نور عادت کردم، پشت میزی بزرگ، 3 نفر را تشخیص دادم. نفر سمت راست را به سرعت شناختم . "اشراقی " بود که عکسش را در روزنامه ها دیده بودم. دو نفر دیگر را هم بعدها بچه ها برایم گفتند که یکی آخوند " نیری " حاکم شرع اوین و دیگری جوانکی لمپن مآب که دادستان انقلاب اسلامی کرج بوده است .
پس از مکثی طولانی بالاخره اجازده دادند که بنشینم. هنگام نشستن، کمی زاویه دار روی صندلی قرار گرفتم تا کاغذهای روی میز را هم بتوانم ببینم .
نیری با طمانینه سرش را بالا گرفت و با قیافه ای که سعی می کرد، اعتماد جلب کند گفت :
- ما یک هیئتی هستیم که برای بررسی وضعیت زندان ها آمده ایم و شما باید به سئوالات ما جواب های صحیح بدهید .
در دلم می خندیدم که این نمایش برای هزارمین بار است که در عرض 7 سال گذشته تکرار می شود. اما اگر این ها خیال می کنند که خیلی زرنگند، ما هم در این دوره توانسته ایم دستشان را بخوانیم و از پسشان برآئیم. زورآزمایی باز هم شروع شده بود .
در آن سوی میز گرگهایی نشسته بودند که آماده بودند در لحظه مناسب مرا از هم بدرند. و من نیز با عضلاتی که تماماً منقبض بود، آماده دفاع بودم.این بااشراقی
بود که به صدا درآمد: - نام، نام خانوادگی و اسم پدر؟ .
در حالی که جواب می دادم، می دیدم که یکی از آن ها همه چیز را یادداشت می کند و گاه گداری از زیر عینک مرا می پاید .
- شغل شما؟
- دبیر دبیرستان
- متأهلید؟
- بله .
- فرزند؟
- یک دختر و یک پسر دارم .
- مذهب؟
مکث کردم و به حرف های رفیقم دوباره فکر کردم. اگر از چیزی خبر نداشت، اگر لازم نبود چنان خطر نمی کرد و در آن وضع با من گفتگو نمی کرد. در ذهنم همه چیز را یک بار دیگر بالا و پایین کردم و جواب های مختلف را بررسی نمودم .
بالاخره پاسخ دادم: اسلام .
نیری که انگار راضی نشده باشد، پرسید: دوباره بفرمائید .
- گفتم: اسلام .
جوانک در دفترش به سرعت علامتی زد که سر در نیاوردم چیست .
اشراقی ادامه داد: سازمانت را قبول داری؟
- فعلاً که در زندان هستم و ارتباطی ندارم
- یعنی حاضری سازمانت را محکوم کنی یا نه؟
محکم پاسخ دادم: نه !
نیری بُراق شد و با عصبیت و لحنی تند گفت: پس یعنی سازمانت را قبول داری؟
در مقابل این عکس العمل من هم با عصبانیت جواب دادم: این طور حساب کنید. ولی بلافاصله به خودم مسلط شدم و ادامه دادم: گفتم که فعلاً زندانم .
جنگ مغلوبه شده بود. نیری که انگار آتویی به دست آورده باشد، لبخندی پیروزمندانه زد و می خواست چیزی بگوید که سومی جمله شروع نشده را قطع کرد و گفت :
- آقا این مسایل را بگذارید برای بعد .
اشراقی انگار که اصلاً از این مجادله چیزی نشنیده است، ادامه داد .
- شما بگو ببنیم آقا، نماز می خوانید یا نه؟
جواب دادم : خیر .
- پس چطور مسلمانی هستی .
- مثل همه بقیه مردم ایران .
- یعنی چه. پس چرا نماز نمی خوانید. مسلمانی که بی نماز معنا ندارد .
- این جا در زندان هم من و هم شما می دانیم که معنای نماز خواندن چیست .
سومی باز هم وارد معرکه شد. کاغذی را به طرفم دراز کرد که کلمات نوشته شده در روی آن دستخط بود .
- آقا به خودت و اون 2 تا بچه ات رحم کن. اگر اسلام را قبول داری، این کاغذ را امضا کن که همان شهادتین است .
***
ما را که حدود 25 نفر بودیم، بار دیگر به ستون یک کردند و به حرکت درآوردند. ناصریان به پاسدارانی که همراه ما بودند، چیزی گفت. چشم بسته هم می شد حدس زد که مسیر، مسیر همیشگی نیست. ما را به سلول تازه ای می بردند .
درون اتاق، چشم بندها را که باز کردیم، رفیق قدیمی پرید، در آغوشم گرفت و در حالی که از شادمانی مرتب به پهلوهایم سقلمه می زد،گفت :
- لعنتی شانس آوردی . فقط باز هم با کله خری ات داشتی کار دستمان می دادی. نگاه چشم هایش که کردم، پر از اشک بود. دیگران هم که بسیاری شان آشنا بودند، حالی دیگرگون داشتند. صدای یکی از با تجربه ترین زندانیان زندان گوهردشت – که در اتاق بود – شلوغی را بر هم زد .
- رفقا فکر کنید که به دیگران چگونه می شود خبر را رساند. می خواهند تعداد زیادی را اعدام کنند. گفته اند که می خواهیم خانه تکانی کنیم. در این دو هفته اخیر مشغول مجاهدین بوده اند، حالا هم نوبت ما رسیده است. قتل عام در انتظار بچه هاست .
سکوت. سکوت سنگین. سکوت درد. سکوتی که بوی خون می داد .
هر کدام ذهن ها را می کاویدیم که به دیگران چگونه باید خبر داد .
بقیه را که از آن اتاق به جایی دیگر بردند، چه خواهند کرد؟ یکی از بچه ها روی بدنه شوفاژ اتاقی که بودیم، نام چند نفر از مجاهدین را یافت که در برابر اسمهایشان نوشته شده بود: ما را برای اعدام بردند .
***
بیرون بند، غوغای غریبی بود.کسانی راکه به «بند جهنم» نمی آوردند، به طرف آمفی تئاتر – که در انتهای راهروی اصلی واقع است – به صف می کردندن و به بندی که درست در جنب آمفی تئاتر قرار دارد و سلولهای انفرادی زیادی دارد، منتقل می کردند. هر یک از آن ها به یک سلول هدایت می شد. به هر کدامشان یک کیسه کوچک پارچه ای، یک کاغذ و یک قلم می دادند. می گفتند که وسایل شخصی (یعنی حلقه ازدواج، عینک، ساعت و ...) را در کیسه بگذارند و وصیت آخرین شان را روی کاغذ بنویسند .
بسیاری از بچه ها این جا بود که می فهمند، اعدام در انتظارشان است . آن هایی که از قبل حساب کارشان با رژیم روشن بود و می دانستند که زنده از زندان های جمهوری اسلامی بیرون نمی روند، پی می بردند که دیگر آخر خط نزدیک شده است .
به آرامی وسایل شخصی را درون کیسه ها می نهادند و با هر کدام، خاطراتی برایشان زنده می شد که در سال های گذشته با همسر، فرزند و خانواده هایشان داشته اند. از این کار که فارغ می شدند، بالا و پایین سلول کوچک را چند بار قدم می زدند و کلمات وصیت نامه را که بارها و در دفعات مکرر در این سال های تلخ، در ذهن شان نوشته بودند، روی کاغذ می آوردند .
تمام حواس شان جمع آن بود که طوری بنویسند تا جلادان خط خطی و سیاهش نکنند و از لابلای کلمات مبهم و به ظاهر بی اهمیت و خصوصی، پیام آخرین شان را به عزیزان و مردم شان برسانند. قلم که به کاغذ آشنا می شد، تا انتها می رفت و با هر کلمه ای که نوشته می شدف یاد عزیزی که به او می نوشت، زنده می شد. اما نمی دانستند که این وصیت آخرین را هم به عزیزانشان نمی دهند .
ای اشک نیا .
در چشم خانه بمان .
در این لحظه های آخرین،
نازک دلم مکن .
این چند ساعت را هم تاب بیارو
و کار نوشتنت که پایان می یافت، باز هم آرام قدم زدن آغاز می شد و اگر چیز تیزی در دسترس بود، نامی و کلامی هم به روی دیوار. بگذار تا دیگران هم بدانند که از اینجا کسی به قتلگاه روان شده است .
دیگرانی که حدس نمی زدند اعدام شان کنند، آن هایی که یا محکومیت شان پایان یافته بود یا قبلاً به دادگاه رفته و حکم گرفته بودند و یا اینکه اصلاً هنوز تکلیفی برایشان معین نشده بود، اکنون که ناگهان با مرگ روبرو شده بودند، صبور و شکیبا، دلمشغول و فکور، دست ها را به پشت نهاده و سلول را بالا و پایین می کردند.نگاه ها به هیچ کجا نبود، به درون بود.گذشته را می کاوید و حساب روزهای زندگی را جمع و تفریق می کرد.اکنون را وآینده را تصور می کرد :
" هر چه بودگذشت. جمع که می زنی، خوب گذشت. سختی بود، دشواری بودو ...".
ولی به قول بچه ها در آن مراسمی که برای بزرگداشت قهرمان بزرگ زندان های جمهوری اسلامی (انوشیروان لطفی) می خواندند :
" مشتاق گل ازسرزنش خارنترسد
جویای رخ یار زاغیار نترسد
عیاردلاورکهکند ترک سرخویش
ازخنجر خونریزو سردارنترسد "
وآرام و کُند، بی هیچ شتابی، حلقه ها از انگشت بیرون می آمد و بند ساعت ها باز می شد. قلم که به دست می گرفتند، دوباره روند کار قطع می شد .
" چه بنویسم و از کجا بیاغازم. کدامین شان را قبل از همه خطاب قرار دهم ".
و قیافه های عزیزان رژه می رفتند. انگار همین جا، در کنارت ایستاده اند و با چشم های نگران، نگاهت می کنند .
در نخستین جمله، خطاب به آنها می نویسند :
« بر من اشک مریزید، برایم سیاه نپوشید.» و خودش می داند که چه خواهش دشواری از آنان دارد .
نامردها در این دمِ آخرین حتی از یک نخ سیگار هم دریغ کرده اند. قدم زدن و فکر، بار دیگر آغاز می شود. گویی بلند بلند با خود سخن می گوید :
" حالا که به این جا رسیده ای، تمام نیرویت را جمع کن که پاهایت نلرزد. نگذار که وحشت از مرگ رادر چشم هایت جستجو کنند و شاد شوند. صبور و با صلابت باش. لحظه های آخرین را هم با سربلندی طی کن .
این خون !
به چهره ام بیا
تا که سپید چهره ام نبینند .
لب هایی که هزار کلام ناگفته دارید !
بی لرزش و بی گویش برویم که خشم فروخورده سالیان را در پیچ و تاب تن به نمائیم ! ".
بیرون کسی نعره می کشد : - کدام 6 نفر، چراغ اول را روشن می کنند .
و بی آنکه منتظر پاسخی شود،در نخستین 6 سلول را باز می کند. صدای 6 جفت پا، سکوت سنگین را می شکند. در بند که بسته می شود، باز هم سکوت است و اندیشه .
بخش دوم
حلقه های طناب که محکم می شود، دیگر کار تمام است. و تمام نیست. قرقره هایی که این طناب ها بدان متصلند، با صدایی خشک می چرخند. طناب اصلی محکم می شود و تن ها را بالا می کشاند. فشار طناب، خرخره را با صدایی که در درون پژواکی سخت دارد، خرد می کند. در سرزمین های دیگر، در قرون پیش تر از خلافت خمینی، وقتی کسی رادار می زدند، زیر پای اعدامی ناگهان خالی می شد. این سرعت زیاد و شتابی که ثقل جسم می گرفت، و همان ضربه نخست، نخاع را قطع می کرد و کار را به تندی به پایان می برد. اما این جا، کار به گونه ای دیگر است.
آنکه اهرم قرقره ها را در پایین می کشد، کارش تمام است. طناب اصلی بالا سفت و محکم ایستاده و تن های آن چند نفر در بالا پیچ و تاب می خورد. با این کار، در یک ضرب چند نفر را به دار کشیده اند. ابتکار جنایتکارانه شان در تاریخ ننگین ترین استبدادها، بالاتر از ابتکار همه خونریزان تاریخ ثبت می شود.
رعشه تن ها بر بالای دار، چشم هایی که دیگر پلک نمی تواند بپوشاندشان، کف خون آلود بر دهان و زبانی که کبود و نیلگون بیرون زده است. انگار آنچه را که در زمان حیات نتوانسته بگوید، اکنون فریاد می زند:
ما فتح می کنیم
ما فتح می کنیم
باغمهای بزرگ بشارت را
با خون و خنجر خفته درخونمان.
ذره، ذره جان می رود و آخرین لرزه های تن که پایان می گیرد، جان دیگر نیست. در این تن ها نیست، اما جای دیگر هست. در آنجا که یارانشان هستند، آنجا که عزیزانشان هستند و این جان های عاشق را در خویش مضاعف می کنند تا با نیروی بیشتر، همان راهی را بسازند که این دستهای خشکیده در کار ساختنش بودند.
گهگاه وقتی که تن ها را پایین می کشند، هنوز ریز لرزه هایی هست. هنوز ته مانده های زندگی سوسو می زند. ولی جلاد را دیگر صبوری نیست.
به میان جسدهای انبوه دیگر که بیافتد، در زیر خروارها خاک که بماند، تمام می شود، اگر چه چند ساعتی دیگر طول بکشد.
تن ها را با سرعت از طناب جدا می کنند و به زمین می افکنند. آنچه فرو می ریزد، ریزش بی گاه برگ و بار انسانی است، فرودکال میوه هاست. پاییز پیشرس است. و جنازه ها را دسته دسته، پشت ماشین های باری بار می کنند تا به گلستان خاوران برسانند. در خاوران، گورهای بزرگ، همگی شان را دسته جمعی در خود می پذیرد و شبانه، صدای بولدوزرهاست که انبوه انبوه خاک بر این تن های هنوز گرم می پاشد.
اگر به خاوران رفتی و زنی سیاه پوش یا فرزندی غریب را دیدی که به تمام نقاط خاک و نه یک نقطه، با عشق و درد اشک می ریزد، عجب مکن!
این از آن روست که گزمه ها حتی اجازه نداده اند که نقطه دقیق خاکسپاری جگرگوشه اش را بداند و هم بدان دلیل است که همه خفتگان به خون غلطیده، پاره های تن او هستند، عزیز او هستند.
و اگر در ته چشم های این ها که درهایی گرانقدر در ا ین خاک گم کرده اند، غمی ناگفته دیدی، چیزی مپرس!.
آنچه که او به تو نخواهد گفت، این است که در لحظه ای که به خاکش می دادند، نگذاشتند روی عزیزش را حتی برای لحظه ای هم که شده ببیند و بوسه ای بر آن چشم های خونبار بزند.
اما من باز هم می گویم: «خاوران» پایان نیست. نه برای آنها که رفیقان ما را دسته دسته چون دانه های شکافته خون در گورهای دسته جمعی نهادند و نه برای عزیزان ما که رفتند و با هستی زمین، یگانه شدند. نه!
«خاوران» پایان راه هیچ کسی نیست.
اعدام شوندگان، دسته دسته به سالن های سرپوشیده مرگ روانند.
***
چگونگی پاسخ به سئوالات دادگاه سه نفره، در سرنوشت رهبران سازمانهای سیاسی و کادرهای برجسته و شناخته شده زندان، تأثیری نداشت. دادگاه «عدل اسلامی» برای اینان تشریفاتی بیش نبود. بازجوهایی که در حوالی «دادگاه» آخوندی پرسه می زدند، آنقدر خوب اینها را می شناختند که حتی بدون مراجعه به پرونده هم نظر می دادند که اینها باید اعدام شوند. در همان روزهای نخست، تمامی رهبران و کادرهای سرشناس راجدا از اینکه چه پاسخی به آن پرسش های ابلهانه بدهند یا ندهند، به مسلخ روانه کردند.
***
درنخستین ساعات، نام های 3 پیر سفیدموی زندان را خواندند. هر کدام شان حول حوش 65 سال داشتند که بیش از نیمی از آن را در زندانهای شاه و خمینی گذرانده بودند. به تعبیر خودشان که می گفتند زندگی ما در دو کلمه خلاصه می شود:
" مبارزه و زندان ! ".
هیچ چیز دیگری نباید افزود.
هر چین که به چهره شان می دیدی، هر تار سپید مو که در سرشان می یافتی، کتاب کتاب از رنجی که بر کمونیست های ایران رفته است، برایت می گفت. سرحالشان اگر می یافتی و پای نقلشان اگر می نشستی، از سالهای سال کُشتار رهبران و رهروان صدیق جنبش کارگری مان – که به چشم دیده بودند – برایت می گفتند. از فریدون ابراهیمی تا سرهنگ سیامک، از وکیلی تا حکمت جو، و از جزنی و تیزابی تا مهرگان و آگاهی و کی منش و انوش رادیده بودند که در برابر جشم هایشان پرپر زده بودند. اما چه دل پولادی داشتند هر کدام از اینها که این همه درد بر گرده هاشان را طاقت می آوردند و به زندگی با لبخند و عشق و امید می نگریستند.
از سال 1333 تا کنون فقط 4 سال بعد از انقلاب را در زندان نبوده اند. از حجری، باقرزاده و ذوالقدر سخن می گویم.
وقتی براه می افتند، گویی که زمین و زمان برایشان مارش احترام می نوازد و هنگامی که طناب بر گردنشان می افتد، باد صفحات کتابهای تاریخ را پاره پاره می کند و با خود به هوا می برد.
و در پی ایشان 12 تن از نسل جوان تر، افسران توده ای – یاران افضلی، عطاریان و کبیری – را به پای دار می خوانند.
***
وقتی که شنیدیم جوانشیر، بهزادی، اخگر، دکتر جودت، پورهرمزان، نیک آئین، رصدی، بهرام دانش و دکتر احمد دانش را به قتلگاه می خوانند، آه از نهاد همه زندانیان برخاست و من گفتم:
رفیقان گل،
گُل به جانتان
که گلهای سرسبد این آب و خاک بوده اید.
***
ابوالحسن خطیب که از سلول به در می شد، زیر لب آن ترانه محبوبش را برای دخترکانش آلاله و آذرنوش می خواند:
«فراموشتان نمی کنم،
دخترکان تنهایم که دور مانده اید از من
آنسان که بیابانگردی
از چشمه ای
و ستاره ای از کهکشان خویش
وآن هزاران هزار خردینه دیگر را که پدرهاشان، روشن بختی خلق را
به کام خطر فرو شدند».
در همین گروه، رهبران بزرگ و اخگران تابناک فدایی صمد اسلامی، حمید منتظری و منصور دیانک شوری هم روانه اند که در این ماههای آخرین هیچ کس را ندیده اند و همدیگر را ندیده اند. این دیدارشان پس از ماههای طولانی تنهایی، آخرین دیدار بود. اما دریغ که نگذاشتند، حتی لحظه ای هم سر به شانه های دیگری بگذارند و بوسه آخرین بر گونه های رفیق بزنند.
" برویم که این آخرین قرار و این آخرین دیدار هم به سرفرازی گذشت. زنهار که سر می دهیم اما چه باک که سرخوشانه می دهیم"
آهویی که در بند کمند جان می دهد، بال پروانه ای که از تاب نرم لغزش دستی سائیده می شود و می شکند، مرغان قفس، نغمه های فرحناک روح خویش را فراموش می کنند.اینهایی که به دارشان کشیده اند میوه های رنج یک ملت بوده اند. سرمایه های معنوی یک خلق بوده اند. در چشم های آینه وارشان – آن لحظه که دیگر سویی نداشت- اگر می نگریستی، منظره یک کشور را معلق می دیدی که تماماً به دار کشیده شده است.
رفیقی که در کنارم اشک می ریخت، گفت: اینهایی که کشتند، ثمره سالها و دهه ها بودند. چند سال دیگر باید تلاش کنیم تا کسانی مثل اینها بار دیگر پرورده شوند. و من به باغبان این نیزار می نگریستم که با چشمان اشک آلود، درختهای جوان باغ را نظاره می کند.
از کسانی که قبل از نمایش دادگاه هم می دانست که اعدامش می کنند، کسری اکبری کردستانی بود. بعد از آنکه نامش را خواندند و پیش از آن که پای از بند بیرون نهد، گفت: فقط می خواهم که پایم در پای دار نلرزد و سرم بالا باشد.
به دادگاه که رفت، بی کم و کاست همانی را گفت که اعدام را در پی داشت. و همانگونه که خواسته بود، بی لرزش در پا و اضطرابی در دل به سوی آمفی تئاتر گوهردشت، گام برداشت.
جوانمرد و جوانه مدری بود پلنگ آسا، که اگر تاب مستقیم نگاه کردن به چشم های درخشان و میشی اش را داشتی، برق هوشش زود بی تابت می کرد. کشیده بود و بلند قامت. به عادت روزگار، بلند گام بر می داشت و به شتاب.
این که می گویم پلنگ آسا، هم به اتکای آزمون سرافرازانه اش در زندانهای شاه بود (که در آن دوران نوجوانی بود تازه قد کشیده) و هم دلاوریش در سالهای بعد از آن، در سال 62 که گزمه های خمینی قصد اسارتش را داشتند، بی هیچ تردیدی خود را به زیر کامیونی در حال حرکت انداخت اما از مرگ نجاتش دادند و به زیر شلاقش کشیدند. هم او بود که در نخستین اعتصاب غذای زندانیان سیاسی در اتاق ملاقات فریاد کشید و خبر را به خانواده ها داد و به انفرادی رفت. اینک هم که به طور قطع به سوی آخرین نقطه خط زندگی می رفت، بی هیچ تردیدی گام می زد، همانگونه که همیشه بود. به زیر حلقه دار که رسید، باز هم به عادت موهای بورش را منظم کرد و حلقه بر گردن انداخت. با صدای قرقره ها، پلنگ از بالای صخره به میانه دره پرتاب شد.
***
هبت اله معینی چاغروند از آنها بود که هر کس در زندان دید، احترامش کرد و مهرش را به دل گرفت. با آن سبیل های آویخته و آن صورت استخوانی مهربان، با آن چشم هایی که در حالت عادی می خندید و خشمگین که می شدف تنگ و شرربار می گشت، تابلویی در ذهنت تصویر می کرد، همیشه ماندگار.
همه آنهایی که در قصر و اوین شاه دیده بودندش می دانستند که چه دل مهربانی دارد.
پرستار آن رفیق قدیمی – که پایش تیر خورده بود و کار نمی کرد- که می شد، صبح و شام بیدار بود که لحظه ای از دردهایش کم کند. دو سال حبس داشت، اما تا پایان کار رژیم شاهنشاهی در بندش نگاه داشتند، چرا که تمام طایفه اش و ایل و تبارش به کوه زده بودند و قیام کرده بودند. و او که همخون آنها بود، کم از آنان نبود و در چشم ماموران شاه دشمنی بود خطرناک.
به زیر بازجویی شکنجه گران خمینی که رفت و از او خواستند تا مصاحبه و ابراز انزجار کند، فقط یک جمله گفت و نه بیشتر که همه جای زندان دهن به دهن می گشت. گفته بود: «من مصاحبه نمی کنم و اگر فشار بیاورید، مطمئن باشید که زبانم را خواهم برید». همین کافی بود که دیگر در این باره اصرارش نکنند. اما کینه ای که از این سردار اشترانکوه داشتند چنان عمیق بود که در نخستین روزهای قتل عام، سر بدارش کردند.
***
در تشخیص اینکه چه کسی باید اعدام شود، بازجوها، رئیس و معاون ها و دادیاران زندان هم علاوه بر آن 3 نفر نظر می دادند. حتی پاسدارها هم می توانستند در تفکیک افراد نافذ باشند. کافی بود که آنها گزارش به رئیس زندان بدهند تا او هم قبل از ورود به اتاق، نیری را بپزد تا حکم اعدام بنویسد.
در گوهر دشت پاسداری بود که بچه ها از زور بدجنسی و رذالتش، نام «مارمولک» به او داده بودند. گزارشهای «مارمولک» بسیاری از بچه ها را به صف اعدام کشاند. یکی از کسانی که مارمولک کینه شخصی عمیقی به او داشت، کیوان مصطفوی از رفقای شریف و نازنین ما و از اعضای «سازمان فدایی (اقلیت) بود. کیوان را که قرار بود باما به «بند جهنم» بفرستند، هم او جدایش کرد و به آمفی تئاتر برد. لشکری او را دوباره پیش نیری برده بود و با نقل حرفهای پاسدار مورد اعتمادش از نیری خواسته بود تا حکم اعدامش را بنویسند.
کیوان ما هم صبورانه و دلاورانه این صحنه ها را شاهد بود. حکم اعدام را که مارمولک گرفت، خود شخصاً به آمفی تئاتر رفت و طناب بر گردن کیوان انداخت. چه ذوقی می کرد که بالاخره این دشمن دیرینه اش را بالای دار فرستاده است.
یادش به خیر کیوان که همیشه می گفت: دلم می خواهد که اگر روزی خواستند اعدامم کنند، تیرباران شوم، اما دریغ که گلوله را هم از او دریغ کردند.
***
یک هفته تمام چوبه های دار بر پا بود و کامیونها در رفت و آمد. پاسدارها و بازجوهایی هم که به کار اعدام و حمل و نقل تن رفیقان ما مشغول بودند، از کار بی وقفه، دیگر به تنگ آمده بودند. آنها با چشم های آماس کرده و خون گرفته، همچنان به خونریزی و اجرای احکام مشغول بودند، زیرا که حکومت نمی خواست جز این عده معدود، کس دیگری ازاین جنایت باخبر شود.
گفته بودند که محکومین را به دار بیاویزند تا سر و صدایی بلند نشود و دیگر بندیان نفهمند. اما کار به این طریق طولانی بود. عده ای شان برای تسریع در کار، ماسک گاز آوردند تا برخی از محکومین به مرگ را با گاز خفه کنند. منتظرین اعدام در سلول های انفرادی صدای بازجوها را می شنیدند که می گفتند: سریع تر نفس بکش زودتر راحت می شوی. وی آنکه در زیر سرپوش گاز نشسته بود، به هر تنفسی، مرگ را به درون شش ها می کشید.
در هفتمین شب، کار پایان یافت. شب هفت اولین قربانیان، شام غریبان آخرین شان بود. آن شب اگر آسمان را می نگریستی، ستاره ای نداشت، سیاه سیاه بود. درست مثل قیر. و تنها شبکورها در سیاهی تند آن، پر می زدند و جیغ می کشیدند.
سحرگاه آن روز، خورشید به سختی و با درد طلوع کرد.
***
ما را که زنده مانده بودیم به «بند جهنم» آوردند. جهنم نه فقط به خاطر فشار و شکنجه ای که بر ما بود، جهنم هم از آن رو که تو می دیدی دو رو برت خالی است. عزیزترین هایت را برده اند و تو مثل یتیمی بر جای مانده ای، بی هیچ پشت و پناهی.
در همان نخستین ساعات استقرار در این بند، دیگر برایمان شکی باقی نمانده بود که بچه ها را قتل عام کرده اند. معمای اعلام وضع فوق العاده از 7 مرداد و قطع ملاقات ها روشن شده بود.
پس از 2 ساعت، درِ سلول باز شد. پاسدارها ریختند و گفتند چشم بند بزنید و بیرون بیایید. بیرون در هم تعداد دیگری شان منتظرمان بودند که از همان جا با مشت، لگد، چوب، زنجیر و کابل به سرمان ریختند. ما را کشان کشان به راهروی اصلی گوهردشت بردند.
***
در آستانه درب ورودی راهرو، 2 نفر از هم زنجیران را دیدیم که تازه از تخت شلاق، لنگ لنگان می آمدند. مو وس سبیل هایشان را به طرز رقت باری تراشیده بودند. قیافه هاشان چنان در هم شکسته و داغان بود که بی اغراق می توانستی بگویی در این 4 روز به اندازه 4 سال پیرتر شده اند. به ما که رسیدند، با صدایی که از درد و خشم می لرزید، گفتند: آنقدر می زنند تا بخوانی.
پرسیدم: چه بخوانیم؟
گفتند: نماز.
در میان راهرو، چندین تخت شلاق و پاسدارها انتظارمان را می کشیدند. به محض دیدن گروه جدید، نعره زنان به ما حمله ور شدند، مثل لاشخوری که به دیدن گوشت حمله می کنند.
لشگری رئیس انتظامات زندان، آنقدر کابل زده بود که از خستگی سرخ شده بود. پیراهنش را در آورده بود و تنش از عرق خیس بود. ناصریان و چند پاسدار دیگر هم کابل به دست، قیافه ای نظیر او داشتند.
لشگری که از دیدن قربانیان جدید، حظی سادیستی می برد، با زهر خندی به لب داد می زد:
هر کس نماز نخواند، آنقدر شلاق می خورد تا بخواند. خوب. حالا کی نماز نمی خواند؟
اگر گذارت به شکنجه گاه های شاه یا خمینی افتاده باشد، می دانی که کابل به کف پا یعنی چه! یادم نمی رود، سال 54 وقتی که از کمیته به قصر منتقل شدم، دو هفته اول را در بند موقت یا قرنطینه همراه با زندانیان عادی بودیم. یکی از سرکردگان بند که قتل کرده بود و ابد داشت، با قامتی بلند و شانه هایی که به پهنای یک در بود، وقتی شنید که زندانی سیاسی هستیم و از کمیته آمده ایم، با احترام فقط به پاهایمان نگریست و گفت: من هم 3 روز کمیته بوده ام. عجب طاقتی دارید شماها! من که همان 3 روز رب و ربم را یاد کردم. واقعاً موجودات غریبی هستید شما سیاسی ها.
شلاق به کف پا! به گفته همه بازجوها، مؤثرترین و وحشتناک ترین شکنجه جسمی و روانی است، بویژه اگر به صورت جیره و متوالی باشد.
نوبت به ما که رسید، یک به یک به تخت مان بستند. لشگری می گفت: حالا می خوانی یا نه؟
باری بسیاری از ما که پس از چندین سال مقاومت در برابر نماز خواند اجباری و تحمیلی، دشوار بود که بگوئیم نماز می خوانیم، کابل آغاز شد. پاسدارها با تمام کینه و بغض شان و با قیافه هایی که درست شیطان مجسم بود، با کابل به کف پایمان می کوبیدند و بر سر رویمان بارانی از مشت و لگد می باریدند. آواهایی را که از حنجره مان بیروم می آمد، خودمان هم نمی شناختیم. نعره ها چنان بلند بود که صدایمان پس از چند دقیقه می گرفت. کابل به 30 و 40 که می رسید، از تخت پاین می آوردند و می دواندند. برای آنکه پاها بی حس نشود و درد کابل، عمیق تر به جان نفود کند. انگار که هزاران سوزن یا انبوهی خُرده شیشه زیر پا باشد. پاشته و پنجه می سوخت. اما سوزش فقط در کف پا نبود. بیش از آن دلها می سوخت. گویی که در تار و پود وجودمان، در گوشه گوشه قلبمان دشنه هایی فرو می رفت و آن را از هم می درید. این درد آخرین، درد از دست دادن آن انبوه عزیزانی بود که در آمفی تئاتر جان می دادند.
***
پس از یک ساعت، سر و سبیل مان را به شکلی زننده و نامنظم با ماشین زدند و به درون اتاقی روانه مان کردند. در آن اتاق کوچک، ما بیست نفر با زیرپوش و زیرشلوار، بی هیچ وسیله ای و بی لقمه ای غذا، شب رابه صبح رساندیم.درسر وصورت عرق کرده دردآلودمان
و در دهان هایی که اکثراً خون آلود بود، خرده های مو، منظره ای زشت و آزار دهنده ساخته بود.
صدای کابل تا صبح، لحظه ای هم قطع نشد.
در هر وعده نماز (صبح و ظهر و شام) برایمان جیره تعیین کرده بودند.
پاسدارهای تازه نفسی که صبح آمده بودند، به دستشان تف می کردند و با تمام قوا – مثل کسی که بخواهند کنده بزرگی را با تبر قطع کنند – بر کف پاهامان می کوبیدند. در میان ما رفیق جوانی بود که در تمام طول کابل خوردن، هیچ صدایی (مطلقاً هیچ صدایی) از گلویش بیرون نمی آمد. وقتی به اتاق می رفتیم، بچه ها به او می گفتند: چرا فریاد نمی زنی؟ اگر فریاد بزنی، درد را کمتر احساس می کنی.او هم با فروتنی و خجالت می گفت: " راست می گویید.فریاد
زدن هیچ اشکالی ندارد.اما من نمی توانم جلوی پاسدارها فریاد بزنم. می دانم که ایرادی ندارد، ولی نمی خواهم پاسدارها، صدای ضجه های مرا بشنوند.
چنین می نمود که این کابوس را پایانی نیست.
***
میان زنده مانده ها، جلیل شهبازی از قدیمی ترین زندانیان سیاسی دوران خلافت خمینی هم بودکه از سال 58 تاکنون، حبس می کشید. با وجود آنکه 3 سال پیش دوران محکومیتش پایان یافته بود، اما از آنجا که حاضر به مصاحبه و نوشتن انزجار نامه نبود، آزادش نمی کردند. او در دادگاه 5 شهریور هم در پاسخ به اینکه مذهبت چیست، گفته بود: مثل همه مردم، اسلام و افزوده بود: ما به خاطر مذهب با شما تضادی نداریم. تضاد ما و شما، بر سر مسایل سیاسی و ا جتماعی است.
با این پاسخ، جلیل در صف اعدامی ها قرار نگرفت. اما وقتی کابل زدن های بی پایان شروع شد و وقتی که اعدام آن انبوه یاران قدیمی را دید، طاقتش دیگر طاق شد. به یکی از بچه ها گفته بود: من طاقت کابل را دارم، ولی تاب نماز خواندن تحمیلی را ندارم.
با اصرار از نگهبان ها خواست تا خارج از وقت مقرر، اجازه رفتن به دستشویی به او بدهند و رفت. همه ما می دانستیم که حادثه ای در حال وقوع است.
همان جا، جلیل شیشه مربایی خالی یافته بود که آن را شکست. زیر پیراهنش را بالا زد. چشم ها را بست و با تمام قدرت با تیزی شیشه شکسته، شکمش را درید. تیزی شیشه وقتی پوست را می شکافد (و بیشتر از آن وقتی که گوشت را می درد) ضعفی بر انسان غالب می کند که قدرت هر کاری را سلب می کند. اما جلیل که مصمم بود، همه نیرویش را برای باز هم پاره کردن به کار گرفت. سر آخر، رگهای 2 دستش را هم زد. فواره خون که در آغاز شدید بود، پس از چند لحظه آرام شد، که با هر تپش قلب، جهش آرام دیگری را به دنبال داشت. نشست. ضعف از پای درآورده بودش. سر را به دیوار تکیه داد، چشم ها دیگر رمق نداشت. خون سرخ، کف زمین را پوشاند.
نگهبانی که به سراغش رفته بود، سراسیمه ناصریان را خبر کرد. و این دیگری با خونسردی گفت:
" بگذار بمیرد !".
پس از ساعتی که بالای سرش آمدند، خونی دیگر نبود. بدن ورزیده و چهره مردانه اش یکسره زرد شده بود. دست های آویزان و سرِ آویخته بر شانه اش می گفت که دیگر جان نیست. ناصریان با لگد، تن بی جانش را روی زمین پهن کرد. چشم های بی حالتش را نگریست و دستور داد که جنازه راهمراه دیگران سوار کامیون کنند.
ما که از تأخیرش نگران شده بودیم، می دانستیم که بلایی سرش آمده و انتظار می کشیدیم. بالاخره در باز شد و ناصریان و چند نفر از بازجوها آمدند. با لبخند پیروزمندانه ای گفت:
" جلیل خودش را کُشت و کار ما را راحت کرد. شما هم اگر می خواهید، برایتان طناب بیاورم ".
شهادت جلیل نشان داد که پلیس برخلاف همیشه که در مقابل خودکُشی، واکنش نشان می داد، اکنون هیچ بدش نمی آید که ما هم در این شلوغی قتل عام، خودمان را بکُشیم. وقتی که دشمن از کاری که تو می کنی خوشنود می شود، بی گمان باید از انجام آن بپرهیزی. بسیاری که به فکر خودکُشی بودند، فهمیدند که باید زنده ماند. رژیم می خواست که هر چه بیشتر از ما بکُشد و ما باید تلاش می کردیم که تعداد هر چه بیشتری زنده بمانند.
از زندان زنان هم خبر آمد که بچه ها را برای نماز خواندن زیر فشار گذاشته اند، کتک زده اند، چند نفر خودکُشی کرده اند. آنجا هم پلیس گذاشته بود تا رفیق مان سهیلا درویش کهن در خون خود بغلطد.
***
پس از 4 روز ما را از «بند جهنم» به بند خودمان منتقل کردند. در بازگشت فهمیدیم که بیش از نیمی از بچه ها دیگر نیستند. گیج و منگ، دنبال گمشده های خود می گشتیم. کسانی که سالها در کنار هم در این زندان، زندگی کرده بودیم.
- صادقی کجاست؟
او را به آمفی تئاتر بردند.
- نادر مهربان را ندیدید؟
نه او هم رفته است.
سرهنگ افرائی، آقای محجوبیان، مهدی حسنی پاک ،حشمت آرین و ...؟ را هم بردند.
از یک اتاق به اتاق دیگر، دنبال بچه ها می گشتیم. بهت زده، خشمگین، افسرده. چه لحظه هایی، چه نگاههایی، چه بغض هایی و چه پنهان اشک هایی. کلمات نمی تواند این همه درد را تصویر کند. نیمی از افراد هر اتاق را دیگر هیچ گاه نمی توانستیم ببینیم. با نیمی از رفقامان دیگر هیچ وقت نمی توانستیم گفتگو کنیم، کاردستی بسازیم، از خاطرات فرزندانمان بگوئیم و برای آینده نقشه بریزیم.
شام آوردند. اما هیچ کس به غذا دست نزد. تیغی انگار در گلویت فرو کرده باشند که آب دهان را هم به زحمت فرو می دادی.
اتاق های همیشه مرتبمان، مثل میدان جنگ شده بود، در هم ریخته و آشفته. در این غیبت چند روزه ما، پاسداران به بند حمله کرده بودند، ساک ها، لباسها، یادداشت ها، نامه ها، لباسهای شسته و خشک نشده بر بندها، کاردستی ها و خلاصه هر آنچه که زندگی محقرانه مان را تشکیل می داد، در هم ریخته ، پاره کرده و یا با خود برده بودند. گویی زلزله ای سهمگین، همه چیز این بند را در هم کوبیده بود.
ساعتی بعد پاسدارها آمدند و گفتند: هر کس برود و وسایل شخصی خودش را از راهروی اصلی به سلولش بیاورد. تهدید کردند که فقط وسایل خودتان را بردارید و گرنه ...
همیشه آرزو می کنم که چنین صحنه ای را هیچ انسانی نبیند. وسایل بازرسی شده ما را در کنار دیوار گذاشته بودند. اما کسی نمی توانست به آنها نزدیک شود. وسایل بچه هایی که اعدام شده بودند هم آنجا بود و ما باید از دورن این یادگارها، وسایل خودمان را جدا می کردیم. روی ساک ها، اسم رفقایمان را نوشته بودند. درون ساک ها، پیراهن، شلوار، عکس های بچه هاشان، کاردستی هایی که برای آنها درست کرده بودند، کاردستی های نیمی تمام، و نامه برای همسرانشان و نامه های آنها برای بچه ها. آخر با این ها چه می توانستیم بکنیم؟. برخی از این یادگارها را دور از چشم پاسداران برداشتیم و در قلبمان جا دادیم. بگذار کاردستی رسول برای همسرش نزد رفیقش باشد نه در دست های کثیف دشمن.
به اتاق که رسیدیم، عکس زن و بچه های یکی از قدیمی ترین زندانیان بندمان را که یکی از هم اتاقی ها با خودآورده بود، دیدیم. همه به طرف دیوار برگشتند تا اشک های یکدیگر را نبینند. رفیقی که همین ماه دوران محکومیتش به پایان می رسید. بچه هایش با آن خط کج و کوله پشت عکس نوشته بودند: برای بابا که زود می آید پیش ما.
صدای یکی از رفقای مسن که از درد کمر مچاله شده بود و نمی توانست راه برود، سکوت اتاق را شکست:
- می دانید! رهبر حزب کمونیست عراق وقتی که به پای دار می رفت، در میدان شهر خطاب به مردم فریاد زد: " کمونیست ها از دار بلندترند. اشک هایتان را پاک کنید!".
***
اعدام ها تمام شده بود. اما جنگ روانی هنوز ادامه داشت. بازجوها گاه و بیگاه، شب و نیمه شب می آمدند، نام تعدادی را می خواندند و با خود می بردند. همه نگران بودیم که با اینان چه خواهند کرد. ولی پس از مدتی آنها را به بند باز می گرداندند. در حالی که صحنه های دروغین اعدام و بازجویی برایشان ترتیب داده بودند. پلیس می خواست که ما روزهای سیاه شهریورماه را هیچ گاه فراموش نکنیم و هر لحظه آن صحنه ها، پیش چشممان باشد وقتی می خواستند، ما را از بند بیرون ببرند، با خشونت وارد می شدند، بیش از 200 نفر را پابرهنه به درون یک راه پله کوچک هول می دادند و درها را از دو طرف می بستند. در آن راه پله کوچک که حتی جای کافی برای ایستادن نبود، ما روی هم می افتادیم. پس از 2 – 3 ساعت که دیگر نفس کشیدن هم در آن فضای تنگ مشگل می شد ما را یکی یکی از آن گرم خانه بیرون می کشیدند و سئوال و جواب آغاز می شد. نگهبان ها به موقع و بی موقع اذان می گفتند و قرآن می خواندند. از بلندگوهای زندان که تا آخرین درجه باز شده بود دعای "کمیل"، "ندبه" و "توسل" پخش می کردند. خلاصه هر ابتکاری که از روان های بیمار و هیستریکشان بر می آمد برای آزار ما استفاده می کردند.
چنین روزهایی اما درون بند، حال دیگری داشت. بچه ها اصلاً دلشان نمی خواست لحظه ای هم از یکدیگر جدا باشند. افراد از گروه های مختلف سیاسی مثل برادرهای تنی همدیگر را دوست داشتند. کمترین بیماری هر کس، همه را غصه دار می کرد. یک رنگی، یک دلی و رفاقت چنان بود که تاریخ زندان به یاد نداشت. بازماندگان هر یک به طریقی تلاش داشت تا غم دیگری را سبک کند.
***
یکی از شب های نیمه آذرماه – درست پس از 4 ماه – بالاخره به ما گفتند که فردا ملاقاتی خواهیم داشت. علیرغم آنکه پس از این همه مدت، خانواده هایمان را می دیدیم، اما دل ها گرفته بود. هر کس فکر می کرد که به همسر کسری، کیوان، احمد و ... چه بگوید؟ به چشم های منتظر فرزندان محمود، نادر و قاسم چگونه بنگرد؟
روز ملاقات، رژیم ما را به شدت کنترل و بازرسی کرد. تمام سعی ما آن روز بر این بود که به هر وسیله ای بتوانیم پرده از جنایات رژیم برداریم. گمان می کنم برای خانواده ها کافی بود که به چهره های ما بنگرند تا همه چیز را بفهمند. چشمان گود رفته، چهره های رنگ پریده، سبیل های بزور تراشیده، صورت ها و بدن های لاغر و تکیده ما، یک دنیا سخن بود.
برای ملاقات که راه افتادیم، زیر لب زمزمه می کردم:
من به آن روز بزرگ دل سپرده ام
گشایش دیگربار درها و لب ها
و شکفتن غنچه خاموشی
در بهار آزادی.
|