روز شمار قتل‌عام (بخش اول)

ايرج مصداقى
برگرفته از كتاب " تمشك هاى ناآرام"، جلد سوم "نه زيستن نه مرگ"
خاطرات زندان ايرج مصداقى
ناشر: آلفابت ماكزيما - سوئد - ١٣٨٣
www.alfabetmaxima.com

روز شمار قتل‌عام

شروع‌ قتل‌عام‌؛ آخرين جشن عمومی بند يا بزرگداشت شهدا؛ هيئت‌ ويژه قتل‌عام؛ راهروی مرگ؛ آخرين ديدار ياران؛ لحظه‌های درد؛ پرنده‌‌ای با عصا؛ اعدام بر تخت برانکارد؛ لحظه‌های سخت تصميم گيری و...

آی تماشاييان عشق
بندهاتان را بتابانيد
که بازيگران اين پرده را
از ميان شما برگزيده‌ام
با بانگ سپيدخوان حقيقتی عميق
شما را از خواب خستگی پرانده‌ام
...
ای ستارگان هفت‌آسمان
چراغ‌هاتان را بتابانيد
اين آغاز آخرين پرده‌ی زندگی‌ست
آخرين بند زندگی را
بندباز با صبح دست خويش باز می‌کند
عاشقانه در سکوت پرواز می‌‌کند

 

تيرماه ۶۷. روزهای متوالی از پی هم می‌گذشتند. وقتی ديگر کاری برای انجام دادن نداشتم، به شوخی و گفت‌وگو با بچه‌ها مشغول می‌شدم. روزهای جمعه بعدازظهر، از زير در، در حالی که يکی- يکی بچه‌ها را خطاب قرار می‌دادم، از آن‌ها دعوت می‌کردم که به سلول من آمده و سريال "هزاردستان " را با هم تماشا کنيم! بار اول آن قدر جدی گفتم که يکی از بچه‌ها گفت: مگر توی سلول‌ات تلويزيون داری؟ و بعد شليک خنده بود که از سلول‌های اطراف به هوا برخاست.
در يکی از روزهای نيمه‌ی دوم تيرماه، روزی با شنيدن صدای تلويزيون بند بالا، گوش‌هايم تيز شد. اطلاعيه‌ی شورای‌عالی قضايی خبر از تنفيذ حکم اعدام ده تن از "مفسدين " را می‌داد. جسته و گريخته می‌شنيدم و نمی‌توانستم به شنيده‌هايم اعتماد داشته باشم. مسئله‌ای که ذهنم را اشغال کرده بود، اين بود که چرا دوباره موج اعدام‌ها آغاز شده و آن را علنی اعلام می‌کنند. اين را می‌دانستم که هرگاه موج اعدامی به راه می‌افتد، نشان‌گر وجود بحران در رژيم است، درست مانند بروز تب در بيمار.
رژيم برای مقابله با بحران‌های روزافزون، از ابتدای به قدرت رسيدنش و به ويژه پس از جنگ و ۳۰ خرداد و تا به امروز از اين حربه استفاده کرده است. بعدها شنيدم در خرداد ماه انوشيروان لطفي، يکی از اعضای مرکزيت سازمان فدائيان خلق (اکثريت)، به همراه يک عضو اتحاديه کمونيست‌ها و چند تن از هواداران مجاهدين از جمله حجت‌الله معبودی اعدام شده‌اند. هم‌چنين يک روز پس از پذيرش قطعنامه ۵۹۸، هشت تن از هواداران مجاهدين از جمله غلامرضا کاشاني در اوين اعدام شدند. قبرهای همگی آن‌ها در بهشت‌زهرا در کنار هم قرار دارد. در ميان اعدام شدگان نام دو زن نيز ديده می‌شد. همچنين هفت تن ديگر از جمله رحيم هاتفي از اعضای حزب کمونيست ايران، فرامرز صوفي از اعضای اکثريت، سعيد آذرنگ و کيومرث زرشناس دبير اول سازمان جوانان حزب توده نيز به در همين روز به جوخه‌ی اعدام‌ سپرده شدند. اعدام مجاهدين از ابتدای سال ۶۰ بی‌وقفه ادامه داشت، ولی اعدام اعضای سازمان "اکثريت " و حزب توده را بايد نشانه‌ی مهمی از وخامت اوضاع می‌گرفتيم و نسبت به فاجعه‌ای که در راه بود، هشيار می‌شديم. تا آن موقع کم‌تر سابقه داشت که اعضای اين دو گروه به جوخه‌ی اعدام سپرده شوند. از حزب توده به جز ده نفر اعضای سازمان نظامی، کسی را رسماً اعدام نکرده بودند و اعضای دفتر سياسی و کميته مرکزی و... در زندان به سر می‌بردند و حکم گروگان‌های اتحاد جماهير شوروی در ايران را داشتند. مطمئناً هرگاه توازن قدرت به سمت غرب متمايل می‌شد، آن‌ها را به قربانگاه می‌فرستادند. البته تعدادی از نفوذی‌های حزب توده در ارگان‌های نظامی، مانند سپاه نيز تا آن موقع مخفيانه اعدام شده بودند و رژيم از اعلام علنی آن خودداری کرده بود. از اعضای سازمان "اکثريت " نيز به همان دلايل فوق، تا به آن روز به ندرت کسی اعدام شده بود. در واقع جلادان به لحاظ سياسی نمی‌توانستند پرونده‌ی قطوری مبنی بر اقدامات خلاف منافع رژيم و يا "محاربه " و... برای آنان تدارک ببينند. چرا که تا هنگام دستگيری، اکثر فعاليت‌ها و اقدام‌های حزب توده و سازمان "اکثريت " در جهت حمايت از رژيم و اقدامات سرکوب‌گرايانه‌ی آن بود. رهبران اين جريان، حتا در بين سال های ۶۰ و ۶۱ از قتل‌عام زندانيان سياسی دفاع نموده و حداکثر تلاش خود را جهت دفاع از اين جنايت‌‌ها به کار برده بودند. رقيه دانشگري و فرخ نگهدار در نشريه‌ی کار بيان کرده بودند که:
قبل از اين که به مسئله‌ی اعدام تعدادی از دختران و پسران جوان توسط دادگاه انقلاب بپردازيم لازم است اول به عوامل و شرايط به وجود آورنده اين قبيل خشونت‌ها توجه کنيم و مسئله را نه صرفا از جنبه عاطفی و اخلاقی- که به نوبه خود حائز اهميت است- آن‌چنان که ضد انقلاب سعی در عمده کردن آن دارد، بلکه از زاويه‌ی مصالح و منافع انقلاب بررسی کنيم. هواداران سازمان در موقعيت خطير کنونی بايد وظايف خود را هوشيارانه‌تر و قاطعانه‌تر از پيش انجام دهند. افشای دسيسه‌های ضد انقلاب و شناساندن سياست‌های ضد انقلابی گروهک‌ها در محيط کار و در ميان خانواده‌ها و در هر کجا که توده حضور دارند جزو وظايف مبرم هواداران مبارزه است [1]
اصولاً هنگامی که مسئولان قضايی رژيم در جريان قتل‌عام۶۷، به اعدام گسترده‌ی آنان روی‌ آوردند، مبنای کارشان فعاليت سياسی و يا اقدامات ضدرژيمی آن‌ها نبود بلکه بر اساس يک تقابل ايدئولوژيک دست به اعدام آن‌ها زد.

دوشنبه ۲۷ تيرماه. شب هنگام جسته و گريخته از طريق تلويزيون طبقه‌ی بالا شنيدم که خميني قطعنامه‌ی ۵۹۸ را پذيرفته است. اطلاعيه‌های خمينی و ستاد فرماندهی کل قوا و... را به صورت منقطع می‌شنيدم. تمام حواسم را جمع کرده بودم تا کلمات را بهتر بشنوم، ولی ممکن نبود. با دوستانم در سلول‌های ديگر، شنيده‌هايمان را روی هم گذاشته و سعی می‌کرديم آن‌ها را کامل کنيم. در طول روز، تمام کوشش خود را به کار می‌برديم تا به وسيله‌ی تماس با يکديگر، اطلاعات‌مان را به‌روز کنيم. ما اطلاع دقيقی نسبت به اين که چرا رژيم قطعنامه را پذيرفته و يا شرايط جامعه چگونه است، نداشتيم. با در نظر گرفتن اين که ملاقات‌‌مان نيز در حساس‌ترين شرايط قطع شده بود، بيش‌تر از بقيه در مضيقه بوديم. آخرين ملاقات من برمی‌گشت به اوايل خرداد‌ماه و از آن تاريخ به بعد ممنوع‌الملاقات شده بودم. هيچ يک از ما احساس مثبتی نسبت به پذيرش قطعنامه در رابطه با وضعيت خودمان نداشتيم. اخبار جبهه‌های جنگ در بهار ۶۷ به شکل کلاسه شده در ذهنم بود. ارزيابی‌ شيرين هانتر از مرکز مطالعات استراتژيک آمريکا و هنری کيسينجر در رابطه با جنگ ايران و عراق را دوباره مرور می‌کردم. از دست دادن "فاو " ، عقب‌نشينی‌های پی در پی رژيم در جبهه‌های مختلف و دادن تلفات، بسيار گسترده‌تر و جدی‌تر از آن بودند که بتوانند کتمان و پرده‌پوشی کنند. روزنامه‌های رژيم که تا پيش از اين فقط از پيروزهای "لشکريان اسلام " سخن به ميان می‌آوردند، مجبور به درج اخبار اين ناکامی‌ها می‌شدند. شکست‌های نيروهای رژيم در جبهه‌های جنگ و عقب‌نشينی مداوم آن‌ها درحالی صورت می‌گرفت که ميادين عمده‌ی نفتی و قابل حصول ايران در منطقه‌ی جنگی قرار داشتند و هر آن امکان سقوط آن‌ها و محروم شدن رژيم از دست‌يابی به درآمد‌های سرشار نفتی می‌رفت.
انتخاب رفسنجاني در ۱۲ خرداد به عنوان مسئول امور جنگ، هم‌چنين عمليات "آفتاب " و "چلچراغ " ارتش آزاديبخش را يک‌بار ديگر در ذهنم مرور کردم. هر چند هنوز از دامنه‌ی عمليات "چلچراغ " و گستردگی آن اطلاعی نداشتم، ولی مطمئن بودم که از عمليات "آفتاب " بزرگ‌تر و مهم‌تر بوده است. با وجود اين همه فاکت و دليل و نشانه‌ی روشن، ما هنوز ساده‌انگارانه فکر می‌کرديم که رژيم قطعنامه‌ی ۵۹۸ را نخواهد پذيرفت و از آن‌جايی که اين رژيم سرشتش با جنگ و کشتار و خونريزی و صدور بحران آميخته است، پس امکان کوتاه آمدن در جنگ را ندارد.
خميني قبلاً به وضوح گفته بود: اصل حفظ نظام است و بقيه‌ی امور جنبه فرعی به خود می‌گيرند و همچنين به صراحت خاطر نشان کرده بود: حکومت اسلامی می‌تواند احکام اسلامی حج و نماز و روزه و... را نيز متوقف کند. گفته‌های او واضح‌تر و شفاف‌تر از آن بود که نياز به تفسير و تحليل داشته باشد. متأسفانه ما ساده‌ ترين مطالب را نيز در نمی‌يافتيم و هنوز بر يافته‌های ذهنی خود پای می‌فشرديم تا اين که واقعيت در اين روز خود را به ما تحميل کرد. ما گاهی وقت‌ها از تمامی حرف‌های ديگران، تنها آن بخشی را می‌شنويم که مورد نظرمان است و انتظارش را داريم و می‌خواهيم و گوش‌مان را برای شنيدن بقيه‌اش می‌بنديم. گاه آگاهانه و گاه ناآگاهانه از شنيدن همه‌ی سخنان يک فرد و يا گروه خودداری می‌کنيم. گاه تئوری و نظريه‌ها‌مان را از قبل تعيين می‌کنيم و سپس در چهارچوب و مطابق با آن‌ها، به نقد نظرات و افکار ديگران می‌پردازيم. به ظاهر مشغول شنيدن هستيم، اما در واقع در ذهن‌مان در حال مرور پاسخی هستيم که از پيش انديشيده‌ايم و همين موجب يک بعدی شدن تحليل‌ها و نتيجه‌گيری‌‌هايمان می‌شود. در ارتباط با جنگ و امکان پذيرش آتش‌بس از سوی خميني و مسئولان سياسی- نظامی رژيم، ما اين‌گونه عمل کرده بوديم. با شنيدن خبر پذيرش آتش بس به ياد سرهنگ علی‌ اُرد افتادم که درست ۴ سال قبل در بهداری زندان به من گفته بود که رژيم در بن بست جنگ گير کرده و امکان پيش‌روی ندارد و بدون ترديد مجبور به پذيرش آتش بس است. او امروز در ميان ما نبود تا صحت ارزيابی‌اش را ببيند. خميني برای حفظ نظام و جلوگيری از فروپاشی آن، جام زهر را سر کشيد و نشان داد که برخلاف ارزيابی دشمنان‌اش، به هيچ‌وجه فردی "دگم"، "خشک مغز" و "لجوج" نيست و نمی‌توان وی را در زمره‌ی کسانی که می‌گويند مرغ يک پا دارد و تا آخر و لحظه‌ی مرگ نيز روی آن می‌ايستند، قرار داد. بلکه علی‌رغم کبر سن، دارای هشياری، پويايی و شکيبايی و پی‌گيری ضدانقلابی عجيبی است و همان‌گونه که قبلاً نيز گفته بود، مهم‌ترين مسئله برای او حفظ نظام و اعتلای آن بوده است. بنا به روايت منتظري، خمينی چند روز قبل قطعنامه را پذيرفته بود و اطلاعيه‌‌‌ی آن که در روز دوشنبه ۲۷ تيرماه منتشر شد، تنها برای آگاهی عمومی بوده است.

چهارشنبه ۲۹ تيرماه. پيام جديد خميني مبنی بر دلايل پذيرش قطعنامه را از راديو شنيدم. وی در پيامش تأييد کرده بود که "قبول اين مسئله برای من از زهر کشنده‌تر است " . [2] راست می‌گفت. بعد نيز مشخص شد که در اين رابطه، سخن گزافی نگفته و در کم‌تر از يک سال، مرگ او را به کام خود کشيد. وی در پيامش، اشاره کرده بود: "پيمان بسته بودم تا آخرين قطره خون و آخرين نفس بجنگم و تصميم امروز فقط از روی تشخيص مصلحت نظام از سوی من اتخاذ گرديد "[3] وی هم‌چنين تأکيد کرده بود: "از هر آن‌چه که گفته بودم گذشتم واگر آبرويی داشتم با خدا معامله کردم " . [4] که در واقع اشاره‌اش به جملاتی مانند: "اگر صدام دست به دريا بزند دريا نجس می‌شود؛ اگر با صدام صلح کنيم جواب رسول‌الله را چه بدهيم؟‌ اگر اين جنگ بيست سال هم طول بکشد ايستاده‌ايم و تا خانه‌ای در تهران باقی است به جنگ ادامه می‌دهيم؛ جنگ نعمت است؛ تا آخرين نفر می‌جنگيم؛‌ تا آن زمان که من زنده‌ام از صلح و سازش سخن نگوييد؛ اگر خسته بشويم (در جنگ) معنايش اين است كه ما از قرآن كريم ديگر خسته شده‏ايم، از اسلام خسته شده‏ايم " و... بوده است. خميني در تاريخ ۲۵ تيرماه ۶۷ خطاب به نيروهايش در باره‌ی دلايل پذيرش آتس بس و قطعنامه ۵۹۸، به نامه‌ی مورخ ۲ تيرماه ۶۸ محسن رضايي فرمانده سپاه پاسداران اشاره کرده و از آن به عنوان "تکان‌دهنده " ياد می‌کند و آن را يکی از ده‌ها گزارش نظامی- سياسی‌ای می‌داند که بعد از شکست‌های نيروهای رژيم، به دست او رسيده است. [5]
هر چند خميني در نامه‌ی مورخ ۱۳ تيرماه ۶۷ خود به منتظري نوشته بود: "امروز ترديد به هر شکلی خيانت به اسلام است. غفلت از مسائل جنگ خيانت به رسول‌الله (ص) است. "[6]خميني تمامی تلاش خود را برای ادامه‌ی جنگ به خرج داده بود ولی در آن‌جايی که آن را برخلاف مصالح رژيم ارزيابی کرده بود، عقب نشسته بود. روحيه‌ی پاسداران بند به شدت پايين آمده بود. دست ‌و پا‌شان را گم کرده بودند. مطمئناً آن‌ها بيش از ما در بهت و ناباوری به سر می‌بردند و از درک شرايط عاجز بودند. آنان در رؤيای فتح کربلا، ناباورانه شاهد تسليم بلاشرط امام‌شان بودند.
چندتن از بچه‌های ملی‌کش را نيز تنبيهی به انفرادی آورده بودند. پيش‌تر، خبرهای جسته و گريخته‌ای را‌ در مورد وضعيت، مواضع و فعاليت‌هايشان در اوين، شنيده بودم. اين بار از زبان خودشان می‌توانستم موضوع‌های مطرح در بندشان را بشنوم و در جريان مواضع و ديدگاه‌هايشان قرار بگيرم. از خرداد ماه سال ۶۶ آن‌ها را به بند ۴ اوين منتقل کرده بودند. در تابستان سال ۶۶، اولين اعتصاب غذای عمومی زندان پس از سال ۶۰ را شکل داده بودند. خواسته‌ی آن‌ها آزادی بی‌ قيد و شرط از زندان و لغو ضوابط دادستانی جهت آزادی بود. رژيم نيز فشارهايش را افزايش داده و به بهانه‌های گوناگون، تلاش می‌کرد که دايره‌ی سرکوب را گسترش داده و تنگی اوضاع را دو چندان کند. ممنوعيت ورزش جمعی از اوين آغاز شده و به گوهردشت رسيده بود. خواسته‌های سرکوب شده‌ی زندانيان در طول سال‌های گذشته روی هم انباشته شده بود و حالا همه يک‌جا، سرباز کرده بودند. کسی را نيز يارای جلوگيری کردن از وضعيت موجود نبود. به اندک بهانه‌ای، تحريم و اعتصاب غذا و تحريم فروشگاه و هواخوری و ملاقات و... در دستور کار قرار می‌گرفت. گاه چپ‌روی‌های کودکانه‌ای نيز انجام می‌گرفت. از جمله تحريم فروشگاه در بند ملی‌کش‌ها. اين تحريم تنها به اين علت روی داده بود که زندانبان گفته بود اجناس فروشگاه را بايد از درِ ورودی ساختمان بندها تحويل بگيرند و زندانيان بر اين نظر بودند که اجناس بايد دمِ درِ بند تحويل داده شود! قضيه به گرو و گروکشی تبديل شده بود. برای مدتی بند در تحريم فروشگاه و اجناس آن به سر می‌برد. مسئولان زندان نيز برای تشديد فشار روی بچه‌ها، نمکِ داخلِ غذا را نيز کم کرده و به شدت از کيفيت غذا می‌کاهند تا بلکه مقاومت‌ها تحليل رفته و بچه‌ها کوتاه بيايند. دائم بين زندانيان و زندانبانان جنگ و گريز بود. از خرداد ۶۶ تا بهمن ماه همان سال در مدت هشت ماه، سه بار بچه‌های ملی‌کش به اعتصاب غذای ۵ روزه تا يک هفته دست زده بودند.
در روزهای بعد از پذيرش قطعنامه، تقريباً تمامی کسانی را که در طبقه‌ی پايين و يا در بندهای ديگر به صورت انفرادی نگهداری می‌شدند، به بند ما آوردند ودر سلول‌های آن که اکثرا خالی بودند، انداختند. احتمالاً به تصميم‌گيری نهايی نزديک می‌شدند. بعدازظهر امروز متوجه شدم ۱۴ نفری را که در انفرادی طبقه‌ی اول به سر می‌بردند، به بند ما منتقل کرده‌اند و در سلول‌های مختلف جای داده‌اند. ضمن تماس با ديگر سلول‌ها، آگاهی‌هايی از موقعيت آن‌ها به دست می‌آوريم. مدتی بود بچه‌های فرعی ۱۶ را که قبل از ما به انفرادی آورده شده بودند، به فرعی سابق‌شان منتقل کرده بودند. تمايل مسئولان زندان بر اين پايه بود که ما به خوبی در جريان خبرهای زندان اوين قرار گيريم و در اين راه، تسهيلات لازم را برای ما فراهم می‌کردند. چون هيچ‌گونه تلاشی در رابطه با به دام انداختن ما به هنگام تماس، به خرج نمی‌دادند. آن قدر دامنه‌ی تماس‌های ما زياد بود که اگر قصد‌شان به دام انداختن ما بود، به طور قطع و يقين در اين کار موفق می‌شدند. حتا يک ‌بار يکی از پاسداران هنگامی که مرا به حمام می‌برد، گفت: خوب وقت را اعلام می‌کنی! من تنها کسی بودم که ساعت داشتم و روزی چند بار از زير در با صدای بلند وقت را اعلام می‌کردم.
در تماس با زندانيان جديد‌الورود متوجه شدم سه تن از زندانيان مجاهد به نام‌های نصرالله بخشايي، حسن فارسي و اسدالله بنی‌هاشمی از سلول‌های انفرادی آسايشگاه اوين در نيمه‌ی خرداد ماه مبادرت به فرار کرده‌اند که متأسفانه با شکست مواجه شده بودند. در ابتدای ماه، مرتضوي رئيس زندان اوين در سلول آن‌ها حاضر شده و به آن‌ها گفته بود که به اعدام محکوم شده‌اند. آن‌ها از طريق يکی از زندانيان مجاهد به نام محمدرضا نعيم، به يک تيغ اره دسترسی پيدا کرده بودند و با بريدن کرکره‌های جلوی پنجره، خود را به سختی به بالای پنجره رسانده بودند. پنجره‌های سلول‌های آسايشگاه اوين، بر خلاف پنجره‌های سلول‌های گوهردشت که در مقابل سينه قرار دارند، در بالای ديوار و نزديک به سقف واقع شده‌اند. آن‌ها پتوهای خود را از قبل به شکل طناب در آورده و در نيمه‌های شب، با آويزان کردن طناب‌ها سعی کرده بودند خود را از طبقه‌ی سوم آسايشگاه به پايين ديوار برسانند. متأسفانه طناب کوتاه بوده و به سطح زمين نمی‌رسد، آن‌ها مجبور می‌شوند بقيه ارتفاع را بپرند. در اثر پريدن از بلندی، پای نصرالله بخشايي می‌شکند. او يکی از پيک‌های مجاهدين بود که از منطقه‌ی مرزی به داخل کشور عزيمت کرده و دستگير شده بود. آن‌ها برای رد کردن ديوارهای زندان، بخاطر شکسته شدن پای نصرالله با مشکل مواجه می‌شوند. لحظه‌های حساسی را صرف بحث با نصرالله می‌کنند. وی تلاش می‌کند آن‌ها را متقاعد سازد که او را رها کرده و خود به اجرای ادامه‌ی طرح بپردازند. بالاخره او را در گوشه‌ای گذاشته و خود را ابتدا به درکه و از آنجا به دِه اوين رسانده و سپس به اتوبان می‌رسند. نگهبانان که دائماً سلول آن‌ها را بازرسی می‌کردند، متوجه‌ی فرارشان شده و با بسيج نيرو به محاصره‌ی منطقه می‌پردازند. در لحظه‌های اوليه نصرالله را پيدا می‌کنند و حسن و اسدالله نيز در اتوبان، به هنگام تلاش برای گرفتن يک ماشين و فرار از منطقه، دستگير می‌شوند. آن‌ها در روزهای اوليه‌ی قتل‌عام، جزو اولين سری اعدام‌ها در اوين به شهادت رسيدند. اقدام‌هايی از اين‌دست در آن روزها، نشانه‌ی عزم و اراده‌ و موضع بالای زندانيان مجاهد و روحيه‌ی تهاجمی آن‌ها بود. رژيم از ادامه‌ی اين روند به شدت در هراس بود. پيش از آن در سال ۶۶ دو تن از زندانيان مجاهد به نام‌های علی‌اکبر قربانلی و ناصر شيرويه که در سال ۶۵ از اوين به زندان ساوه منتقل شده بودند، به همراه دوتن ديگر از هم سلولی‌هايشان با کندن تونلی که بمدت بيش از يک ماه طول کشيده بود، موفق به فرار از زندان شده و شبانه خود را با کاميون به تهران رسانده و بعد از وصل شدن به مجاهدين، از کشور خارج شده بودند. در تيرماه ۶۷ محمد جعفري يکی ديگر از هواداران مجاهدين که برای بار دوم دستگير شده بود، از زندان گلپايگان فرار کرده بود. پيش از آن يحيی گل‌چشمه نيز که از تهران به گرگان منتقل شده بود از زندان فرار کرده و به مجاهدين پيوسته بود. در شهرهای مختلف کشور تعدادی از زندانيان مجاهد به همين ترتيب فرار کرده و از کشور خارج شده بودند. در بند ۴ قزل‌حصار نيز هادی صابري تلاش کرده بود فرار کند که با شکست مواجه شده بود. در آن روزها گاه فاصله‌ی آزادی برخی از زندانيان مجاهد و خروج‌شان از کشور کمتر از دو هفته بود. شب، مدتی را به درد دل با محمد اردکاني گذراندم. مدتی بود ملی‌کش شده بود و حالا در بند ما به سر می‌برد. بيش از دو سال از آخرين باری که ديده بودمش، می‌گذشت. دلم برايش تنگ شده بود. در محاسبات اوليه‌ام تصور می‌کردم به زودی وی و ديگرانی را که در آن بند به شکل تنبيهی به سر می‌بردند، خواهم ديد و آن وقت يک دل سير با هم گفت‌وگو خواهيم کرد. نمی‌دانستم اين آخرين تماس‌ها و صحبت‌های ما خواهد بود.

يک شنبه ۲ مرداد. روز ملاقات سالن ۱ بود، اما بر خلاف انتظار، ملاقات‌ها را قطع کرده و زندانيان را از ديدار با خانواده‌ها‌يشان محروم کرده بودند. مسئولان رژيم تصميم خود را برای از بين بردن زندانيان سياسی، گرفته بودند. زندان در التهاب به سر می‌برد. عصر همان روز ناصريان و لشکري در ميان زندانيان سالن۱ حاضر شده و از آن‌ها خواستند تا برای انتقال به ساختمانی در کنار کارگاه و جهاد زندان، کليه‌ی وسايل‌شان را سريعاً جمع‌آوری کنند.
زندانيان سالن ۱ کسانی بودند که در تقسيم‌بندی مسئولان زندان، "معاند " محسوب نمی‌شدند. موضوع انتقال زندانيان به بندی خارج از مجموعه‌ی بندهای گوهردشت و در کنار بند کارگاه و جهاد، مورد مخالفت افراد قرار گرفت و اظهار داشتند حاضر به زندگی در کنار زندانيان عادی که در کارگاه کار می‌کنند، نيستند. ناصريان برای متقاعد کردن آن‌ها و خاموش کردن مخالفت‌شان، از موضعی بالا گفت: ما شما را تواب به حساب نمی‌آوريم و تنها به علت بالا زدن چاه فاضلاب و مشکلاتی که در رابطه با فاضلاب زندان به وجود آمده است، مجبور به انجام اين انتقال هستيم. مطابق برنامه‌ی مسئولان رژيم، زندانيان اين بند شامل کسانی که قرار بود قتل‌عام شوند، نبودند. پس بايد آن‌ها را به بهانه‌ای دور می‌کردند. ساختمان کنار کارگاه بهترين مکان برای نيل به چنين مقصودی بود. يکی از ويژ‌گی‌های بخشی از افراد سالن ۱ اين بود که در طول سال‌های قبل با تقليل حکم مواجه شده بودند و يا مصاحبه‌ی ويدئويی جهت آزادی را پذيرفته بودند.

دوشنبه ۳ مرداد. عيد قربان بود. تعمق به آن‌چه که در اين رابطه شنيده و خوانده بودم، مرا به فضای خوابی که دو هفته پيش ديده بودم، برد. در خواب خود را در جمعی از زندانيان سياسی يافته بودم که مسعود رجوي با ايشان ديدار و گفت‌وگو می‌کرد. او در حالی که با ما به گفت‌وگو نشسته بود، با چشمانی اشک‌بار از ما خداحافظی می‌کرد. سراسيمه از خواب پريدم. خيس عرق بودم. من طی روزهای گذشته اصلاً به اين نوع مسائل و مرگ و شکنجه و اعدام و... فکر نکرده بودم. خواب از سرم پريده بود. سيگاری در اتاق داشتم، همان را روشن‌ کرده و مشغول قدم زدن شدم. به شدت به‌هم ريخته بودم. بالاخره خودم را راضی کردم که خواب است و لزومی ندارد خود را به آن مشغول کنم. بعد از ساعتی قدم زدن دوباره خوابيدم. در شرايط جديدی که پيش آمده بود، دوباره همان خواب را به خاطر آوردم. حالا ديگر رژيم قطعنامه را پذيرفته بود و اين می‌توانست تعادل گذشته را برهم زند. ديگر نمی‌شد از زاويه ديد قبلی به مسائل نگريست. با وارد شدن پارامترهای جديد، همه‌ی معادله‌های پيشين به‌هم خورده بود و نياز به يک بررسی و تحليل جديد احساس می‌شد.
به مسئله‌ی قربانی و قربانی شدن و فلسفه‌ی آن فکر می‌کردم و اين که آيا باعث رهگشايی می‌گردد يا خير و اصولاً تأثيری در جريان تاريخ داشته است يا نه؟ در چنين شرايطی معمولاً بسته به حالت‌های روانی انسان و نتيجه‌ای که از قبل به دنبال آن هستيم، می‌توان برداشت‌های مختلفی کرد. بعد از مدتی به خودم نهيب زدم که بهتر است فعلاً به چيزهای ديگری بيانديشم. از پرداختن به آن‌چه که در مغز و ذهنم لانه کرده بود، پرهيز داشتم. يک احساس غريزی و نه تحليل سياسی، مرا به وقوع يک فاجعه رهنمون می‌کرد. تا روزهای پس از شروع قتل‌عام‌ها نيز تلاش می‌کردم به نوعی خودم را از شر آن افکار خلاص کنم و به همين دليل در مسيری عکس احساسم حرکت می‌کردم. می‌دانستم امروز در بند جشن و پای‌کوبی برپاست. سعی کردم خودم را در جشن و مراسم آن‌ها حاضر ببينم. منطقاً و مطابق آن‌چه که معمول بود، بايد چند روز پيش با اتمام دوران انفرادی‌مان، به بندعمومی منتقل می‌شديم،ولی خبری از انتقال نشده بود. آن را به حساب درهم‌ريختگی اوضاع پس از پذيرش قطعنامه گذاشته بودم. حوالی ظهر در سلولم باز شد و پاسدار بند مرا نزد "عرب " ، داديار ناظر زندان برد. به محض اين‌که وارد شدم، وی سلام کرده و با احترام گفت: چشم‌بندت را بردار و بنشين! احساس کردم موضع‌اش نسبت به آخرين باری که درجريان مصاحبه‌ی اجباری کذايی ديده بودمش، بسيار فرق کرده است. با لحن ملايم و رويی گشاده و در عين حال چشمانی که از آن شرارت می‌باريد، گفت: می‌خواهم شما را به بندتان بازگردانم، خواستم از قبل به شما اطلاع داده باشم. هيچ وقت چنين کاری نمی‌کردند و معمولاً نيازی به اين کار نمی‌ديدند. من با اعتراض نسبت به برخوردی که با ما شده بود، گفتم: در کجای قانون و ضوابط آمده است که زندانی مجبور به تحمل ديدن مصاحبه‌ی اجباری ديگران شود؟ وی گفت: حالا ديگر آن مسئله تمام شده و قرار است شما به بندتان برگرديد. گفتم: به همين راحتی؟ من دو ماه است که خانواده‌ام را ملاقات نکرده‌ام. به چه حقی ملاقاتم را قطع کرده‌ايد؟ ملاقات حق خانواده من است. اگر من خلافی کرده‌ام، چرا بايد خانواده‌ام مجازات شوند؟ وی که سعی می‌کرد از راه ملايمت درآيد، گفت: حتماً هفته‌ی آينده ملاقات خواهی داشت و الان هم من فرصت کافی ندارم و بايد با ديگر دوستانت صحبت کنم تا هر چه زودتر به بند سابق‌تان برگرديد. گفت‌وگو با او نيمه تمام مانده و نگهبان من را به سلولم بازگرداند. ظاهراً اين گونه می‌نمود که عرب به وی ابلاغ کرده است تا ترتيب انتقال من را بدهد. احساس کردم در پس نگاهش هيچ نشان خوبی از آن‌چه که ادعا می‌کنند، نيست ولی چندان اهميتی ندادم. بعد از حدود نيم ساعت متوجه شدم با همه برخوردی مشابه من داشته است.
بلافاصله سلول ما را عوض کرده و به سلول‌های جلوی سالن منتقل کردند و نگهبان بند گفت: منتظر باشيد تا به بندتان منتقل شويد! ترديد از همين‌جا در من آغاز شد. اگر می‌خواهند ما را به بند سابق‌مان انتقال دهند، پس چرا سلول‌هايمان را عوض کردند؟ مگر نمی‌توانستند از همان سلول‌های سابق ما را به بندمان منتقل کنند؟ با اين همه و با توجه به تحليل‌هايمان در آن دوران، دليلی نمی‌ديديم که اين اتفاق‌ها را به فال بد بگيريم. دوباره به سرعت از اين مسئله گذشتم. بعدها با کنار گذاشتن نمونه‌های برخورد، به اين نتيجه رسيدم که مسئولان زندان در تمام آن مدت در صدد اجرای پروژه‌ای بودند، ولی بنا به عللی از انجام آن خودداری کرده بودند. من در آن زمان هيچ درکی از آن نداشته و در واقع نمی‌توانستم داشته باشم. سابقه نداشت که عرب" تا اين حد از موضعی پايين و با لحنی مؤدبانه صحبت کند و ضرورتی به انجام چنين رفتاری نداشت. گويی با انسانی متفاوت از آنی که يک ماه و اندی پيش ديده بودم، رو‌به‌رو هستم. آن روز کابل در دست رجز می‌خواند و بر سر و کول‌مان می‌کوبيد. خام‌خيالانه تصور می‌کردم که اراده‌ مان را به وی تحميل کرده‌ و وی را مجبور به عقب‌نشينی کرده‌ايم. فکر می‌کردم او اين بار از موضعی خفت‌بار از در مصالحه با ما بر آمده است و می‌خواهد مسائل را به نوعی رفع و رجوع کرده و برخورد آن روز را نيز از دل‌مان در آورد! بعدها متوجه شدم که همين برخورد را در روز ۲ يا ۳ مردادماه در اوين با بخشی از زندانيانی که در انفرادی به سر می‌بردند، انجام داده بودند. آن‌ها ۹ نفر بودند و ۴ روز قبل از سلولِ دربسته‌ی سالن ۶ آموزشگاه به آن‌جا منتقل شده و در سلول‌هايی سه نفری نگهداری می‌شدند. در اين روز به آن‌ها ابلاغ شده بود که وسايل‌شان را برای انتقال جمع‌آوری کنند ولی بعدازظهر متوجه می‌شوند که از انتقال خبری نيست و فردای آن روز، فرم‌هايی حاوی پرسش‌هايی پيرامون نام، نام خانوادگی، اتهام، ميزان محکوميت و... به کليه‌ی زندانيان داده بودند تا پر کنند.
زندانيان دوبار دستگيری که در اوايل تيرماه به انفرادی منتقل شده بودند و در اين روز قصد بازگرداندن آن‌ها را به بندهای عمومی داشتند، در ميانه‌ی راه با تغيير تصميم مقامات زندان روبه‌رو شده و دوباره به سلول‌های انفرادی برگردانده شدند.
نقل و انتقال زندانيان به آسايشگاه اوين، آغاز شده بود. مسئولان رژيم در حال تدارک آخرين مراحل قتل‌عام بودند. برخورد پاسداران و مسئولان زندان به يکباره تغيير کرده و در مقابل پرسش اتهام، وقتی با پاسخ "مجاهدين " روبه‌رو می‌شدند، هيچ واکنش حادی نشان نداده و لبخند رضايت‌بخشی نيز بر لبان‌شان پديدار می‌شد! آن‌چه که مسلم بود، تلاش وافر و غير مستقيم آن‌ها برای تشويق افراد به اتخاذ چنين مواضعی بود.
هنگام تقسيم شام، پاسدار بند متوجه شد بشقاب و ليوان ندارم. بدون هيچ پرسشی رفت و بلافاصله با بشقاب و قاشق و ليوان و يک آفتابه برگشت. فهميدم اتقاق جديدی افتاده و دستور انتقال ما منتفی شده است. "عرب" عجله‌ی فراوانی برای اجرای پروژه داشت و معلوم نبود چرا همه چيز به يکباره متوقف شده بود.

سه شنبه ۴ مرداد. شب از طريق مورس فهميدم که در سلول کناری‌ام "محمود - آ" به سر می‌برد. به خاطر اين که کنار در ورودی سالن بوديم، ترجيح می‌داديم از مورس استفاده کنيم، ولی با اين حال بعضی وقت‌ها نيز از زير در آهسته با هم صحبت می‌کرديم. دل‌مان می‌خواست صدای همديگر را نيز بشنويم. شايد همان حس غريزی می‌گفت که ديگر هم‌ديگر را نخواهيم ديد. محمود دو ماه قبل به انفرادی منتقل شده بود. پرسيد: به چه دليل به انفرادی منتقل شدی؟ گفتم: از يک نفر می‌خواستند مصاحبه‌ی اجباری بگيرند و بر آن بودند که ما را به تماشای آن ببرند که با اعتراض ما روبه‌رو شدند. در نتيجه با ضرب و شتم ما را به انفرادی‌ آوردند. لحظه‌ای خاموش شد. سپس پيامش را به شکل منقطع دريافت کردم: آن فردی که متن انزجارنامه را خواند، من بودم. يک لحظه فرو ريختم. از حماقتی که کرده بودم، خشکم زده بود. دست و پايم را گم کرده بودم. من، آن روز او را نشناخته بودم و حالا در سلول کناريم بود و من به شکل بدی قضيه را طرح کرده بودم. احساس کردم باعث ناراحتی‌اش شده‌ام، چيزی که اصلاً قصدش را نداشتم. شايد او فکر می‌کرد من او را مسبب به انفرادی افتادن و کتک خوردن آن شب‌مان می‌دانم. در صورتی که اصلاً اين‌گونه نبود. از شدت ناراحتی مثل مار به خودم می‌پيچيدم و نمی‌دانستم چطوری قضيه را جمع و جور کنم و حماقتی را که کرده بودم تصحيح کنم. در آن لحظه دوست داشتم که کنارش بودم و در آغوشش می‌گرفتم و از وی پوزش می‌خواستم. او قبل از ما به انفرادی رفته بود و حالا از سالن انفرادی ديگری به آن‌جا منتقل شده بود. دوباره تلاش کردم با او گپ بزنم تا بلکه از دلش در بياورم. به همين دليل به رد و بدل کردن اخبار پرداختم. از هر دری به گفت‌وگو با او می‌پرداختم الا به اين نکته که چگونه تماس او با آذر لو رفت؟ و يا چگونه او را به انجام مصاحبه مجبور کردند و... نمی‌خواستم دوباره موضوع فوق را در ذهنش تداعی کنم. در ثانی فکر می‌کردم بعدها شايد در موقعيت بهتری بتوانم موضوع را پی‌گيری کنم.
پاسدار کوتاه قدی که در ميان بچه‌ها به "اسمال " (به معنی "کوچک " در زبان انگليسی) معروف بود، متوجه‌ی مورس زدن ما شد و دريچه‌ی سلولم را باز کرد. او مرا در حالتی غافلگير کرد که به طور درازکش روی زمين ولو شده و در حال مورس زدن بودم. به سرعت در سلول را باز کرد و گفت: چرا مورس می‌زدی؟ بدون اين که خودم را ببازم، لبخندی زده و با لحنی لوطی‌وار گفتم: شانس را نگاه کن! تف به اين شانس! بعدِ "نود و بوقی” دلم گرفته بود و دراز کشيده بودم و روی ديوار رنگ گرفته بودم. پيش خودم گفتم اگه شانس ماست، همين حالا نگهبان در سلول را باز می‌کند و می‌گويد چرا داشتی مورس می‌زدی؟ دستِ بر قضا در باز شد و تو ظاهر شدی! خونسردی‌ام و داستان فی‌البداهه‌ای که ساخته بودم، گويی او را ميخ‌کوب کرد. پاسدار ساده‌‌ لوحی بود. در يورش‌های پاسداران به بند، فقط دنبال وسايل چوبی می‌گشت. بچه‌ها می‌گفتند: اگر صد تا "ملات " روی زمين ريخته باشد، او آن‌ها را ول کرده و يک راست می رود سراغ قفسه‌ی چوبی و... برای همين به او "عشق چوب" هم می‌گفتند. به شکل بلاهت‌باری گفت: مواظب باش، سلول بغلی‌ات آدم خطرناکی است! اگر خواست با تو تماس بگيرد، جواب نده! سرم را تکان داده، گفتم: چشم. در را که بست، نمی‌دانستم چه کنم؟ بخندم بر بلاهت وی يا بگريم بر سرنوشت خود که به دست افرادی چون او گرفتار آمده‌ بوديم. تعمق در اين واقعيت که چه طايفه‌ای بر هست و نيست ما مستولی شده‌اند، سخت آزرده‌ام می‌کرد.
کم و بيش خبر حمله‌ی نيروهای عراقی به مناطق غرب کشور و اعتراض ولايتی وزير امور خارجه رژيم را از طريق راديوی پاسدار بند که زير هشت مشغول گوش کردن به آن بود، شنيدم. ظاهرا حمله از روز قبل شروع شده بود. بسيار تعجب کردم. چرا چنين حمله‌ای دوباره بعد از پذيرش قطعنامه، از طرف عراق انجام گرفته است. اخباری را که شنيده بودم، بعد از رفتن "اسمال" با محمود و فرامرز جمشيدي که در دو طرف سلولم قرار داشتند، مطرح کردم. آن‌ها هم چيز بيش‌تری نشنيده بودند و اين اخبار برای آنان نيز عجيب بود.
امروز روز ملاقات بچه‌های بند ۲، (بند سابق خودمان) بود. به يک گروه از زندانيان ملاقات می‌دهند و بلافاصله ملاقات را متوقف کرده و بقيه‌ی خانواده‌ها موفق به ديدار فرزندان‌شان نمی‌شوند. بعدها متوجه شدم زندانيان بند ۴ اوين، يعنی کسانی که از گوهردشت به اوين منتقل شده بودند، در اين روز با خانواده‌های خود ملاقات داشتند و از طريق آنان در جريان عمليات "فروغ جاويدان " و پيش‌روی اوليه‌ی نيروهای مجاهدين قرار گرفته بودند. بند را شور و شوق زايدالوصفی فرا گرفته بود. بچه‌ها از طريق‌های گوناگون سعی کردند اخبار فوق را به گوش ديگر زندانيان نيز برسانند.
بدون شک مسئولان رژيم تصميم اجرای قتل‌عام را اتخاذ کرده بودند و ترديدی نداشتند که اخبار عمليات، از طريق افرادی که به ملاقات می‌آيند، به زندانيان منتقل خواهد شد و نسبت به نتايج آن که بالارفتن روحيه‌ی زندانيان است، يقين داشتند. چيزی که در آن روزها با جديت به دنبال آن بودند تا ميزان بالاتری از افراد را از دم تيغ بگذرانند. در اوين به مناسبت عيد قربان به خانواده‌‌های زندانيانی که در سالن‌های ۲ و ۴ آموزشگاه به سر می‌بردند، ملاقات حضوری داده بودند. تعدادی از خانواده‌هايی که در روز فوق نتوانسته بودند فرزندان‌شان را ملاقات کنند، در روزهای بعد تک و توک مراجعه می‌کنند. صبح پنج مرداد آن‌ها مشاهده می‌کنند که اطلاعيه‌ای روی در زندان زده شده است مبنی بر آن‌که ملاقات‌ زندانيان به مدت دو ماه تعطيل است.

چهارشنبه ۵ مرداد. خميني و رژيم منحوس‌اش در تدارک بزرگداشت دهمين سال به قدرت رسيدن‌شان، شکست سختی در جنگ با عراق خورده بودند. درست مانند فتحعلی‌شاه قاجار که در سی‌امين سال سلطنت خود جشن بزرگی برپا کرده بود و در همان‌سال شكست سختی در جنگ از روس‌های تزاری خورده بود. در دوران فتحعلی‌شاه، مردم جشن فوق را به فال نحس گرفته و اين نحوست را به گردن سكه‌های صاحب‌قرانی انداخته بودند که فتحعلی‌شاه همان‌سال باب کرده بود و خواستار آن شده بود که صاحب‌قران را نيز به القابش اضافه کنند. فتحعلی‌شاه که جز بدبختی و حرمان چيزی نصيب مردم ايران نکرده بود و بخش‌های بزرگی از خاک ميهن را نيز به باد فنا داده بود، در فکر بسط سلطه‌ی خويش برآمده بود و خواستار اين بود که "سلطان صاحب‌قران " نيز خوانده شود. خمينی نيز که جز فقر و فاقه و مرگ و نيستی چيزی نصيب مردم نکرده بود و هشت سال جنگ بی‌حاصلی را نيز بر گرده‌ی مردم تحميل کرده بود و با شکستی فضاحت‌بار دست‌هايش را در مقابل دشمن خارجی بالا برده بود، خواهان آن بود تا در داخل کشور قدرتش به عنوان سلطنت مطلقه‌ی فقيه مورد شناسايی عام و خاص قرار گيرد. خود و اطرافيانش حضور آن همه زندانی را به فال بد گرفته و در صدد بر آمده بودند تا از شر آنان خلاص شوند.
از صبح چهارشنبه، صدای بلندگوی مسجدهای اطراف زندان به خوبی شنيده می‌شد. از همه جا صدای مارش معروف جنگ به گوش می‌رسيد و گوينده‌ی راديو سعی در تهييج عمومی برای عزيمت به جبهه‌های غرب کشور داشت. در خلال خبرها شنيدم که نيروهای "منافقين" به کمک نيروهای ارتش عراق به مرزهای غربی حمله کرده‌اند. از صبح چند بار راديو سرودهای ملی و ميهنی و از جمله سرود "ايران مرز پرگهر" را پخش کرده بود. اين امر بيش از هر چيز موجب‌ تعجبم شده بود. رژيم سرودی را که تا ديروز نشانه‌ی "ملی‌گرايی” تلقی کرده و لاجرم خلاف اسلام ارزيابی‌اش می‌کرد، با يک چرخش آنی، در طی يک روز چندين بار به پخش آن مبادرت کرده بود!‌ اطلاعيه‌های مختلف از سوی نهادهای رژيم مبنی بر تعطيلی مجلس و دانشگاه‌ها و نهادهای دولتی و عزيمت آن‌ها به جبهه‌‌های غرب کشور، ديگر ترديدی برايم باقی نگذاشته بود که حمله‌ی وسيعی از سوی ارتش آزادی‌بخش و مجاهدين انجام گرفته است. چرا که تا آن موقع، سابقه نداشت رژيم مجلس و دانشگاه‌ها را، حتا در بدترين شرايط جنگی نيز تعطيل کند و از بلندگوی مسجدها سعی در بسيج نيرو داشته باشد. بدون ترديد پارامتر جديدی وارد معادله‌ها شده بود. امروز ديگر خبری مبنی بر حمله‌ی نيروهای عراقی به خاک ميهن نبود، بلکه هر چه بود سخن از "منافقين" و نيروهای "منافق" و "عمال استکبار جهانی” و... بود.
بعدازظهر بود. صدای پاسداران را که پشت در سالن با هم صحبت می‌کردند، می‌شنيدم. يکی از آن‌ها که داوود نام داشت، می‌گفت: زمان اول انقلاب هم همه‌ی ساواکی‌ها را نکشتند. هر چه تلاش کردم تا بقيه‌ی صحبت‌ها‌يشان را بشنوم، نتوانستم. مدت‌ها به جمله‌ای که شنيده بودم، فکر می‌کردم. يک دنيا تحليل و برداشت روی آن سوار می‌کردم. چرا اين بحث را به ميان کشيده بودند؟ ای کاش می‌توانستم بقيه‌‌ی حرف‌هاشان را نيز بشنوم و می‌فهميدم که در چه موردی صحبت می‌کردند. آيا آنان در مورد خطری که در صورت سقوط رژيم متوجه جان‌شان بود، صحبت می‌کردند؟ آيا به خودشان دلداری می‌دادند؟‌ آيا مثل هر انسان ديگری که در موقع خطرتلاش می‌کند به نوعی راه فراری برای خودش بيابد، آن‌ها نيز به دنبال راه فرار و دست يافتن به آرامش روحی بودند؟ آيا در پی يافتن توجيهی بودند تا بر اضطراب درونی‌شان فايق آيند؟ آيا خطر تا اين حد نزديک است؟‌ اين پرسش‌ها همه‌ی ذهنم را به خود مشغول کرده بود. هر چه تلاش می‌کردم قضيه را از ديد ديگری مورد موشکافی قرار دهم، نمی‌شد. برايم محرز شده بود که تبليغات اوليه‌ی رژيم صرفاً برای گمراه کردن مردم و لاپوشانی اصل قضيه بوده است. فرامرز جمشيدي از طريق هواکش پرسيد: چه فکر می‌کنی؟ گفتم: احتمالاً سازمان حمله‌ی وسيعی کرده است. زيرا با وجود پذيرش قطعنامه‌ی آتش‌بس از سوی عراق، احتمالاً بعد از اين امکان حمله‌ی وسيع ديگری از سوی ارتش آزادی‌بخش نخواهد بود و اين می‌تواند آخرين حمله باشد.
با شروع عمليات "فروغ جاويدان" در سوم مردادماه، زندانيان استان کرمانشاهان را سراسيمه به تهران منتقل کرده و در طبقه‌ی اول، ساختمانی که بند سابق ما در طبقه‌ی سوم آن قرار داشت جای دادند. تعداد آن‌ها مجموعا کم‌تر از ۶۰-۷۰ نفر بود. تعدادی از آن‌ها پيش از اين تاريخ تحت عنوان تنبيهی به تهران منتقل شده‌ بود.

پنج شنبه ۶ مرداد.هم‌چنان تبليغات رژيم ادامه داشت. قتل‌عام زندانيان سياسی در اوين آغاز شده بود و ما اطلاعی از آن نداشتيم. احساس می‌کردم عمليات بزرگی در جريان است وگرنه نيازی به اين همه بسيج و دنگ و فنگ و بستن مجلس و اداره‌‌های دولتی و دانشگاه‌ها و... نبود. با خود می‌انديشيدم: سرنوشت ما در اين ميان چه خواهد شد؟ هيچ پاسخی نداشتم. به ياد خوابی افتادم که هفته پيش ديده بودم. خواب ديده بودم در جايی مانند کميته مشترک هستم و چند پاسدار که دمپای شلوارهاشان گت کرده بود، به در سلولم آمدند و به شکل بسيار آهسته و با آهنگی ترسناک نامم را پرسيدند و بعد مرا به راهروی جلوی سلولم بردند. در آن جا مشاهده کردم روی چرخی که با آن چای و غذا به داخل بند می‌آوردند، تابوت‌هايی حامل جنازه‌های بچه‌ها قرار دارد. بدن‌ها‌يشان سالم بود، ولی صورت‌ها‌يشان به شکلی باور نکردنی از بين رفته بود. از شدت ناراحتی جلوی چشمانم را گرفتم و فريادم در گلو شکست. ناگهان خودم را در راهرو، کنار فردی يافتم. از زير چشم‌بند نگاه کردم، شلوار کردی سفيد رنگی به پا داشت. خوشحال شدم که تنها نيستم و همدردی دارم. سرم را بلند کردم به قصد آن که صورتش را ببينم، ولی ناگاه متوجه شدم که صورت او نيز چون ديگر مردگان است. در واقع، او را به شکلی سرپا نگاه داشته بودند. ترس و اضطراب و اندوه وجودم را انباشته بود. در همان حال مرا به اتاقی بردند. وسايل بچه‌ها روی هم تلنبار شده بودند. من اسم‌های روی ساک‌ها را می‌خواندم و بدنبال نام دوستانم می‌گشتم. در خواب می‌دانستم که آن‌ها مرده‌اند و مرا برای جمع‌آوری ساک‌ها و وسايل‌شان آورده‌اند. از شدت ناراحتی از خواب پريدم. آن شب قضيه را جدی نگرفته بودم، ولی در وضعيت جديد،‌ آن خواب به يادم آمد. تفسير و توجيهی برای آن نداشتم، اما تصديق می‌کنم که ‌ذهنم را اشغال کرده بود.
در خلال يکی از گفت‌وگوهايم با فرامرز، از گرسنگی دائمی به علت ورزش و صرف انرژی زياد شکوه کردم. گفت: روزه است و جيره‌ی نانش زياد می‌آيد و نيازی به آن ندارد. قرار شد جيره‌ی اضافی نانش را به من دهد. اين کار را از طريق هواکش انجام می‌داديم. روی توالت فرنگی رفته و دست‌مان را دراز می‌کرديم تا به هم برسد. در اين کار کمی کم می‌آورديم که خود نان جبران می‌کرد. يکی از دفعه‌هايی که می‌خواستم دستم را داخل هواکش کنم، متوجه شدم دو تا ديلم يکی به اندازه‌ی تقريبی ۷۵ سانتی‌متر و ديگری ۵۰ سانتی‌متر ولی کمی کلفت‌تر، در هواکش از قبل جاسازی شده‌اند. امروز متوجه شدم که جيره‌ی نان با روزهای گذشته فرق کرده است و نان ارائه شده نانی نيست که در زندان پخت می‌شد، بلکه از بيرون زندان تهيه شده است.

جمعه ۷ مرداد . از بند ملی‌کش‌های مارکسيست، چند روزی بود که صدايی نمی‌آمد. ظاهراً آن‌ها را به جای ديگری منتقل کرده بودند. مهم‌ترين دل‌مشغولی من گوش دادن به اخباری بود که از راديو پخش می‌شد و بلندگوهای مسجدها و محل‌‌های عمومی اطراف، آن‌ها را به گوش ما می‌رساندند. از خلال خبرها احساس کردم عمليات با شکست مواجه شده‌است و نيروها عقب‌نشينی کرده‌اند. از کم و کيف موضوع اطلاعی نداشتم. تنها کانال خبری ما، راديوی رژيم بود. روزهای گذشته هيچ پاسداری به جز برای دادن غذا، به بند ما نيامده بود. کسی را نيز برای حمام نبرده بودند. آن‌ها بايد هر روز چند نفر را به حمام می‌بردند، ولی از اين کار سر باز می‌زدند. درموقع دادن غذا احساس می‌کردم بسيار سراسيمه هستند. اضطراب و هراس در نگاهشان موج می‌زد:
آن‌ها غريق وحشت خود بودند
و حس ترسناک گنهکاري
ارواح کور و کودن‌شان را
مفلوج کرده بود. [7]
اين مسئله از روز گذشته بيش‌تر شده بود و آن را به خوبی می‌شد حس کرد. در انفرادی، حواس انسان بهتر کار می‌کنند. انسان متوجه‌ی کوچکترين تغييرها شده و نسبت به آن‌ها حساس می‌شود.
جيره‌ی نان روز را برخلاف قبل، در يک وعده می‌دادند. صبحانه‌ی روز بعد را نيز شب قبل می‌دادند. دوباره متوجه شدم که نان از بيرون تهيه شده است و نان زندان نيست. فکر کردم شايد نانوايی خراب شده است و نياز به تعمير دارد. کم‌تر کسی در اين روزها تماس می‌گرفت. مشخص بود همه به دنبال شنيدن اخباری هستند که از راديو به گوش می‌رسيد. فضای سنگينی بر زندان حاکم بود و همه را به تفکر و تعمق بيشتر وا داشته بود. من منتظر بودم که خطبه‌های نماز جمعه را گوش کنم. فکر می‌کردم شايد خيلی چيزها دستگيرم شود. متأسفانه خطبه‌ی نماز جمعه را پخش نکردند، ولی در خلال اخبار بعدازظهر چيزهايی جسته و گريخته از خطبه‌های نماز جمعه، مبنی بر اعدام "منافقين زندان" شنيدم، اما هنوز به اين مسئله باور نداشتم.
سعی کردم همه‌ی مسائل را کنار هم چيده و به نتيجه‌ای برسم، ولی با همه‌ی تلاشی که می‌کردم، باز چيزی دستگيرم نمی‌شد. بعدازظهر بود که به فکر ديلم‌ها افتادم. بلند شدم و يکی را که کوتاهتر بود، برداشتم و لای کرکره‌های جلوی پنجره که تيغه‌ای نيز روی آن‌ها جوش داده بودند، گذاشتم و ديلم را به سمت بالا فشار دادم. پايين کرکره کمی کج شد و توانستم از لای آن بيرون را ببينم. از طريق همان روزنه‌ی کوچک، قادر به ديدن محوطه‌ی جلوی زندان شده بودم. گل‌خانه‌ی زندان در سمت راستم واقع شده بود و گل‌کاری و درختکاری جلوی سلولم را می‌ديدم که در واقع جلوی ساختمان زندان بود.
رفت و آمد‌های به بيرون از زندان را نيز می‌توانستم به سختی ببينم. از خوشحالی قند توی دلم آب می‌شد! احساس می‌کردم که تسلط بيش‌تری نسبت به پيرامونم دارم و همين روزنه‌ی کوچک، احساس آرامش زيادی در من به وجود می‌آورد. شناخت نسبت به محيط پيرامون هرچه وسيع‌تر باشد، باعث آرامش وتسکين روانی بيش‌تری در فرد می‌شود. به همين دليل است که تلاش می‌شود زندانی با چشمان بسته مورد بازجويی قرار گرفته و يا در زندان رفت و آمد کند. اين مسئله جنبه‌ی امنيتی صرف ندارد، بلکه برای تشديد فشار روی زندانی و جلوگيری از برقراری پيوند او با محيط صورت می‌گيرد. احساس می‌کردم که چشم‌بند را از روی چشمانم برداشته‌اند. هر چند روزنه‌ بسيار کوچک بود و فقط محدوده‌ی کوچکی قابل ديدن بود، ولی همين اندک روزنه نيز باعث به وجود آمدن آرامش عجيبی در من می‌شد.
عصر همان روز، پاسداران به شکلی هماهنگ، به کليه‌ی بندها يورش آورده و به منظور بايکوت خبری زندانيان، تلويزيون‌ها را جمع‌آوری کردند. تا ماه‌ها بعد، ديگر روزنامه‌ای در بندها فروخته نمی‌شد و زندان در بايکوت خبری مطلق قرار داشت. با شروع پروژه‌ی قتل‌عام در اوين در روز ۵ مرداد، گوهردشت نيز مشمول مقررات قرنطينه‌ای شده و زندانبانان و کادرهای مختلف زندان امکان رفت و آمد به بيرون از زندان را نداشتند.
هيچ زندانی سياسی، حتا تواب‌ها نيز از ابتدای تشکيل گوهردشت حق نداشتند بدون چشم‌بند در زندان و يا راهروهای آن رفت و آمد کنند. کوچکترين تخلفی در اين رابطه جايز شمرده نمی‌شد. کارهای روزانه‌ی زندان، نظافت راهروها و حمل غذا تا پشت در بندها، در ابتدا به عهده‌ی پاسداران بود. بعدها زندانيان عادی افغانی را به منظور بهره‌کشی از نيروی کارشان، به گوهردشت منتقل کرده و يک بند به آنان اختصاص داده بودند. از روز پنج مرداد رفت و آمد زندانيان افغانی ممنوع شده بود و آنان در بندشان محبوس بودند و انجام کارهايی را که به عهده‌ی آنان بود، به پاسداران محول کرده بودند. در يکی از همين روزها مرتضوي رئيس زندان اوين، زندانيان سالن‌های ۲ و ۴ اوين را در حسينيه جمع کرده و از حضور خود در منطقه‌‌ی عملياتی "فروغ جاويدان " خبر داده بود و با لحنی تهديد آميز گفته بود من هم اکنون از کنار جنازه‌هايی که از آن‌ها پشته ساخته بوديم، آمده‌ام و...

 شروع قتل‌عام‌ در گوهردشت

شنبه ۸ مرداد. ساعت هفت صبح، بعد از خوردن صبحانه متوجه شديم تعدادی از بچه‌ها که تازه به بند ما آمده بودند و تا آخرين روزها ملاقات داشتد، اخبار زيادی داشته و قصد دارند که آن‌ها را به ديگران منتقل کنند. بچه‌های فرعی مقابل۶ سابق، مدت‌ها بود با دست‌کاری تلويزيون ۱۴ اينچ توشيبايی که در بند داشتند، از آن مانند راديواستفاده می‌کردند. از طريق تلويزيون فوق به اخبار راديو مجاهد گوش داده و سپس اخبار آن را در زندان پخش می‌کردند. من در دومين سلول از دم در بودم و نقش نگهبان را به عهده گرفتم. روبه‌روی سلولم چند عدد شيشه مربع‌مستطيل که متعلق به پنجره‌های سلول‌های انفرادی بود، روی زمين تکيه به ديوار قرار داشتند. اگر کسی در بند را باز می‌کرد، عکسش در آن شيشه‌ها می‌افتاد. من با درازکش شدن روی زمين، از زير در چهار چشمی شيشه‌ها را نگاه می‌کردم تا اگر خطری احساس شد، با کشيدن سيفون توالت، ديگر بچه‌ها را از ورود پاسدار به بند مطلع کنم. بعد از شروع تبادل اخبار، کسی به جز من حق استفاده از دست‌شويی و کشيدن سيفون توالت را نداشت.
آن روز از ساعت هفت و نيم صبح تا دو دقيقه به نه تبادل اخبار عمليات "چلچراغ" ارتش آزادی‌بخش در منطقه‌ی مهران انجام گرفت. خبرها تمامی نداشتند و به خاطر حساس بودن شرايط، همراه با جزئيات و به شکل کاملی رد و بدل می‌شدند. ناخودآگاه به ساعتم نگاه کردم، نزديک به نه بود. بدون هيچ دليل خاصی دچار دلشوره و دلواپسی شدم. نمی‌دانم منشأ آن چه بود، ولی مانند هشدار و يا آژير خطری عمل کرد. سيفون توالت را چند بار کشيدم. بند به يکباره در سکوت فرو رفت.
دقيقه‌ای نگذشته بود و من حتا فرصت فکر کردن به اخبار را پيدا نکرده بودم که در سلولم باز شد و پاسداران شيفت روز گذشته و آن روز، توأمان به همراه چند نفر ديگر سراسيمه در آستانه‌ی در ظاهر شده و از من خواستند: چشم‌بند زده و سلول را ترک کنم. يک لحظه مانند آدم برق‌گرفته‌ شدم. فکر کردم متوجه‌‌ی تماس امروز صبح شده‌اند و شيفت روز گذشته نيز زندان را ترک نکرده تا در مورد چيزهايی که شنيده‌اند، شهادت دهند. احساس می‌کردم همه‌ی اخبار را شنيده‌اند و چون به اين نتيجه رسيده‌اند که صحبت‌ها‌يمان تمام شده‌است، اقدام کرده‌اند. خودم را سرزنش می‌کردم که چرا متوجه‌ی حضور آن‌ها در بند نشدم. آخر چگونه و از کجا وارد بند شدند که من نديدم؟ فکر تهيه‌ی يک سناريو برای پاسخ‌گويی بودم که ديدم درِ همه‌ی سلول‌ها را باز کرده و همه‌ی زندانيان را بيرون آورده‌اند. از برخورد اوليه‌شان فهميدم که تماس و رد و بدل شدن اخبار لو نرفته است و موضوع چيز ديگری است. در يک لحظه دوباره آرامشم را به دست آوردم. از اين که خطر را از سر گذرانده بوديم، خوشحال بودم. به خودم گفتم: هر چه می‌خواهد پيش بيايد، بگذار بيايد، باکی نيست. بدون کوچکترين دلهره و نگرانی، از سلول بيرون آمدم. دلخوشی ناشی از لو نرفتن تماس‌مان باعث شده بود که از حساسيت لازم برخوردار نباشم. احساس می‌کردم پاسداران سراپا هيجان و اضطراب هستند. ما را به طبقه‌ی هم‌کف بردند و بعد از طی مسافتی، کنار ديوار ايستاديم. هنوز چند دقيقه‌ای نگذشته بود که سرو کله‌ی داوود لشکري پيدا شد. من سرم را به ديوار تکيه داده بودم و از زير چشم‌بند وی را در حالی که به ما نزديک می‌شد، می‌ديدم. با اشاره پرسيد: اين‌ها چرا اين‌جا هستند؟. وقتی کمی نزديک‌تر شد گفت: کی گفته اين‌ها را به اين‌جا بياوريد؟ يکی از پاسداران پاسخ داد: "سيد". منظورش يکی از افسرنگهبان‌ها بود. لشکري با عصبانيت گفت: اين‌ها را به سلول‌ها‌يشان برگردانيد. هر کس را که من می‌گويم، بياوريد و بعد با لحن آمرانه‌ای اضافه کرد: تفهيم شد؟‌ بلافاصله ما را سراسيمه و با عجله به بندمان بازگرداندند و در همان سلول‌های سابق‌مان انداختند. احساس کردم اتفاقی در شرف وقوع است. بلافاصله به پنجره نزديک شدم. يک مرسدس بنز زرد نخودی رنگ مقابل ساختمان اداری زندان پارک شده بود. در همين موقع فرامرز جمشيدي از طريق هواکش پرسيد: فکر می‌کنی برای چی ما را به طبقه‌ی پايين بردند؟ پاسخی نداشتم و چيزی به خاطرم نمی‌رسيد. داشتم به همين موضوع فکر می‌کردم. هر چه را که از زير چشم‌بند ديده بودم، برای او توضيح دادم و اضافه کردم گويا غير از ما افراد ديگری را نيز قرار بود به آن‌جا بيآورند و به همين خاطر ما را به سلول بازگرداندند. در خاتمه افزودم: يک مرسدس بنز هم روبه‌روی ساختمان زندان پارک شده است که قبلاً نبود. مشخص است افراد جديدی برای بازديد از زندان آمده‌اند. پرسيد: مگر تو می‌توانی بيرون را ببينی؟ توضيح دادم که چگونه موفق به انجام اين کار شدم. کنجکاوی‌اش برانگيخته شده بود، از من خواست که ديلم‌ها را به او بدهم. اول ديلم بزرگ‌تر را دادم، ولی موفق نشد کرکره را کج کند. سپس ديلم کوچک‌تر را دادم. فرامرز بعد از مدتی تلاش گفت که موفق شده است و می‌تواند بيرون را ببيند. گفتم: بهتر است ديلم‌ها را بدهد تا در هواکش سلول من باشد. وی هر دو را باز پس داد و آن‌ها را در جای اول‌شان گذاشتم. هم‌زمان وقتی از روی توالت پايين آمدم، در سلولم باز شد. دوباره يک لحظه احساس کردم که همه چيز را ديده‌اند، ولی باز هم حدسم اشتباه بود. من دوباره شانس آورده بودم. لشکري به همراه تعدادی پاسدار به داخل سلولم آمدند. مدتی طول کشيد تا به خودم آمدم و به حالت عادی بازگشتم. لشکری با لحنی تسمخرآميز گفت: آقا ايرج اتهامت چيه؟ گفتم: "مجاهدين " و خودم را جمع کردم و منتظر واکنش وی ماندم، ولی برخلاف انتظارم، هيچ واکنشی منفی نشان نداد. سرش را تکان داد و گفت: چشم‌بند بزن، بيا بيرون! بلافاصله درِ سلول هر هشت نفر ما را باز کردند و همه‌ی ما را چشم‌بند زده، پشت سر هم رديف کردند. بعد از چند دقيقه خود را در بند سابق‌مان يافتيم. چيزی که غيرعادی به نظر می‌رسيد، اين بود که برای اولين بار پاسداران و لشکری نسبت به پاسخ ما در رابطه با اتهام‌مان که "مجاهدين " اعلام کرده بوديم، از خود هيچ واکنشی نشان ندادند. ظاهراً نوعی همراهی نيز نشان می‌دادند. در راه پاسدار بند از اکبر صمدي پرسيد: اتهام؟ او گفت: هوادار. پاسدار تنها سرش را تکان داد. ما آن را به نوعی کوتاه‌ آمدن آن‌ها و تحميل اراده‌ مان در شرايط جديد تلقی کرديم. پس از انتقال ما به بند، ديگر زندانيانی را که در انفرادی به سر می‌بردند نيز به يک فرعی منتقل کردند. فرعی مزبور در بالای يکی از دو فرعی زندانيان ملی‌کش مجاهد بود. بعدها بچه‌ها برايم تعريف کردند در تماس با آن‌ها متوجه شده بودند که اکثر افراد ملی‌کش مجاهد درهمان روز اول و دوم به دادگاه برده شده و ديگر بازنگشته بودند.
ورود ما با بهت و سوال دوستان‌مان همراه بود. همه از ما سراغ تعدادی از بچه‌ها را می‌گرفتند که صبح از بند برده بودند و خبری از آن‌ها نبود. در نگاه اول فکر کرديم شايد آن‌ها را به جای ما به انفرادی برده‌اند. تازه ما را مدتی بيش‌تر از حد معمول آن روزها، در انفرادی نگه‌داشته بودند. جای تعجبی نبود اگر آن‌ها را به جای ما به انفرادی می‌بردند. بلافاصله به حسينيه بند که در انتهای بند قرار داشت، رفتيم. در آن جا همه‌ی مواردی را که در طول ۴۲ روز گذشته بر ما گذشته بود، برای جمع توضيح داديم و آنان نيز پرسش‌ها و برخوردی که با ما در صبح همان روز شده بود و... را جويا شدند. هر آن‌چه را که خبر داشتيم و مهم می‌دانستيم، برای جمع گفتيم ولی هنوز خيلی چيزها در پرده‌ی ابهام قرار داشت. فضای ذهنی افرادی که در بند بودند نسبت به ما که مدتی را در انفرادی به سر برده بوديم، واقعی‌تر بود.
شب هنگام پاسدار بند از بچه‌ها می‌پرسد: نام پدر منصور قهرماني چه بود؟ سوال اين پاسدار خيلی بحث‌انگيز می‌شود. اگر منصور قهرماني زنده است، پس چرا فعل بود برايش به کار برد و يا اين که چرا از خود منصور نمی‌پرسند و... ولی در هر صورت به نتيجه‌ی روشنی نرسيديم. در واقع پذيرش موضوع برای‌مان سخت بود.
پروسه‌ی قتل‌عام‌ها از صبح شنبه، هشتم مرداد، ساعت نه صبح در گوهردشت آغاز شد. ما اولين گروهی بوديم که به نزد هيئت تعيين شده از سوی خميني برده شديم. روال کارشان بر اين اساس قرار گرفته شده بود:
کسانی که از نظر مسئولان زندان بر مواضع سياسی‌شان محکم‌تر و استوارتر بوده‌اند، زودتر از دم تيغ گذرانده شوند تا اگر در جريان پيش‌برد پروژه‌ی قتل‌عام به هر دليلی توقفی حاصل شد، دست‌کم ثابت‌قدم‌ترين‌ها را اعدام کرده باشند تا از اين حيث با افسوس و پشيمانی مواجه نشوند. در واقع از آن‌جايی که ما به عنوان زندانيان تنبيهی بندها در انفرادی به سر می‌برديم، به عنوان "معاندترين " افراد، برای اولين گروه انتخاب‌مان کرده و به مسلخ‌مان برده بودند و ما نسبت به اين مسئله هيچ‌گونه آگاهی و خبری نداشتيم. لشکري به درستی زندانيان اهل مشهد را که از مواضع بالاتری نسبت به ما برخوردار بودند، به عنوان اولين گروه جهت قتل‌عام انتخاب کرده بود. امکانش بود که هر دو گروه يعنی هم ما و هم آنان را در آن روز با هم اعدام کنند، ولی چون ظاهراً ما را بدون اجازه‌ی او و به دستور افسرنگهبان به دادگاه برده بودند، نمی‌خواست اتوريته‌اش مخدوش شود. به همين دليل دستور داد ما را به سلول‌هايمان بازگردانند تا مهار اوضاع در ابتدای کار از دستش در نرود. بدين صورت ما در تضاد و درگيری پيش‌آمده بين مجريان قتل‌عام، جان به در برده بوديم. با مواضعی که داشتيم، اگر آن روز صبح به دادگاه می‌رفتيم، هيچ کدام زنده باز نمی‌گشتيم.
بر اساس طرح اوليه‌ای که در وزارت اطلاعات ريخته شده بود، قرار بود قتل‌عام در غافل‌گيری مطلق صورت گيرد و تا جايی که امکان دارد، زندانيان از پروسه‌ی اعدام و چگونگی کم و کيف آن تا مشخص شدن وضعيت خودشان، آگاه نشوند. با اين کار می‌توانستند هر چه بيش‌تر به مواضع اصلی و نهانی زندانيان پی‌ برده و زندانيانِ سر موضعی را سريع‌تر شناسايی کرده و حکم اعدام را ابتدا در مورد آنان صادر کنند. بی‌اطلاع نگاه داشتن زندانيان نسبت به موقعيت و پروژه‌ی در دست اجرا، در زمانی امکان‌پذير می‌شد که زندانيان به هيچ ‌وجهی نتوانند از موقعيت يکديگر مطلع شوند. برای به فرجام رساندن اين مقصود، نيازمند سلول‌هايی بودند تا کسانی را که از بند خارج شده و در پروسه‌ی برخورد و قتل‌عام قرار می‌گيرند، به آن‌جا منتقل کرده و کاملاً ايزوله‌شان کنند. از اين رو به سلول‌های بلوکی که ما در آن‌ها به سر می‌برديم، نياز داشتند. در واقع از اين سلول‌ها می‌توانستند به عنوان ترمينال جهت انتقال افراد به دادگاه و انجام کارهای حقوقی قبل از اعدام استفاده کنند. برتری اين بلوک ساختمانی در اين نهفته بود که اولين بلوک زندان بود و مشرف به بندی نبود. يک طرف آن به محوطه‌ی بيرون زندان مشرف بود و در طرف ديگرش نيز بندی قرار نداشت. زندانيانی که به اين بندها آورده می‌شدند، عملاً ارتباط‌شان با بندهای ديگر قطع می‌شد و نمی‌توانستند وضعيت خود را با زندانيان بندهای ديگر در ميان بگذارند. سلول‌های انفرادی ما در طبقه‌ی دوم و نيز بند بالای سرمان را که ملی‌کش‌های مارکسيست بودند، برای اين منظور خالی کردند و ما را به بند سابق‌مان منتقل کردند. از اول صبح داوود لشکري ضمن حضور در بندهای مختلف به جست‌وجو و شکار قربانيانی می‌پرداخت که به زعم وی بايد هدف اول قتل‌عام قرار می‌گرفتند.
از ميان زندانيان مشهدی، جعفر هاشمي معروف به کاک اولين نفری بود که به دادگاه برده شد. طبق معيارهايی که رژيم برای بردن افراد به دادگاه معين کرده بود، وی بايد به عنوان اولين نفر به دادگاه می‌رفت. در تيرماه همان سال همگی آن‌ها را در گوهردشت به دادگاه برده بودند. آن‌ها در دادگاه به دفاع از مجاهدين و آرمان‌هايشان پرداخته و از سوی حاکم شرعی که نمی‌شناختندش، به اعدام محکوم شده بودند. اين برداشتِ خود آن‌ها از پروسه‌ی دادگاه ياد شده بود.
مقاومت جعفر، از او فردی مورد احترام نزد همه، حتا زندانبانان ساخته بود. گفته می‌شد در بدو ورودش به گوهردشت، به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود و در همان حال تنها به گفتن "ياحسين" و"درود بر رجوي" اکتفا کرده بود. زندانيان مارکسيست بعدها برايم تعريف کردند که زندانيان مشهدی را قبل از شهادت، در حياط بندشان ديده بودند که با چه شور و شوقی ابتدا نماز گزارده و سپس در بزرگ حياطی را که به سوله‌ی محل اعدام منتهی می‌شد، خودشان باز کرده بودند. چند روز بعد وقتی در خلال قتل‌عام‌ها به بندی که قبلاً ملی‌کش‌ها در آن به سر می‌بردند، منتقل شدم، روی ديوار يادداشتی به تاريخ هشت مرداد از جعفرهاشمی يافتم که اشاره داشت در دادگاهی به نام "عفو " شرکت کرده و ضمن دفاع از مواضع مجاهدين به مرگ محکوم شده است و منتظر اجرای حکم است.
در اين روز، از بند ما(بند ۲) مسعود کباري، رامين قاسمي، حسين سبحاني، غلامرضا اسکندري، رضا زند، منصور قهرماني، مهران هويدا، احمد گرجي و اصغر مسجدي به شهادت رسيدند. آنان کسانی بودند که در چند روز گذشته با نگهبان‌های بند در طی روز و يا موقع گرفتن آمار درگيری داشتند. پاسداران ضمن يادداشت نام آن‌ها، وعده‌ی برخورد داده بودند. به غير از آن‌ها علی‌اوسط اوسطی و موسی کريم‌خواه از متهمان دادستانی کرج را نيز امروز از بند خارج کرده بودند و کسی از سرنوشت آن‌ها اطلاعی نداشت. در ۱۵ مرداد وقتی به سلول مجرد رفتم، نوشته‌ای از موسی کريم‌خواه روی ديوار يافتم با مطلعی از شعر جاودانه‌ی "آرش" سياوش کسرايی:
آری آری زندگی زيباست
زندگی آتشگهی ديرنده پابرجاست
و بعد ادامه داده داده بود
جنگلی هستی تو ای انسان!
جنگل ای روئيده آزاده...
که به تاريخ هشت مرداد امضا کرده بود. وی هم چنين نوشته بود که به اعدام محکوم شده و در انتظار اجرای حکم است. علی‌اوسط نيز در همان روز اعدام شده بود.
"محمد. ش- ن" اهل گيلان، در روز هشت مرداد به دادگاه رفته بود. وی از نادر کسانی بود که آن روز جان سالم به در برده بود. او هوادار مجاهدين بود، ولی در پرونده‌اش او را به عنوان هوادار بنی صدر ثبت کرده بودند. او در دادگاه، روی همان اتهام بنی صدر مانور داده بود و اعضای دادگاه با تناقض روبه‌رو شده بودند، چون حکم خميني صرفاً مختص به مجاهدين بود و نه ديگر گروه‌های مذهبی. [8]
وی بعد از دادگاه، به سلول‌های مجاور زندانيان ملی‌کش مجاهد منتقل شد. بعدها تعريف می‌کرد که بچه‌های ملی‌کش بعد از دادگاه، از طريق مورس با هم در تماس بودند و هيچ ‌يک از آنان از برنامه‌ی رژيم برای قتل‌عام زندانيان مطلع نبودند. تصورشان همان بود که رژيم تبليغ می‌کرد. پذيرفته بودند که هيئتی برای بررسی وضعيت آنان جهت آزادی به زندان آمده است و گويا قرار است با همه‌ی آن‌ها برخورد کنند. اين تماس‌ها قبل از ابلاغ حکم اعدام به آنان بود.
آنان به ضيافت مرگ ميهمان شده بودند بدون اين که بدانند و غلامان از ميناهای عتيق زهر در جام‌شان می‌کردند [9]
حضور در برابر اين‌گونه هيئت‌ها و برخوردهايی از اين دست، برای زندانيان ملی‌کش، عادی به نظر می‌رسيد و حساسيت آنان را بر نمی‌انگيخت. در سال ۶۶ در اوين، نيري و اشراقي با همه‌ی آنان برخورد کرده بودند و از آن‌جايی که هيچ ‌يک حاضر به پذيرش ضوابط دادستانی جهت آزادی از زندان نشده بودند، همگی محکوم به زندان تا اطلاع ثانوی شده و حکمی در اين زمينه نيز دريافت کرده بودند. ضوابط دادستانی در آن شرايط از نوشتن انزجارنامه و مصاحبه‌ی ويدئويی شروع شده و به دادن تعهدِ مبنی بر عدم فعاليت سياسی و سپردن وثيقه و ضامن، منتهی می‌شد. در شرايط جديد دوباره همان نيری و اشراقی را به همراه چند نفر ديگر می‌ديدند. سوال مشخص نيری از آنان اين بود: آيا ضوابط دادستانی در رابطه با مصاحبه‌ی ويدئويی جهت آزادی از زندان را می‌پذيريد يا نه؟‌ آنان مانند هميشه پاسخ‌شان منفی بود. به خاطر همين مواضع‌شان بود که سال‌ها و ماه‌ها اضافه بر ميزان محکوميت اوليه‌شان، در زندان به سر برده بودند. آن‌ها در سال گذشته برای آزادی بی قيد وشرط از زندان، اعتصاب غذا کرده بودند و رنج و سختی بی‌پايانی را به جان خريده بودند.
حسين حقيقت‌گو و مهشيد(حسين) رزاقي از بند ملی‌کش‌ها، از ديگر شهدای اين روز بودند که همراه با تعداد ديگری از زندانيان ملی‌کش به دادگاه برده شدند. هر دو را لشکري از سال ۶۱ به خوبی می‌شناخت و خودش آن‌ها را راهی دادگاه کرده بود. مهشيد از سال ۶۲ و حسين از سال ۶۴ ملی‌کش بودند.
در روزهای هشت و نه مرداد اعدام‌ها در محوطه‌ی بيرون از ساختمان زندان و در يک سوله انجام می‌گرفت. اين سوله در پشتِ ديواری که به دور محوطه‌ی بندها کشيده شده بود، قرارداشت. از حسينيه‌ی بند ما که به آن قسمت مشرف بود، حوالی آن‌جا را می‌شد ديد. از آن‌جايی که سوله در پشت محوطه‌ی بندها قرار داشت، ديوار دور محوطه‌ی بندها امکان ديدن داخل آن را از ما سلب می‌کرد. برای رسيدن به آن‌جا بايد دری بزرگ پشت سر گذاشته می‌شد. بچه‌ها پيش‌تر نرده‌های کرکره مانندِ جلوی پنجره را کج کرده بودند و از اين طريق می‌توانستند آن‌چه را که اتفاق می‌افتاد، شاهد باشند. عصر همان روز "ه-خ" از طريق پنجره‌ی بند، داوود لشکري را با يک فرغون که در آن طناب بود، ديده بود. در طول روزهای هشتم و نهم مرداد، پاسداران زيادی را می‌ديديم که با اشتياق هر چه تمام‌تر تلاش می‌کردند داخل سوله را ببينند. گاه تلاش می‌کردند از در بالا رفته و از بالای آن داخل سوله‌ای را که در پشت آن قرار داشت، ببينند. در مجموع نقل و انتقال‌های زيادی نيز در آن‌جا به چشم می‌خورد که در روزهای قبل سابقه نداشت. همه‌ی امور حاکی از اين بود که اتفاق‌های ناگواری در حال وقوع است، ولی پذيرش آن سنگين بود. هيچ کس در بند به قضايا خوش‌بينانه نمی‌نگريست و همه در دلهره و اضطراب به سر برده و تمام بحث و گفت‌وگوهايشان با يکديگر پيرامون اين نقل‌وانتقال‌ها و ديگر اتفاق‌های مشکوک بود. از صبح بچه‌ها يک فولکس استيشن سفيد رنگ را ديده بودند که به طور متناوب وارد زندان شده و پاسداران تعدادی جوان را که لباس سربازی به تن داشتند، با چشم‌های بسته به زندان منتقل می‌کردند. حدس ما بر اين پايه بود که اين جوانان شايد رزمندگان ارتش ‌آزادی‌بخش هستند که به اسارت در آمده‌اند و يا شايد در زمره‌ی سربازانی‌اند که در جريان نبردها، تمرد کرده‌ و اينک برای مجازات به زندان آورده شده‌اند. آن‌ها هيچ گاه در خلال قتل‌عام‌ها و يا پس از آن، ديگر ديده نشدند و کسی از سرنوشت‌شان اطلاعی به دست نياورد. در آسايشگاه اوين نيز بچه‌ها تعدادی ارتشی را ديده بودند که گفته می‌شد از زندان جمشيديه به آن‌جا منتقل شده بودند. بعدها شنيدم برای اولين‌بار و بعد از گذشت هشت سال از شروع جنگ و پذيرش قطعنامه و اعلام آتش بس، خميني به فکر انتقام از سربازان و ارتشی‌ها افتاده بود و به شکلی هيستريک رأی به اعدام آن‌ها داده بود. خمينی در مرداد ماه، طی يک دستورالعمل جنايت‌کارانه به علی رازيني که در آن هنگام رياست سازمان قضايی نيروهای مسلح را يدک می‌کشيد، حکم بر اعدام تمامی سربازان و نظاميانی داده بود که به نوعی در تضعيف جبهه‌ها کوشيده و يا با تمردشان آسيبی به دستگاه نظامی رژيم وارد کرده بودند.
زنان مجاهد که از استان کرمانشاه به تهران منتقل شده بودند، به همراه چندين زن مجاهد کرجی در همين روز و حداکثر روز نهم مرداد به شهادت رسيدند. زهرا خسروي از زندانيان زن کرج و آذر سليماني گرد دلير کرمانشاهی که چندی قبل لشکري و پاسدارانش پيکر او را در هم کوبيده بودند ولی نتوانسته بودند خللی در اراده‌اش وارد کنند، جزو اولين کسانی بودند که در اين روز جاودانه گشتند. گويی آخرين پيام‌شان اين بود:
آی مردان دشنه‌ها و تشنگی!
از ميان شما کسی آيا
نام خواهران گمنام برکه‌ها را بر بوم ماه خواهد نوشت
آوای دختران سرو و صنوبر را
در جنگل بکر ستيزه‌ها خواهد شنيد
زهرا خسروي را در ظهر هشت مرداد برای نوشتن وصيت‌نامه، به بندی که مشرف به فرعی ۸ بود، برده بودند. وی از فرصت به دست آمده استفاده کرده و با بچه‌های فرعی ۸، از طريق مورس تماس برقرار کرده بود. بعد از معرفی خود، اعلام کرده بود که در دادگاهی به رياست نيري به اعدام محکوم شده و ضمن خداحافظی از بچه‌ها خواسته بود که سلام‌های گرم و صميمانه‌اش را به مسعود و مريم رجوي برسانند. گويی درآخرين لحظه‌ی حيات، می‌خواند: "عاشقان گريسته‌اند، من اما عاشقانه زيسته‌ام". به اين ترتيب اولين دسته زندانيانی که متوجه‌ی قتل‌عام‌ها شدند، زندانيان مجاهد فرعی ۸ بودند. هيچ کس به درستی خبر نداشت که چه فاجعه‌ای در راه است!
اکثريت قريب به اتفاق زنان مجاهد "دختران آفتاب، خواهران ستيزه و مهتاب، مادران بکر زلالی آب " در اوين به سر می‌بردند و در خلال همين روزها دسته- دسته به قربانگاه برده می‌شدند و "در فروغی جاودان، گلوبندی شبق رنگ " بر گردن می‌آويختند.
روز هشت مرداد، حوالی بعدازظهر، دادگاه در گوهردشت پايان يافته و اعضای هيئت به سرعت به اوين بازگشتند و سرمست از پيروزی، ادامه‌ی کشتار را در اوين پی گرفتند. دادگاه در اوين، آن روز تا نيمه‌های شب ادامه يافت. حساسيت ويژه‌ای روی زندانيان مجاهد اوين داشتند. علی‌رغم اين که تعداد زيادی زندانی مجاهد در گوهردشت در دسترس‌شان بودند، ترجيح می‌دادند که در روزهای اول بيش‌تر وقت‌شان را صرف قتل‌عام زندانيان اوين کنند. چرا که زندانيان محکوم به ابد و زير حکمِ اعدام، دوبار دستگيرشده‌ها و پيک‌های اعزامی مجاهدين و... در اوين به سر می‌بردند. نمی‌خواستند هيچ‌ يک از آن‌ها "قسر " در بروند.