کشتار 67 از یک زاویه دیگر
ابراهیم نبوی
برگرفته از سایت دوم دام دات کام
اول: پشت دست چپم را با سیگار سوزاندم، در سال 1366، تا دیگر هرگز با حکومت جمهوری اسلامی کار نکنم، جای آن باقی است. کار احمقانه ای بود، آنقدر خشمگین بودم که هرگز نمی خواستم وارد حکومتی شوم که برایم مظهر بی عدالتی بود.
دوم: وقتی سال 1367 شد، من دبیر بخش سینمایی نشریه سروش بودم، در پائیز 1367 بخاطر چاپ نقد فیلمی روی عروسی خوبان مخملباف، از مجله اخراج شدم. کسی که جانشین من شد، یکی از رهبران سابق یکی از گروههای چپ بود که توبه کرده بود.
سوم: در سال 1368 دو نفر از دوستانم را گرفتند و مدتی در بازداشت نگه داشتند، خبر پیدا کردم که تعداد زیادی از زندانیان اوین را اعدام کردند. از آن دو دوست شنیدم که علت دستگیری این افراد، انتشار خبر اعدام زندانیان بود، با وجود اینکه من نویسنده ای سیاسی بودم، اصلا هیچ اطلاع دقیقی از کم و کیف اعدام های 67 نداشتم.
چهارم: در تمام دهه هفتاد و تا قبل از دوم خرداد تقریبا هیچ چیزی از اعدام های سال 1367 نشنیده بودم. آنچه شنیده بودم این بود که پس از عملیات فروغ جاودان( مرصاد) در زندان اوین شورشی رخ داده و در پی آن دادستانی زندانیان سرموضع را اعدام کرده است.
پنجم: در سالهای 1378 و 1379 در سفری به فرانکفورت، در هنگام سخنرانی یکی از حاضرین نظرم را درباره کشتارهای تابستان 67 پرسید. پاسخ دادم که من هرگونه خشونت سیاسی، بخصوص در مورد قربانیانی که کشتار جمعی می شوند، محکوم می کنم. این را گفتم، چون به آن اعتقاد داشتم. یک روز بعد یکی از دوستان در فرانکفورت جزئیات کشتار 67 را برای من گفت، آن شب تازه متوجه شدم که سیزده سال قبل چه اتفاقی افتاده است. وقتی به ایران برمی گشتم مجموعه ای از کتاب های « حقیقت ساده» و « نگاه کنید راستکی است.» را همراه با دهها کتاب دیگر به ایران بردم و خواندم و به دوستان دادم تا بخوانند.
ششم: دوستان زیادی داشتم که از اعدام های سال 67 جان سالم بدر بردند. در تمام سالهایی که در ایران کار می کردیم و با حکومت برخورد می کردیم اکثر این افراد، به ما می گفتند مبارزه بی فایده است. تلخی واقعه چنان بود که آنها را به ایست مغزی سیاسی دچار کرده بود. اکثر آنها دیگر هرگز وارد سیاست نشدند.
هفتم: جریان کشتار 67 یک قتل عام از گروهی اسیر است. طبق همه قوانین جهانی و عقل و عاطفه انسانی این اقدام جنایت است. این جنایت با برنامه و توسط گروهی خاص صورت گرفت و برای مدتی طولانی، که هنوز هم تمام نشده است، از مردم پنهان نگه داشته شد. این موضوع حالا جزو تاریخ است. اکثر کسانی که این جنایت را انجام دادند، از بین رفتند و گروهی دیگر از آنها جزو اقتدارگرایان حاکم هستند، برخی از آنها نیز فهمیدند چه غلطی کردند و خود را برای همیشه پنهان کردند. می شود برای جلوگیری از تکرار چنین واقعه ای هر سال در مورد آن حرف زد.
هشتم: ماجرای کشتار 67 مثل کشف گورهای دسته جمعی قربانیان در حکومت های مختلف دیکتاتوری است، مثل روسیه، کامبوج، شیلی، چین، عراق و بسیاری جاهای دیگر. آنچه مهم است این است که موضوعی با این اهمیت در حافظه ملی مردمی که در ایران زندگی می کنند، یا نسلی که امروز در ایران زندگی می کنند، اهمیت خودش را از دست داده است. فاصله ما با آن کشتار دارد به عمر یک نسل می رسد. محکوم کردن کسانی که خود محکوم کننده این فاجعه اند، به نظر من فقط بازی دو نسل بر سر مالکیت چیزی است که دیگر وجود ندارد. نسلی می خواهد با یادآوری این جنایت اثبات کند که مبارزات مهمی کرده و قربانی شده و دوستانش کشته شده اند و خودش هم اگر مانده بود کشته می شد و نسلی دیگر می گوید که به هیچ کدام از طرفین مبارزه قبلی اهمیت نمی دهد و موضوع زندگی اش سالهاست که این نیست. بسیاری از آنان که سالگرد قتل عام 67 را هر سال برگزار می کنند، مشکل شان یادآوری فاجعه کشتار نیست، بلکه نمی خواهند خودشان به عنوان کسانی که ممکن بود کشته شوند، فراموش شوند. برای بعضی هم این موضوع تنها عمل سیاسی است که در طول سال انجام می دهند، تا به خودشان بگویند که هنوز هستند و زنده اند. در این میان بازی، رقابت سیاسی برسر هیچ و پوچ در جریان است. کسانی که شش سال قبل از آن اعدام ها از کشور بیرون آمدند، کسانی را که پنج سال قبل از آن اعدام ها از حکومت بیرون آمده بودند، به همدستی در جنایت متهم می کنند، تنها به این دلیل که دست شان به عاملان اصلی نمی رسد. این بازی هر سال جریان دارد و فکر می کنم هر سال تکرار شود.
نهم: قربانی شدن، یک فاجعه تلخ است، نه فضیلت است و نه اثبات حق می کند. قاتلین و عاملین و تصمیم گیران این جنایت، در هر حال جنایت کرده اند و لکه ای که بر دامان شان است که با هیچ وسیله ای پاک نمی شود. قربانیان این حادثه نیز، بیش از هر چیزی قربانی بودند. دری باز شد، مردانی خشن نام هایی را صدا زدند، افرادی به صف شدند، سه تن پرسیدند: به چه اعتقاد داری؟ و قربانیان پیش از آن که بتوانند به عواقب آنچه فکر می کنند بیندیشند، به قربانگاه برده شدند و ماشین قتل عام آنان را نابود کرد. |