هنگامهی ستيزهی ديو و باغ کوکبها(بخش دوم )
ايرج مصداقى
برگرفته از كتاب " تمشك هاى ناآرام"، جلد سوم "نه زيستن نه مرگ"
خاطرات زندان ايرج مصداقى
ناشر: آلفابت ماكزيما - سوئد - ١٣٨٣
www.alfabetmaxima.com
روز شمار قتلعام
شروع قتلعام؛ آخرين جشن عمومی بند يا بزرگداشت شهدا؛ هيئت ويژه قتلعام؛ راهروی مرگ؛ آخرين ديدار ياران؛ لحظههای درد؛ پرندهای با عصا؛ اعدام بر تخت برانکارد؛ لحظههای سخت تصميم گيری و...
يک شنبه ۹ مرداد. حوالی ساعت نه صبح، نام احمد نورامين، مهرداد اردبيلي و حسين بحري جهت خروج از بند خوانده شد. بهت و ناباوری همه را در بر گرفته بود. قبلاً تصور بر اين بود اگر رژيم در موقعيت خطيری قرار بگيرد، کسانی را که حکمهای طولانی مدت و يا پروندههای سنگين دارند و يا زيرحکم به سر میبرند، به احتمال زياد اعدام و يا سر به نيست خواهند کرد. حکم حسين بحري رو به اتمام بود و اين باعث به هم ريختن تصورمان راجع به آنچه که در جريان بود، میشد. هنوز عدهای در بند بودند که احکام بالا داشتند و خبری از بردن آنها نبود. تصور میرفت همه را به يک منظور از بند خارج نمیکنند. گاه فکر میکرديم شايد همه چيز بر اساس يک ذهنيت شکل گرفته است. رژيم از سالها قبل تبليغ کرده بود که در صورت وقوع خطری برای رژيم، همه را از دم تيغ خواهند گذراند. گاه تصور میکرديم شايد قصدشان از انجام اين نقل و انتقالها در سطح زندان، برای اين است که جمع زندانيان را هرچه کوچکتر و محدودتر کنند تا کنترل و برخورد و سرکوب کردنشان راحتتر باشد. ولی بلافاصله با اين سوال روبهرو میشديم که پس چرا مانند دفعههای قبل به يکباره اسامی افراد انتقالی را نمیخوانند؟ چرا افراد را در دستههای چند نفری از بند خارج میکنند؟ يکی از احتمالهای خوشبينانهای که میداديم، اين بود که شايد با توجه به شرايط پيش آمده، تصور میکنند قصد شورش يا... داشته باشيم، به اين ترتيب با محدودتر کردن جمعها میخواهند از وقوع هر حرکتی جلوگيری کنند!
ديری نگذشته بود که مهران صمدزاده را نيز صدا کردند. جثهی کوچکی داشت. بچهها به شوخی سر به سرش میگذاشتند و میگفتند: لشکري با طناب خفهات نخواهد کرد، بلکه تو را میگذارد کنار ديوار و در حالی که گلويت را فشار میدهد، از روی زمين بلندت میکند. در پاسخ میگفت: من هم میگويم ما گيلاسيم! ما گيلاسيم! اشارهاش به جوکی بود که میگفتند: چند خرس برای دزدی به باغی میروند، هنگام دزدی، با صاحب باغ روبهرو میشوند. خرسها در حالی که از درختهای گيلاس آويزان شده بودند، میگفتند: ما گيلاسيم! ما گيلاسيم!
همهی افراد بند، در جوش و خروش بودند. کسی نمیتوانست به انجام کارهای شخصی بپردازد. افراد خود را برای مقابله با هر اتفاق ممکنی آماده میکردند. هواخوری بند همچنان برقرار بود. در حال خوش و بش و شوخی با منوچهر بزرگبشر بودم که نامش را خواندند و از بند خارج شد. پانزده سال محکوميت داشت، تا روز ۲۱ مرداد که جاودانه شد، ديگر او را نديدم. درگوشهای با مهدی مهرمحمدي به قدم زدن مشغول شدم. از سال ۴۹ دانشجوی دانشکده کشاورزی کرج بود و به خاطر فعاليتهای سياسی و... هنوز فارغالتحصيل نشده بود! همسر برادرش او را لو داده بود. نزديک به ۴ سال زير حکم بود و به تحمل هشت سال زندان از تاريخ صدور حکم، محکوم شده بود! مدتی در تشکيلات، در يک بخش مشغول کار بوديم. تا فرصتی به دست میآورديم، با هم به درد دل و چارهجويی میپرداختيم. پرسيد: در اين شرايط چه فکر میکنی؟ گفتم: نمیدانم، ولی يادت هست بچهها در تشکيلات میگفتند وقتی در کوه گم شدی، حتماً راه سختتر را انتخاب کن و از يالی حرکت کن که به نظر سختتر میآيد تا راه اصلی را پيدا کنی؟. اصولاً وقتی انسان در شرايط انتخاب مسيری قرار گرفته، نبايد به دنبال سادهترين راهها برود. درنگ نکرده و گفت: منظورت اين است که در موضعگيریمان به "چپ " نظر داشته باشيم؟ گفتم: نمیدانم! خودم هم هنوز در اين رابطه به تصميمی نرسيدهام و نمیدانم در اين جا تأکيد روی اين مسئله منطقی است يا نه. در تحليلی که در آن شرايط از وضعيت موجود داشتيم، هنوز از قتلعام شدن بچهها نشانی نبود. البته شرايطِ به غايت سخت و بغرنجی را پيشبينی میکرديم. با وجود اين گفت: هر چه پيش آيد، دشوارترين راه ممکن را انتخاب خواهم کرد.
شبهنگام حيدر صادقي که در انفرادی نيز مدتی در سلول مجاور من بود، دستی به سرم کشيده، خنديد و گفت: مثل اين که به اندازهی کافی چاق و چله شدهايم و میخواهند مثل بره سرمان را گوش تا گوش ببرند!
با عبدالله بهرنگي در حالی که در سلولمان به گفتوگو نشسته بودم، گفت: به نظر میرسد بچههای حکم بالا را اعدام میکنند. گفتم: خود رژيم بهتر میداند حکمهای صادر شده بيشتر تابع موقعيتهای رژيم در دورانهای متفاوت بودهاند و نشان دهندهی چگونگی نظر و مواضع فرد در همهی موارد نيست. در ثانی با وجود اين همه "پيکهای مجاهدين " و دوبار دستگيرشدهها و افرادی که در اوين زير حکم قرار دارند، رژيم چرا برای اعدام يک سری افراد حکم بالا، به گوهردشت آمده است؟ بعد اضافه کردم: البته ما از اوين و آن چه که در آن جا میگذرد، خبری نداريم. استدلال من در آن موقع بر اين پايه استوار بود که اگر رژيم تصميم کشتار زندانيان را اتخاذ کند، ديگر حکمهای زندانيان ملاک نخواهد بود. تصميم بر قتلعام همهی زندانيان، با توجه به عقبنشينی مجاهدين نيز به نظرم منطقی نمیرسيد. هنوز ميزان سبوعيت رژيم را، با آن که هفت سال از دوران زندانی بودنم سپری شده بود، نمیدانستم و علیرغم اين که جنايتهای بیشماری را به چشم ديده بودم، اين يکی را نمیتوانستم حدس بزنم. در واقع علیرغم باورم به درندهخويی و شقاوت رژيم به لحاظ عينی، اين مسئله برايم روشن نبود که رژيم میتواند از چه ظرفيت و پتانسيل عظيمی برای ويرانگری و جنايت برخوردار باشد؟ تصور اين که کسانی بالای دار رفتهاند که تا لحظهی پيش در کنارم بودند، برايم بسيار دشوار بود. شب مصطفی مردفرد گفت: در دورانی که انفرادی بودی، احساس کردم شايد ديگر بازنگردی و تو را نبينم. به همين منظور نامهای را که برايت بسيار عزيز بود، از جاسازی در آورده و در يک جلد قرآن دوباره جاسازی کرده و در ساکت گذاشتم تا اگر احياناً وسايلت را خواستی، نامه نيز به همراه آن باشد. فقط نمیدانستم چگونه میتوانم خبرت کنم که نامه را در جلد قرآن جاسازی کردهام. از او تشکر کردم، ولی در آن لحظه آنقدر ذهنم درگير مسائل مختلف بود که حتا نگاهی به قرآن صحافیشده و گنج نهان در آن، نيانداختم. مصطفی شور و حال عجيبی داشت. الفت و دوستی شديد وعميقی بين ما بود. هيچ کس مثل او، روحيات و خلق و خوی مرا نمیشناخت. در بعضی مواقع مرا بهتر از خودم میشناخت! بسيار دقيق و ريزبين بود. گاهی مواردی را در من تشخيص میداد که از شنيدنشان شاخ در میآوردم. چيزهايی که او در رابطه با من و روحياتم میگفت، منحصر به فرد بود. کمتر کسی به زوايای روحیام پی میبرد. قادر نبودم چيزی را از او پنهان کنم!
امشب بچههای يکی از فرعیها را بيرون کشيده و از آنها اتهامهايشان را میپرسند. تنها يکی از زندانيان به نام محمد هدايتي، اتهام خود را "منافقين " اعلام میدارد و به شدت مورد ضرب و شتم پاسداران قرار میگيرد که چرا اتهامش را "مجاهدين " نمیگويد!
در دو روز گذشته و همچنين روزهای بعد، پاسداران و اعضای هيئتِ کشتار زندانيان تلاش میکردند فضای دادگاه و اعدام و قتلعام، بر زندانيان چيره نشود. در دادگاه سعیشان بر اين بود که تا حد ممکن با ملايمت رفتار کنند تا زندانيان هر چه بيشتر به مواضع واقعی و درونیشان نزديک شوند و دست آنان در کشتنِ هر چه بيشترِ زندانيان، بازتر باشد.
فضای عاطفی عجيبی در بند حاکم بود. عصر امروز، رضا ازلي نامههای اشرف ربيعي به همسرش مسعود رجوي را که از حفظ بود، خواند. اين نامهها در زمستان ۶۶ و در سالگرد ۱۹ بهمن توسط مجاهدين منتشر شده بودند. رضا اين نامهها را در اوين کلمه به کلمه حفظ کرده بود. نامهها بسيار انگيزاننده بودند. به ويژه در اين روزها میتوانستند تاثير مضاعفی داشته باشند. به خصوص آنجا که اشرف خطاب به همسرش مسعود میگفت:
با تمام بچههامون و با تمام عزيزانم با تمام نورچشمانم همانهايی که قهرمانانه شهيد میشوند هميشه با آنهام با آنها شکنجه میشوم با آنها فرياد میزنم و با آنها میميرم و زنده میشوم
بیاختيار به فکر فرو رفتم. اگر اعدام بچهها صحت داشته باشد، الآن اشرف کجاست و چه حالی دارد؟ راستی بچهها کجايند و چه میکنند؟ اينها سوالهايی بود که ذهن من و ديگر بچهها را اشغال کرده بود. احساسم را به مصطفی گفتم و بعد خوابهايی را که در انفرادی ديده بودم، برای بچهها تعريف کردم. همه چيز در ذهنم با موسی خياباني و اشرف تلفيق پيدا میکرد. صميميت عجيبی در نامههايش موج میزد. من که به سختی چيزی را باور میکنم، احساس میکردم هيچ غلوی در آنها نيست.
سعيد امامي، عبدالناصر امجدي، بهنام تاباني، خيرالله جلالي، محمدرضا حجازي، بهروز شاهیمغنی، فرزين نصرتي، احمد نورامين، حسين بحري، مهرداد اردبيلي، حجت جزع سرکرده و... امروز جاودانه شدند.
دوشنبه ۱۰ مرداد. حوالی ساعت ۱۰ بامداد، لشکري و پاسداران بند ضمن سرکشی به همهی اتاقهای بند، نام کليهی زندانيان محکوم به ده سال زندان يا بيشتر را يادداشت کردند. ظاهراً میخواستند بر اساس حکم، زندانيان را برای بردن به دادگاه طبقهبندی کنند. در اتاق ما لشکری از همهی افرادِ محکوم به بيش از ده سال زندان، خواست در کنار من بنشينند و به پاسدار همراهش گفت که نام همه را بنويسد. من آخرين نفر بودم. قبل از رسيدن به من، به پاسدار بند گفت: تمام شد. برويم اتاق بعدی. من ضمن اعتراض، از جای برخاستم و رو به لشکری گفتم: من هم ده سال محکوميت دارم، چرا نام مرا ننوشتی؟ در حالی که دستم را گرفته و با شدت به ته اتاق پرتابم کرد، گفت: خفه! لازم نکرده و به سرعت سلولمان را ترک کردند. بدين ترتيب نام کليهی کسانی را که بين ۱۰ تا ۱۵ سال محکوميت داشتند، يادداشت کردند. من تنها فردی بودم که با صلاحديد لشکری از اين قاعده مستثنی شده بودم. بلافاصله پس از آنکه لشکری بند را ترک کرد، کليهی کسانی که نامشان توسط پاسدار بند يادداشت شده بود، به بيرون از بند منتقل شدند. لشکری در حضور پاسداران با يکايک آنان برخورد کرد. سوالها مانند هميشه حول محورِ "اتهام " و آمادگی فرد جهت انجام مصاحبهی ويدئويی، مصاحبه در جمع زندانيان، نوشتن انزجارنامه، تعهد مبنی بر عدم فعاليت سياسی و... بود. از جمعی که لشکری با آنها برخورد کرده بود، چهل و اندی به بند باز نگشتند. آنها را به دو فرعی ۱۷ و۱۳ منتقل کردند. مهدی مهرمحمدي در برخورد با لشکری، با احتساب دوران چهارسالهای که زير حکم بود، محکوميتش را ۱۲ سال عنوان کرده بود تا بلکه همراه بچههايی که بيش از ۱۰ سال محکوميت داشتند، از بند خارج شود.
بند ما مشرف به فرعی ۱۷ بود و ما از بدو ورود بچهها به آنجا، با آنان از طريق مورس تماس برقرار کرديم و به رد و بدل کردن آخرين اطلاعات و اخبار و برخوردهايی که با لشکري و پاسداران داشتند، پرداختيم. ما در طبقهی سوم و آنها در طبقهی اول قرار داشتند. اگر يک زاويهی قائمه را در نظر بگيريم، ما و آنها در دو طرف اين زاويه قرار داشتيم.
در طبقهی سوم ساختمانی که طبقهی اول آن فرعی ۱۷ بود، تعدادی از بچههای بند ۳ اوين، از سه روز پيش مستقر شده بودند و ما با آنها نيز پيوسته ارتباط داشتيم. آنان نيز چند روز پس از شروع قتلعام به اين نتيجه رسيده بودند که به احتمال زياد، رژيم در تدارک قتلعام زندانيان است و تعدادی از بچهها نيز به شهادت رسيدهاند. کسی دليل مستندی مبنی بر انجام قتلعام نداشت. همه چيز بر حدس و گمان استوار بود. يک سوال اساسی اين بود که چرا لشکري نام مرا يادداشت نکرد؟ من تنها نفری بودم که محکوميت ده ساله داشتم و لشکری اسمم را برای برخورد اوليه نيز يادداشت نکرده بود. ارزيابی تعدادی از بچههايی که بند را ترک کرده بودند و کسانی که در بند مانده بودند، اين بود که احتمالاً مسئله چندان مهمی در بين نيست و به همين دليل نخواسته بعد از دو بار انفرادی رفتن در چند ماه گذشته، با من برخورد کند.
شب بعد از شام، بچهها در اتاق ۱۵، يکی از دو اتاق بزرگترِ بند، جمع شده و به خواندن ترانههای قديمی و خاطرهانگيز و شعر و سرود پرداختند. جای خالی بچههايی که برده بودندشان، به شدت احساس میشد. با خواندن ترانه و سرود و شعر سعی داشتيم که از سنگينی آن فضای غمبار و دلهرهآور بکاهيم و آرامش را به ميانمان بازگردانيم. هيچ چشمانداز روشنی نسبت به آينده نبود، ولی روحيهی بچهها همچنان بالا به نظر میرسيد. امشب ترانهی "شمع شبانه" به من خيلی چسبيد. میدانستم موسی خياباني اين ترانه را خيلی دوست داشته و حالا احساس میکردم که بيش از هميشه اين ترانه را دوست دارم. دوباره از رضا خواسته شد که نامههای اشرف به همسرش مسعود را بخواند. روز بعد عيد غدير بود و بچهها در تدارک برگزاری جشن عيد غدير بودند. حتا در بدترين شرايط هيچگاه حاضر نبوديم از برگزاری جشن و سرور پرهيز کنيم. اين احساس به شکل گستردهای در بند جريان داشت که تعدادی از بچهها شهيد شدهاند. از سوی ديگر با خبر بوديم که در عمليات فروغ جاويدان نيز تعداد زيادی از بچهها به شهادت رسيدهاند. رژيم ادوات نظامی آنها و پيکرهايشان را در تلويزيون نشان داده بود و بچهها اين صحنهها را ديده بودند. حالا ديگر تنها جشن عيد غدير نبود، هم بزرگداشت شهدا بود وهم اعلام آمادگی خودمان برای آنچه که در چشمانداز بود. گروه سرود در حال تمرين سرود جديدی بود که شعر و آهنگش در زندان نوشته و تنظيم شده بود. من قرار بود مجری مراسم باشم و به همين دليل مجبور بودم در همهی کارها و برنامهريزیهای مراسم فعال باشم.
سه شنبه ۱۱ مرداد. از صبح تمامی دستاندرکاران مراسم در تب و تاب فراهم کردن ملزومات جشن بودند. در طول روز با افراد مختلفی سر و کله میزدم. ذهنم فقط معطوف شده بود به برگزاری جشن. جشنی که میتوانست آخرين بزرگداشت برگزار شده از سوی زندانيان مجاهد باشد. هيچ کس از آنچه که در چشمانداز بود، به درستی خبر نداشت. مراسم ساعت چهار بعدازظهر و با تلاوت آياتی چند از قرآن مجيد توسط محمدحسن خالقي شروع شد و پيامی به مناسبت بزرگداشت عيد غدير خوانده شد. سپس من شعر "تاريخ به ياد خويش بسپار در هر گذر به خون نشسته اين پيکر ماست بی سرو بال بر چنگک سرد جراثقال" کمال رفعتصفايي را خواندم. انتخاب شعر به خوبی نشانگر حالات و روحيات ما در آن روزها و تحليل و ارزيابیمان نسبت به شرايط بود. شعر بعدی که توسط من در لا به لای برنامه خوانده شد، شعر "مادر " از رضا رضايي بود. در واقع پيامی بود از طرف زندانيان به عزيزانشان:
مادر بدان اميد که گردم دوباره باز
به راه کوچه، ديده گريان خود مدوز
خورشيد پرالتهاب زندگانی من
خواهد کند غروب به هنگام نيمروز...
مطلع شعر بینياز از هر توضيحی است. انتخاب شعرها نمیتوانست بیدليل باشد. اگر نيک نگريسته شود، محمل مراسم جشن عيد غدير بود ولی محتوای برنامه تناسب چندانی با آن نداشت. گروه سرود زندان به سرپرستی "م- ر" سرود "ای شهاب ثاقب" از سرودههای زندان را با صلابت هر چه تمامتر اجرا کرد. به ويژه وقتی به مصرع "رعد و توفان، غران شيران، غران شيران، رعد و توفان" میرسيد، بند به لرزه در میآمد. رضا ازلي ترانه "نگاه کن که غم درون ديدهام چگونه قطره قطره آب میشود" را که بر اساس شعر زيبای فروغ فرخزاد ساخته شده بود، با احساسی هرچه تمامتر و با آهنگی غمگين اجرا کرد. در ادامهی برنامه، ترانه "در قفس را باز کنيد پرنده میخواد بپره" به زيبايی اجرا شد. در خاتمه، من شعر "بر سر دار و دشنه گر نعره کشيم از جگر، نيست در ميان مگر بهر تو های و هوی ما" از اسماعيل وفا يغمايي را خواندم. چنان که از محتوای برنامه بر میآيد، کسی دچار خوشبينی و ذهنيت نسبت به شرايطی که در آن به سر میبرديم، نبود. بعد از مراسم، بسياری از بچهها از من خواستند که شعر "مادر" رضا رضايي را برايشان بنويسم. تا پاسی از شب در حال نوشتن اين شعر برای بچهها بودم. شعر زبان حالشان بود و بيش از هر چيز آن را پيام خودشان به مادران وعزيزانشان میدانستند. اشتياق عجيبی به حفظ آن داشتند. بعد از اتمام مراسم، در اتاق ۱۵ دوباره مراسم آوازخوانی و شعرخوانی و... ادامه يافت.
هنوز هيچ برخوردی با بچههايی که از بند برده بودند، نشده بود. آنها اين دو روز را در فرعی بدون هيچ برخوردی سپری کرده بودند. همه در انتظار به سر میبردند و کسی نمیدانست چرا در دو روز گذشته همه چيز در گوهردشت ساکن شده است. روزهای ۱۰ و ۱۱ مرداد، هيئت مرگ به زندان گوهردشت نيامده بود و ماشين کشتار در اوين سرگرم کار بود.
چهارشنبه ۱۲ مرداد. از طريق تماس با فرعی ۱۷ متوجه شديم از ساعت ۹ صبح، با خواندن نام بچهها شروع به بردن آنها به مکان نامعلومی کردهاند. کسی نمیدانست کجا و به چه دليل. هيئت مرگ برای ستاندن جانهای شيفته، از صبح به تکاپو افتاده بود. بعدازظهر، زينالعابدين افشون يکی از بچههای محکوم کرج، به نزد هيئت برده شد و ديری نگذشت که دوباره به بند بازگشت. او توضيح داد که وی را به طبقهی همکف، جايی که ساختمان اداری و دادياری زندان قرار داشت، برده و در آنجا متوجهی حضور هيئتی مرکب از نيري و اشراقي و چند نفری که آنان را نمیشناخت، شده بود. کسی نمیدانست چرا وی را به بند بازگردانده بودند. او تنها کسی بود که به بند بازگشته بود. میدانستيم هيئت بلندپايهای از اوين، برای برخورد با زندانيان به گوهردشت آمده است. کم- کم داشتم قطعههای پازل را در ذهنم کنار هم میچيدم. ياد صبح روز هشتم مرداد افتادم. به عنوان اولين سری، به همانجايی که افشون میگفت، برده شده بوديم. سپس به ياد بنزی افتادم که جلوی زندان متوقف بود. حتماً ماشين آنها بوده است. تهديداتی را که ماههای قبل شنيده بودم و سولهی پشت بند که در دو روز گذشته ديگر فعال نبود و فرغون پر از طناب را به ياد آوردم. بیاختيار به ياد خوابهايی افتادم که در انفرادی ديده بودم و برای بچهها نيز تعريف کرده بودم. يک لحظه فکر کردم اتفاقهای وحشتناکی در حال وقوع است. از طريق مورس میشنيديم هر کسی که از فرعی رفته، ديگر بازنگشته است.
ظهر غذايی که به بند داده شد، بيشتر از هميشه بود. باعث تعجبمان بود. چرا در اين شرايط غذا بيشتر از قبل شده است؟ شب دوباره تکرار شد. ترديدی نبود که مقدارِ غذا بيشتر از قبل است. به چند تن از بچهها گفتم: شايد ما غذای کسانی را میگيريم که ديگر به آن نيازی ندارند. جيرهی غذايی زندان زياد نشده بود و آشپزخانه بر اساس آمار قبل غذا تهيه میکرد و تعداد زندانيان کمتر از آمار آشپزخانه بود. به اين ترتيب غذای ما بيشتر شده بود. از غذا بدم میآمد و اشتها نداشتم. برای اولين بار بود که دچار بیاشتهايی میشدم. دليلش را خودم میدانستم. احساس بدی داشتم.
فرهاد اتراک، امير صفوي، محسن روزبهاني، حسين عبدالوهاب، حميد اردستانی، عليرضا مهديزاده، محمدمهدی وثوقيان، حميدرضا طاهريان، بهزاد فتحزنجانی، اصغر محمدیخبازان، محمود آرمين، عباس افغان، بهروز بهنام زاده، مجيد پوررمضان، ايرج جعفرزاده، هادی جلالالدينفراهانی، منصور حريري، فرامرز دلکش، شاهرخ رضايي، ناصر برزگر، سعيد رمضانلو، ناصر زرينقلم، مهدی مهرمحمدي، عليرضا سپاسي، محمدرضا شهيرافتخار، مسعود دليري، شهريار فيضي، سيدمحمد اخلاقي، منوچهر ناظري و روحالله هداوندميرزايی از بند ما، درخشيدن آغاز کرده بودند. از ديگر بندها نيز تا آن جايی که میدانم اميرحسين کريمي، رضا فلانيک، ايرج لشکري، جلال لايقي، محمدرضا دلجویثابترفتار، اکبر شاکري، بيژن ترکمننژاد و... به شهادت رسيدند.
پنج شنبه ۱۳ مرداد. تنها چند تن در فرعی ۱۷ باقی مانده بودند، يکی از آنها مصطفی مردفرد بود. آخرين خوش و بشها را از طريق مورس با وی کردم. نگران بچهها بود و میگفت که دلش میخواهد هر چه زودتر او را نيز صدا کنند.
نه روزنامهای در بند بود و نه تلويزيونی. کسی حال کتاب خواندن نداشت. مگر دچار جنون میبود که در آن شرايط میتوانست به خواندن کتاب بپردازد. اتاق ۱۵، مانند شبهای قبل کانونی برای تجمعمان شده بود. بچهها همچنان آواز میخواندند و سرود حفظ میکردند. بعضیها میخواستند کارهايی را که شايد در طول ساليان نکرده بودند، يکباره انجام دهند. در اتاق ۱۵ همه بیدريغ بودند. هر کس هنری داشت، عرضه میکرد. بيش از همه رضا ازليروی بورس بود. چرا که در آن فضای پر از احساس، بچهها بيش از هر چيز مشتاق شنيدن چند بارهی نامههای اشرف بودند. در نامهاش نکتهای بود که به سختی تکانم داد. آنجا که میگفت: "وقتی خبر شهادتها میرسد باور کن با ياد شهدا به خواب میروم و با ياد شهدا چشم باز میکنم و بياد انتقام زندهام. "
فکر کردم راستی اگر قتلعام بچهها صحت داشته باشد، چه کسی انتقامشان را خواهد گرفت؟ آيا اين خونها بیثمر خواهد بود؟ اين درجه از شقاوت و ددمنشی را چه کسی میتوانست حدس بزند؟ صدای ما به فرعی ۱۷ میرسيد. يکباره در سکوت شب، صدای سوت مصطفی مردفردبه گوش رسيد. آهنگ "قايقرانان رود ولگا" را به زيبايی هرچه تمامتر مینواخت. اين آهنگ هميشه برايم خاطرهانگيز بود ولی حالا بيش از پيش برايم دلنشين شده بود. در آن لحظه دلم میخواست کنار مصطفی میبودم.
جمعه ۱۴ مرداد. بچهها رفته بودند بدون اين که وسايلشان را با خود برده باشند. حدس میزديم که دير يا زود ما را نيز از بند منتقل خواهند کرد. نمیخواستيم وسايلمان به دست پاسداران بيافتد. تصميم گرفتيم وسايلمان را جمع آوری کرده و منتظر حوادث بعدی شويم. افراد هر اتاق موظف شدند وسايل افرادی را که به هر دليل از بند منتقل شدهاند، نيز جمعآوری کرده و به حسينيهی بند ببرند. مسئول صنفی و نظافت بند نيز اموال عمومی را اعم از خوراکی و بهداشتی و... تقسيم کنند. به تعداد افراد هر اتاق، خرما، کنسرو، انجيرخشکِ پاککرده، پودر لباسشويی، صابون و... داده شد. افراد اتاق جنسهای مزبور را در ساکهای بچههايی که در بند حاضر بودند و يا از بند بيرون رفته بودند، قرار میدادند. در کنار هر ساک، پتوهای شخصی بچهها را که خانوادههايشان در طول ساليان گذشته فرستاده بودند، قرار داديم. شناسايی آنها از پتوهای زندان که تيره رنگ بودند، به سادگی ممکن بود. ديگر کسی به بازگشت نمیانديشيد. همه عزم سفر کرده بودند، به کجا و چگونه؟ نمیدانستيم. همهی افراد در انتظاری مرگبار به سر میبردند.
ظهر باز هم غذا مثل روزهای گذشته، زياد بود و حتا میشود گفت زيادتر. برای شام شب، غذا تخممرغ بود. جيرهی هرفرد دو عدد تخممرغ بود. هميشه به تعداد نفرات بند تخممرغ میدادند. اما حالا جيرهی تخممرغ نيز بسيار بيشتر از تعداد آمار بند بود. يعنی بچهها نيازی به تخممرغ هاشان ندارند. آيا گرسنه میخوابند؟ ديگر ترديدمان به يقين تبديل شده بود. بچهها ديگر نبودند که تخممرغ بخواهند. چه دردناک بود ديدن آن همه تخممرغ اضافی که روزی، اضافه بودن حتا يک عدد آن میتوانست در بند مشکلگشا باشد، اما حالا جز تنفر ايجاد کردن، معنی ديگری نداشتند.
در ضمن صحبتها به اين نتيجه رسيديم در صورتی که ما را نيز بخواهند از بند خارج کنند، از آنجايی که افراد را بدون وسايل از بند میبردند، به جای چشمبند از لنگ استفاده کنيم. به چند دليل ساده:
۱- اگر ما را به مجرد و يا انفرادی بردند، بتوانيم از آن به عنوان حوله استقاده کنيم؛
۲- درصورتی که با ضرب وشتم مواجه شديم، برای تسکين درد، عضو آسيب ديده را با آن بسته و گرم نگاه داريم؛
۳- از لا به لای بافتهای لنگ به خوبی میتوان همه جا را ديد. گويی که اصلاً چشمبندی به چشم نداريد. استفاده از لنگ به جای چشمبند بعدها به خوبی کارگر افتاد و کمکهای شايانی به من و ديگران کرد.
روزهای ۱۳ و ۱۴ مرداد هيئت تحرکی نداشت و مشخص بود که در گوهردشت به سر نمیبرند و ظاهراً در اوين همچنان مشغول به کار هستند. از آنجايی که هيئت هر روز در گوهردشت نبود، میشد حدس زد که اين هيئتی ويژه است و کار برخورد با کليهی زندانيان به دست همين هيئت است. همه منتظر فرا رسيدن روز شنبه بودند. تقريباً مطمئن بوديم که روز بعد کار از سر گرفته خواهد شد و بیگمان نوبت ما در روزهای آينده فرا خواهد رسيد. چند روزی بود که افغانیها دوباره پيدايشان شده بود. شايد پاسداران نسبت به حجم کاری که بايد انجام میدادند، معترض شده بودند. آنان را ظاهراً بیخطر میديدند و پاسداران عادت نداشتند کارهايی را که آنان انجام میدادند، انجام دهند. آنها نيز از شرايط ويژهای که بر زندان حاکم بود، آگاهی يافته بودند و تعدادی از آنها که کارهای عمومی زندان را انجام میدادند، ظاهراً نسبت به انجام قتلعام نيز آگاهی داشتند. چرا که يکی از آنها برای آن که بچهها را در جريان آنچه که در زندان میگذشت قرار دهد، در اولين فرصت به يکی از حياطها رفته و فرياد زده بود که در حال اعدام کردن بچهها هستند!
شنبه ۱۵ مرداد. صبح ساعت هشت، آماده و حاضر به يراق ايستاده بوديم. گويی به انتظار نوبت خويش بوديم. سرانجام انتظار به سر آمد. لشکري و پاسدارانش از راه رسيدند. شيوهی کارشان همانگونه بود که برتولت برشت در نمايشنامهی "صليب گچی” در بارهی "اساسها" نگاشته بود:
میآيند و چون سگان شکاري
بر رد پای برادرانشان بو میکشند
و طعمه را میافکنند پيش پای ارباب پروارشان.
اولين نفر، من را صدا زدند. لشکري مدت زيادی با من کلنجار رفت تا چيزی را بپذيرم. اينگونه برخورد از جانب او، لااقل در رابطه با من بیسابقه بود. حتا پاسدارانش نيز با بهت و حيرت به مجادلهی بين ما گوش میدادند. نمیدانم چرا؟ ولی برخوردش با من متفاوت شده بود. از زير چشمبند، پاسدار "م" را میديدم که در خردادماه تلاش کرده بود تا با کشاندن من به گوشهای، مانع از کتک خوردن بيشتر من شود. کنار لشکری نشسته بود و گاه گاهی هم چيزی میگفت. سرانجام لشکری وقتی بعد از تلاش بسيار نتيجهای نگرفت، گفت: برو بدبخت بيچاره! و من را به همراه چند نفر ديگر به يک سلول در بند سابق ملیکشها انداخت. از اين بند که در طبقهی سوم قرار داشت، به عنوان ترمينال برای بردن افراد به دادگاه استفاده میشد.
بعد از نهار که قيمه پلو بود، دراز کشيده بودم. محمدرضا مهاجري (علی مهاجر) سرش را روی سينهام گذاشته بود و درد دل میکرد. حکمش شهريورماه تمام میشد. تصور اين را که تنها چند قدم با اعدام فاصله دارد، نداشت و نداشتيم. لااقل در رابطه با او، کسی چنين تصوری نداشت.
در سلول باز شد و نام من به همراه علی مهاجر خوانده شد. با شنيدن نامم از جا پريدم. همراه با علی و تعدادی ديگر از بچههايی که در اتاقهای ديگر به سر میبردند، به طبقهی پايين، جايی که هفتهی قبل مرا برده بودند، برده شديم. کنار ديوار نشستم. تعداد ديگری از بچهها را آن جا ديدم. علی حقوردی هم آنجا بود. علی به خاطر سرپا ايستادن زياد در دوران حاج داوود و فشارهای بيش از حدی که تحمل کرده بود، دچار نوع خاصی از سردرد شده بود که منجر به فرياد و تشنج عصبیاش در خواب میشد. نزديک به شش ماه، دو نفر از بچهها به هنگام خواب مواظب او بودند تا دچار حمله نشود. آرام-آرام حالش بهتر شده بود. ظاهراً میرفت که دچار يکی از همان تشنجهای عصبی شود. برای کمکردن التهاب، سيگاری را روشن کرده و مشغول کشيدن آن شد. يکی از پاسداران متوجه شد و علیرغم اينکه نسبت به بيماری او آگاه بود، به سويش حمله کرده و سيگارش را به زير پا انداخته و له کرد. همين باعث شد که خارج از نوبت به کارش رسيدگی کنند. ترجيح میدادم هر چه زودتر صدايم کنند. از زمانی که پايم را به محوطهی راهروی کنار دادگاه گذاشتم، تقريباً مطمئن بودم قتلعامی در کار است. چگونگی و شکل اجرای آن را نمیدانستم. متوجه شدم اسم ناصر منصوري را میخوانند. ناصريان گفت: در بهداری بستری است. چند دقيقهای نگذشته بود که بيات مسئول بهداری به همراه پاسداری که وی را نمیشناختم، ناصر را با برانکارد آوردند. از پشت لنگی که به عنوان چشمبند از آن استفاده میکردم، همه جا را بخوبی میديدم. انگار اصلاً چشمبندی به چشم نداشتم. ظاهرِ لنگ اينگونه نشان نمیدهد. میدانستم ناصر فلج قطع نخاعی است و هيچ حرکتی نمیتواند بکند. تلاش داشتم صورتش را ببينم. از آنجايی که روی برانکارد خوابيده بود و چشمبندی بر چشم داشت، با همهی تلاشی که کردم، باز موفق به ديدن صورتش نشدم. وی را به سرعت به اتاقی برده و بيرون آوردند و به راهرو بغلی منتقلش کردند. تلاشم اين بود بفهمم در راهرو بغلی چه میگذرد؟ مصطفی محمدیمحب، قاسم سيفان، محمدرضا مهاجري و محمود زکي، قبل از من به داخل اتاق رفته و خيلی سريع بيرون آمدند. مصطفی محمدیمحب در سال ۶۰ شقاوت را به شکل دردناکی تجربه کرده بود. بازجويش او را صدا کرده و بدون آنکه به دادگاه برده شده باشد، رهسپار جوخهی اعدامش میکند. در راه رفتن به جوخهی اعدام، بیآنکه بداند، مجبورش کرده بودند برادرش را که از فرط شکنجه توانايی راه رفتن نداشت، بر دوش خود حمل کند. او در ميانهی راه از صدای نالههای فردی که به دوش میکشيد، متوجه میشود که او برادرش است. سپس شاهد تيرباران برادرش میشود و پاسداران او و ديگر زندانيانی را که به صحنه برده بودند، مجبور میکنند که جنازهها را سوار ماشين مخصوص حمل گوشت که به اين کار اختصاص داده شده بود، کنند.
پس از خروج محمود زکي، به داخل اتاق برده شدم. صدايی گفت: چشمبندت را بردار. لنگ را بازکردم. اتاق پر از افراد گوناگونی بود که به من خيره شده بودند. هول شدم سلام کردم. در نگاه اول نيري، اشراقيو رئيسي را شناختم. ناصريان سمت کارچاقکنی و جوسازی کردن داشت. نمايندهی وزارت اطلاعات نيز در جمع حضور داشت که آن موقع وی را نمیشناختم. چندين نفر محافظ و پاسدار با هيکلهای درشت نيز پشت نيری و اشراقی ايستاده بودند تا مبادا در دادگاه کسی به آنان حملهور شود. فکر همه چيز را از قبل کرده بودند.
ما را بيمارانی تلقی میکردند که اميدی به بهبودمان نمیرفت. به همين دليل قصد نابودیمان را کرده بودند. دژخيمان، هيئت "پزشکان"ی بودند که تلاش میکردند تا با از بين بردن ما، از همهگير شدن بيماری در جامعه پيشگيری کنند و به اين ترتيب از سلامت آحاد جامعه محافظت کنند! اين نگاه آنان بود به ما و رسالتی که برای خود قائل بودند. هنوز روی صندلی روبهروی هيئت ننشسته بودم که ناصريان وارد اتاق شد و گفت: حاج آقا آن خبيث میگويد نمینويسد. نيري با بهت و تعجب گفت: در اينجا که پذيرفت بنويسد. ناصريان ادامه داد: ولی مثل اين که نظرش عوض شده و میگويد نمینويسد. نيری گفت: خوب اگر نمینويسد، پس ببريدش به بندش. در آن روزها، "فريب"، حرف اول را میزد و همه چيز بر تزوير و ريا شکل گرفته بود، حتا لبخندشان. هنگامی که میخواستم به دادگاه وارد شوم، جر و بحث محمود زکي و ناصريان را شنيدم. ولی هنوز متوجهی معنا و مفهوم گفتوگوی ناصريان و نيری نشده بودم. با ديدن ترکيب هيئت، ديگر شکی نداشتم که برای قتلعام و تقسيم مرگ آمدهاند و اين به اصطلاح دادگاه نيز تنها برای توجيه جنايتشان است تا نشان دهند که دادرسیای نيز در کاربوده است و حقوق محکومان را تمام و کمال رعايت کردهاند!
احساس میکردم مرگ در برابرم نشسته و مرا میپايد. تصميم گرفتم کوتاه نيايم، تصورم اين بود که بالاخره مرا اعدام خواهند کرد. در همان ابتدا سعی کردم مرزهايی را برای خودم قائل شوم تا در صورتی که حکم به اعدامم دادند، چيزی به دستشان نداده باشم. اعضای هيئت با "وجدانهای بی رونق و خاموش" چشم در چشمانم انداخته بودند و سراپايم را به شکلی که خباثت از آن میباريد، ورانداز میکردند. گويی به بازار برده فروشان آمدهاند و بردههای ورزيده و قبراق و سرحال را سوا میکنند. در پاسخ به پرسش در بارهی اتهام، گفتم: سازمان. نيري سرد و خشک پرسيد: کدام سازمان؟ پاسخ دادم همان که خودتان میشناسيد. تأکيد کرد: خوب اسمش را بگو. با بیحوصلگی گفتم: نسبت به اسمش تأکيدی ندارم. دوباره پرسيد: دقيق بگو بدانم کدام سازمان منظور نظرت هست؟ گفتم سازمانِ رجوي. نيری پرسيد آيا تقاضای عفو میکنی؟ گفتم: خير،۱۰سال حکم دارم، هفت سال آن را کشيدهام، اگر میخواستم چنين تقاضايی بکنم، سالهای اول میکردم که صرف داشته باشد نه حالايی که دو- سوم حبسم را کشيدهام. از آنجايی که نيری رياست هيئت را به عهده داشت، کليهی پرس و جوها توسط او انجام میگرفت. بقيه برای آنکه تصميم نهايیشان را اعلام کنند نيز سؤالی را مطرح میکردند.
نيري گفت: نظرت راجع به سازمان چيست؟ گفتم: من هفت سال است که در زندانم، ارتباطی هم نداشتهام که حالا بتوانم نظری راجع به آنها بدهم. رئيسي گفت: ما میخواهيم تو اقدامات "منافقين" را محکوم کنی. با تحکم گفتم: محکوميت آنها هيچ ربطی به من ندارد و چنين کاری نمیکنم. اشراقي با عصبانيت گفت: مگر نمیدانی "منافقين" به مرزهای کشور حمله کردهاند؟ با سردی گفتم: يک چيزهايی شنيدهام. پرسيد: اعلام موضع نمیکنی؟ گفتم: خير! به من ربطی ندارد. مگر من چه کارهام که سر هر موضوعی بايد موضعگيری کرده و نظر دهم؟ با عصبانيت گفت: اين همه جنايت میکنند و تو میبينی ولی دم فرو میبندی؟ گفتم: در اجتماع نيز خيلیها مثل من هستند. وقتی اتفاقی میافتد، به خانههاشان میروند و سکوت اختيار میکنند. آبها که از آسياب افتاد، میآيند بيرون.
نيري گفت: برو دو کلمه بنويس که منافقين به مرزها حمله کردهاند و من اعلام برائت میکنم! گفتم: اين وارد شدن در مناقشهای است که ربطی به من ندارد. اعضای هيئت و اطرافيانشان چنان نگاهم میکردند که گويی "در ذهن خود طناب دار تو را میبافند " [10] يک نفراز افرادی که شناختی از او نداشتم، با اشاره به نيری گفت: ببين حاجآقا چه میگويند، همان را انجام بده! من هم با عصبانيت گفتم: نظرم نيست، چنين کاری نمیکنم. نمیدانم چی شد که با من به چانهزنی پرداختند. شايد به خاطر "سلام " اولی بود. شايد از آنجايی که چهار نفر پيش از من يعنی محمود زکي و مصطفی محمدیمحب و قاسم سيفان و محمدرضا مهاجري به اعدام محکوم شده بودند، میخواستند آنتراکتی بدهند. در واقع آنها پيش مرگ من شده بودند. يک لحظه به ذهنم زد چرا اينهمه اصرار میکنند؟ شايد همه را اعدام نکنند. فکر کردم بهتر است امتحان کنم و روزنهای را باز بگذارم. رو به نيری گفتم: حاضرم در صورت آزادی تعهد دهم ديگر فعاليت سياسی نکنم. نيری گفت: چرا عناد میورزی؟ برو دو کلمه روی کاغذ بنويس و بيار که از اعمال سازمان اعلام برائت میکنی. من بازهم روی گفتهی قبلیام محکم ايستادم. حرف آخر را نيری میزد. گفت: پاشو برو بيرون! هرچه میخواهی بنويس!
وقتی آمدم بيرون، ناصريان برگهای را که رويش متن يک انزجارنامه با يک دستخط بسيار ابتدايی نوشته شده بود، به دستم داد و گفت: بايد اين را بنويسی! گفتم: حاجی گفته هر چه دلت خواست بنويس! گفت: نه! هرچه را که من میگويم، بايد بنويسی. حالا متوجهی محتوای ديالوگ چند دقيقهی قبل ناصريان و محمود و هم چنين ناصريان و نيري میشدم. ناصريان در بيرون از اتاق محمود را مجبورکرده بود تا متن انزجارنامهی مطلوب او را بنويسد و محمود نيز از اين کار سر باز زده بود و برای همين ناصريان به داخل دادگاه آمده و مدعی شده بود که محمود گفته هيچ چيزی نمینويسد و حکم اعدام محمود را بدين گونه از هيئت گرفته بود.
با تجربهای که پيدا کرده بودم، گفتم: میخواهم با خود حاجی صحبت کنم. ناصريان سراسيمه شد. ترسيد متوجهی ترفند او در گرفتن حکم اعدام محمود زکي شوند، گفت: نه لازم نيست، هرچه خودت میخواهی بنويس! متوجه شدم حتا در بين خودشان هم مسابقهی رذالت و پستی است و برای اعدامِ هر چه بيشترِ بچهها، به خودشان هم رو دست میزنند. فکر کردم به محض اينکه در بندِ منتظران اجرای حکم اعدام، محمود زکي را ديدم، موضوع را با او در ميان بگذارم. روی برگهای با معرفی خود به عنوان هوادار سازمان مجاهدين خلق ايران، نوشتم: قبل از دستگيری ارتباطم با مجاهدين قطع بوده و در طول زندان نيز با مجاهدين ارتباطی نداشته و در صورت آزادی از زندان تعهد مینمايم فعاليت سياسی نکنم. ناصريان متن را خواند و با عصبانيت آن را برای نيري برد و من را به راهروی مجاور دادگاه که در واقع راهروی مرگ بود، منتقل کرده و کنار ديواری نشاند.
در خود فرو رفته بودم. فکر میکردم حتماً به اعدام محکوم خواهم شد. ولی چگونگی و زمان اجرای آن را نمیدانستم . بیاختيار دوباره به ياد خوابی افتادم که در انفرادی ديده بودم. مسعود در ديدار با زندانيان میگريست و خداحافظی میکرد. سعی کردم در دلم با او خداحافظی کنم. به ياد ۱۹ بهمن افتادم و پيکر خونين موسی خياباني و شهدای ۱۹ بهمن که در جلوی نظرم رژه میرفتند. به ياد گفتهی حميد خليلي زندانی توابی افتادم که پيکر شهدای ۱۲ ارديبهشت را ديده بود و میگفت: دست وصورت نداشتند و نارنجک را در صورت خودشان منفجر کرده بودند که قابل شناسايی نباشند. در اين رؤيا به سر میبردم که به زودی به آنها خواهم پيوست. سعی میکردم چگونگی امر را در ذهنم تداعی کنم. همهی شهدا را پيش چشم میديدم. در خلسهی عجيبی فرو رفته بودم. احساس میکردم به دنيای زيبايی قدم میگذارم. دلم میخواست مسائل را اينگونه ببينم. اطراف را با کنجکاوی هر چه تمامتر ورانداز میکردم. میخواستم بفهمم کدام يک از بچهها در راهرو هستند. به دنبال مصطفی مردفرد و ناصر منصوري میگشتم. خودم ديده بودم ناصر را با برانکارد به راهرو آورده بودند و حالا هيچ کدام نبودند. به ناگاه متوجه شدم نام تعدادی از بچهها را خواندند و همه به صف شده و ناصريان رو به عادل مسئول فروشگاه زندان گفت: آنها را به بندشان ببر. خوشحال شدم فکر کردم کارشان تمام شده است و آنها را به بندی منتقل میکنند تا موقع اجرای حکمشان برسد. شايد آنها را بعدها ببينم. فکر میکردم دير يا زود به آنها خواهم پيوست، کجا؟ نمیدانستم. آنها را به سمت ته راهروی بزرگی که در انتها به حسينيه و يا سالن آمفیتئاتر زندان ختم میشد، بردند. راهروی مزبور، راهروی اصلی زندان و بسيار دراز بود. چراغهای قسمت انتهايی راهرو را خاموش کرده بودند و ديگر چيزی پيدا نبود. غرق در افکارم بودم. میخواستم بدانم آنها را به کدام بند منتقل میکنند. ولی چيزی دستگيرم نشد. در ميان راه بچهها را گم کردم. وقتی آنها را بردند، متوجه شدم که آمد و شدِ پاسداران و افراد زيادی که آنها را نمیشناختم و قيافههايشان جديد مینمود، به سمت حسينيه زندان زياد شد. همه در رفت و آمد بودند و اوضاع غير معمول به نظر میرسيد. نمیدانستم:
جايی که نگاه را راه نيست
ماه بايستی در کار طلوع باشد [11]
نه يک ماه که ماهان بیشماری در کار طلوع بودند. ساعتی گذشته بود. پاسدار خاکي مسئول سالن ملاقات زندان، عرقکرده از سمت حسينيه میآمد. کيسهای در دستش بود که تعدادی ساعت و چشمبند و مقاديری پول در آن قرار داشت. بلافاصله پاسدار ديگری را ديدم. در حالی که پاهايش را روی زمين میکشيد، با چند عدد لنگ در دست که متعلق به بچهها بود، از سوی حسينيه میآمد. مثل برقگرفتهها شده بودم. فريادم در گلو خفه شد. بچهها همان لحظه اعدام شده بودند. ديگر نيازی به چشمبند که هميشه همراهمان بود و گاه افراد چون وسيلهای شخصی آن را نگهداری میکردند، نداشتند. از همه مهمتر اين که اين چشمبندها، همان لنگهايی بود که به بچهها اختصاص داشت و دقايقی پيش برای هميشه خاموششان کرده بودند. نمیتوانستم باورکنم. گويی کسی دست در دلم کرده بود. اشک در چشمانم حلقه زد. چرا با آنان خداحافظی نکردم؟ چرا، چرا، چرا...؟ ای کاش میتوانستم به محمود زکي بگويم که ناصريان چه ترفندی زده بود. ناگهان پاسداری که چند بار او را در حال رفت و آمد به دادگاه ديده بودم، در ميانمان ظاهر شد و فرياد زد: بچهها به دروازههای همدان رسيدهاند. هنوز چيزی نگذشته بود که داريوش حنيفهپور زيبا که بسيار ساده و در عين حال با انگيزه بود، از جای برخاست و بلند در راهرو گفتههای او را تکرار کرد. با عصبانيت رو به او کرده و گفتم: بنشين! میدانی او چه کسی بود؟ گفت: نه! در پاسخ با خشم گفتم: پاسدار دادگاه بود. سکوت کرد و در حالی که ناباورانه از زير چشمبند نگاهم میکرد، آرام گرفت. چند لحظه بعد محسن محمدباقر عصازنان به سمتم آمد و در کنارم نشست. او از دو پا به طور مادرزادی فلج بود و پيشتر نقش کودکی فلج را در فيلم "غريبه و مه " بهرام بيضايی بازی کرده بود. پرسيدم: محسن چه کار کردی؟ لحن قاطعانهای به صدايش داده و با برافروختگی تمام گفت: مرگ حق است و اضافه کرد: چيزی را قبول نکردم. دستش را به آرامی در دستم گرفتم. گرمای عجيبی داشت. میخواستم ببوسمش اما فرصتی نبود. لشکري از آنجا میگذشت. تعدادی از بچهها هنوز نهار نخورده بودند. لشکری در جواب آنها که تقاضای غذا میکردند، با لحن تمسخرآميزی میگفت: به روی چشم! برايتان سفارش کباب داغ دادهايم، چند لحظهای تأمل کنيد، ميل خواهيد کرد! او بچهها را تهديد میکرد و نمیدانست که:
آنان اشتهای شجاعتشان
چگونه در ضيافت مرگی از پيش آگاه
کباب گلولهها را داغاداغ
با دندان دندههاشان خواهد بلعيد [12]
در همين لحظه حميد عباسی (نام اصلی او حميد نوری است) همراه با يک جعبه نانخامهای به ميان ما که در راهرو مرگ نشسته بوديم آمد. بعد از اعدام هر سری از بچهها، به ميمنت فتح عظيمی که کرده بودند، جشن گرفته و بين خودشان نانخامهای و شيرينی تقسيم میکردند و حالا برای خرد کردن روحيهها، به ما نيز تعارف میکردند. هيچ يک از بچهها حاضر به برداشتن نانخامهای نشد و او با سرافکندگی مجبور به عقبنشينی شد. يکی از بچهها که نمیدانست بند کجاست، از ناصريان پرسيد ما را کی به بند منتقل میکنيد؟ وی در حالی که مستانه میخنديد و سعی میکرد به سان بالرينها برقصد و در حالی که دستانش را در هوا تکان میداد، با لحنی کشدار و صدايی آهنگين گفت: من چه میدانم، من چه میدانم...بعدها غلامرضا شميراني برايم تعرف کرد که آخوند مرتضوي رئيس زندان اوين را درخلال اعدامها، در لباس پاسداری در حالی ديده بود که روی درِ دادگاه رِنگ گرفته بود و اينگونه شادمانی و سرمستی خود را از وضعيت پيش آمده و قتلعام بچهها ابراز میداشت. لحظههای دردآوری بود. لشکري از مقابلم رد شد. سرم پايين بود. مرا شناخت، برگشت و با انگشت چند بار روی سرم زد و گفت: ايرج! بدبخت بيچاره! تو هم آمدی اينجا؟ شايد فکر میکرد بعد از شش سال، اين آخرين برخورد و ديدار ما خواهد بود. ساعت درست پنج عصر بود. چه عصر دردناکی:
در ساعت پنج عصر اتاق از احتضار مرگ چون رنگينکمانی بود... آی ی؛ چه موحش پنج عصری بود [13]
ديگر چهرهی ناصر منصوري از جلوی نظرم دور نمیشد. آخر چگونه او را به دار زدهاند؟ میدانستم بچهها را حلق آويز میکنند. صدای رگبار و تيراندازی نبود:
آنان بیزخم خفتهاند
ماهيان آبها هميشه، هميشه بیزخم مردهاند
همهی آن چيزهايی را که در پشت بند و در سولهی کذايی ديده بوديم، در جلوی نظرم رژه میرفتند. حالا میفهميدم چرا پاسداران از در و ديوار بالا میرفتند تا داخل سوله را ببينند. میخواستند نظاره گر جان دادن بچهها باشند. حالا متوجه میشدم چرا ديگر در سوله خبری نبود. اعدامها را به داخل حسينيه منتقل کرده بودند. يواش- يواش همه چيز دستگيرم میشد. ناگهان تعداد ديگری از بچهها را صدا زدند. محسن مانند تيری که از چله رها شود، از جا پريد. دستم را به نشانهی خداحافظی لگد کرد و به شکل شيطنتآميزی خنديد. به صف شدند. محسن عصازنان میرفت و چه پرصلابت میرفت. دل من نيز همراهشان میرفت:
هرگز پرندهای با عصا نديده بودم
و نمیدانستم کسی که نمیدود پرواز را میداند
و رودخانهای که از سنگلاخ میگذرد
گامهايی از آهن دارد
میخواستم يک دل سير نگاهشان کنم. میدانستم ديگر بار از اين راه باز نمیآيند. میخواستم جبران گروه قبلی را هم کرده باشم:
نشنيده بودم کسی به سادگی قطره شبنم کوير
مرگ را اينگونه تفسير کند
و اينگونه با نگاهی از پس پردهای تاريک، رگان عاطفه خورشيد را بدرد
پرندهای بر زمين
دوندهای بر آسمان
و رودی از آهن
اکنون حيات و مرگ دگرگون و بی منطقند
نمیدانستم چه کنم. تمام وجودم گر گرفته بود. دلم گرفته بود. بچهها در يک صف و غريبانه میرفتند: "دلهايمان در آرزوی بوسهای به گونههاش آی چه بی قرار می شدند" نامها مثل پتکی بر سرم فرود میآمدند. پژواک صدايشان در سرم تمامی نداشت. در گامهايشان خستگی احساس نمیشد. سبکبال میرفتند. فکر میکردم هنوز رضا ازلي در حال خواندن است:
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب میشود [14]
صحنهی به دار کشيدن ناصر منصوري را در ذهنم تصوير میکردم. لابد دو نفر او را سرپا نگاه داشتهاند و طناب را به گردنش انداختهاند تا مراسم اعدام اجرا شود. او قدرت ايستادن سرپا را نداشت. بعدها شنيدم پاسداران گاه برای اين که زودتر مراسم اعدام پايان يابد و به سری بعدی برسند، با همهی سنگينی بدنشان از پاهای قربانيان آويزان میشدند.
غمين و غمين نشسته ميان ميدان رزم زمين
نازنين بگو به من بگو
از ابتدای زمان تا همين
آيا سوگواری چنين
مرثيه خوانده است؟
بیاختيار به ياد احسن ناهيد افتادم. شش گلوله در پای داشت و تا شکم در گچ بود. روی برانکارد اعدام شده بود. عکس صحنهی اعدام وی در کردستان، هنوز هم يکی از تکان دهنده ترين صحنههای جنايت رژيم است. در کنارش ناصر سليمي با دست بانداژ شده ايستاده بود. فکر کردم آن موقع شهريور ۵۸ بود و حالا با گذشت ۹ سال، اين بیشرمان چه ظرفيتی از جنايت به دست آوردهاند. به ياد زندانی مجاهدی افتادم که بچهها میگفتند وی را روی پتو از اتاقمان تا جوخهی اعدام برده بودند و اين در حالی بود که پاهايش تا ران بانداژ شده بودند. به ياد بچههايی افتادم که به دستور موسوی تبريزي و گيلاني جنايتکار، در حالی که مجروح بودند، به قول آنها در خيابان و در محل دستگيری "تمامکُش " شده بودند. حالا ناصر را در زندان، پيش چشمانمان "تمامکُش " کرده بودند.
"الف- ب" در روز ۱۲ مرداد به دادگاه رفته بود و امروز از صبح در آنجا به سر میبرد و به خوبی در جريان ماوقع بود. تلاش میکرد آنچه را که ديده بود و از آن آگاه شده بود، به ديگران منتقل کند. فرامرز فراهاني گفت: اتهامش را "منافقين" گفته، ولی چيزی را نپذيرفته است. جايم را عوض کردم و کنار داوود حسينخانی نشستم. بیصبرانه منتظر بود. چند روز قبل شعر "مادر" رضا رضايي را حفظ کرده بود و چند بار با من مرور کرده بود که آيا درست و کامل میخواند يا نه؟ پرسيدم: شعر را به کجا رساندی؟ خنديد و گفت: کامل از حفظ شدهام و بیغلط میخوانم!
غروب، بيات مسئول بهداری، سراسميه نام داوود حسينخانی را چند بار تکرار کرد. صدايی بر نخاست. متوجه شد در بين ما نيست. گويا قبلاً وی را ديده بود که در راهرو نشسته بود. بيات سراسيمه به سمت حسينيه رفت. وقتی که بازگشت پاهايش را روی زمين میکشيد و با سنگينی قدم بر میداشت. چند ماه قبل با خواهر داوود ازدواج کرده بود. او خود را کارمند وزارت بهداری معرفی کرده بود نه جلاد گوهردشت. داوود بعد از ازدواج متوجه شده بود و به شدت باخانوادهاش برخورد کرده بود و حاضر به گفتوگو با بيات نشده بود. بيات بعد از فارغ شدن از اعدام ناصر منصوري روی برانکارد که وی يکی از مجريان آن بود، به ياد برادرزنش داوود افتاده بود و اين که چه جوابی به خانوادهاش بدهد؟ از راه رفتن بيات مطمئن بودم تمامی بچههايی که داوود نيز در ميانشان بود، اعدام شدهاند و وی داوود را زنده نيافته است. ديگر میدانستم وقتی میگويند ببريدشان به بندشان، يعنی آنها را به محل اعدام ببريد. ديگر چيزی برايم نامشخص و مجهول نبود. به همه چيز اشراف پيدا کرده بودم. در دوران سلطهی فاشيسم، وقتی کاروان اسرا و زندانيان به اردوگاههای مرگ میرسيد، دکترهای "اساس" کنار در ورودی اردوگاه ايستاده و به اسرا دستور میدادند راه بروند. پزشکان و مأموران اساس از روی طرز راه رفتن اسرا و زندانيان که اغلب هفتههای دراز در راه بوده و خرد و متلاشی به مقصد میرسيدند، رأی میدادند که کدام يک قادر به کارکردن هستند. در اين بين وازدهها را همان دم همراه کودکان و سالخوردگان به بهانهی استحمام روانه اتاقگاز میکردند. فاشيسم هيتلری افراد را به بهانه استحمام راهی اتاقهای گاز میکرد و سردمداران نظام "عدلالهی” با فريب و خدعهی "هيئت عفو " و بردن به بند، افراد را به قتلگاه روانه میکردند.
در اين ميان ناگهان متوجه شدم يکی از پاسداران به نام منتظران، از سمت حسينيه که چند دقيقهی قبل بچهها را در آنجا به دار زده بودند، میآيد. سعی کردم خودم را از او مخفی دارم. من را به خوبی از قزلحصار میشناخت. وی مسئول بند ۱ واحد۳ قزلحصار در سال ۶۵ بود. او در بند اتاقی داشت و پوستری بزرگ از منتظري زينتبخش آن بود. همه در قتلعام مشارکت داشتند.
اسدالله طيبي در مقابلم رو به ديوار نشسته بود. پرسيدم: آيا به دادگاه رفتهای و اطلاع داری چه میگذرد؟ گفت به نزد هيئت رفته است. ولی از برخوردش مشخص بود که نمیداند موضوع چيست. بنابر اين ادامه دادم: ميدانی اين هيئت برای اعدام است؟ گفت: از سؤالهايشان چيزی دستگيرم نشد، ولی پاسخهای لازم را دادم. وی اتهامش را "منافقين" گفته بود، ولی نوشتن انزجارنامه را که اعلام برائت از مجاهدين بود، نپذيرفته بود. پرسيدم: میدانی قصدشان اعدام بچههاست؟ به آرامی گفت: به چه دليل و به کدام جرم؟ او را در جريان ماوقع قرار دادم و تأکيد کردم تو نيز در واقع به دادگاه رفتهای. با تعجب گفت: جدی میگويی؟ گفتم: هر کس را که در کنارت نمیبينی، يعنی اعدام شده است. با آرامش و طمأنينهی خاصی گفت: خب پس با اين تفاسير از ما که گذشت، فکرش راهم نکن! بعد خندهی تلخی کرد، گويی که میگويد: انشاالله دفعهی بعد! حوالی ساعت هفت بعدازظهر آخرين سری اعدامهای ۱۵مرداد بود. اسدالله نيز در ميان آنان بود. من هنوز همچنان به ته راهرو نگاه میکردم، جايی که بچهها را برای آخرين بار ديده بودم. میدانستم ديگر:
زمين بیجوهر است و کبوتر
وچشمهای خورشيدی مرداد زين پس
هميشه و هميشه تر
گه گاه صدايی شبيه به تاپ و توپ از ته سالن میآمد. گويی عدهای را میزدند. صدای داد و فرياد هم میآمد، ولی گويا و رسا نبود. شايد بچهها را میزدند، شايد آنها شعار میدادند، نمیدانم. اما هر گاه که عدهای از آن سمت میآمدند، عرق کرده و هن و هن کنان میآمدند:
کبوتران طوقی بر دارهاشان میرقصيدند
و دارکوبان به دارهاشان نيز دشنه میکوبيدند
محسن وزين را ديدم و بعد هم عادل نوري را. هر دو در راهروی مرگ بودند. گفتند: متنی را نوشتهاند به عنوان انزجارنامه. عادل میگفت: بسيار سخت است، ولی بايد تا حد امکان مانور داد تا بچههای بيشتری زنده بمانند. وی از ثابتقدمترين بچههای زندان بود. سالها انفرادی نتوانسته بود خللی درارادهاش ايجاد کند. يادم میآيد در انفرادی آخری، در تيرماه ۶۷ چقدر او را با ميل گرد زده بودند تا تعهد دهد که بر خلاف مقررات زندان عملی مرتکب نمیشود و به بند عمومی بازگردد و او همچنان از نوشتن چنان متنی سر باز میزد. روحيهی بسيار بالايی داشت و از موضع ضعف و زبونی نظر نمیداد. روزی که اعدام شد، هنوز انگشتانش از ضربات ميل گردی که ماه پيش برای ندادن تعهد خورده بود، متورم بود.
ياد بعضی نفرات روشنم می دارد:
...
قوتم میبخشد
ره میاندازد و اجاق کهن سرد سرايم
گرم میآيد از گرمی عالی دمشان.
نام بعضی نفرات رزق روحم شده است.
وقت هر دلتنگی سوی شان دارم دست
جرئتم میبخشد روشنم میدارد [15]
ايرج جعفرزاده، کيومرث ميرهادي، عبدالرحمان رحمتي، مصطفی مردفرد، عباس يگانه، محمدرضا مهاجري، رضا ازلي، مهرداد اشتري، عليرضا اللهياري، زينالعابدين افشون، محمدعلی الهی، عبدالله بهرنگي، داوود حسينخانی، حسينعلی خطيبی، کريم خوشافکار، هادی دهناد، عباس رضايي، محمود زکي، رحيم سياردوست، مجيد شاهحسينی، حيدر صادقي، محمد نوعپرور، اسدالله طيبي، مصطفی محمدیمحب، قاسم سيفان، هادی عزيزي، فرامرز فراهاني، مهرداد فنايي، غلامحسين مشهدیابراهيم، رشيد دروی اشکيکي، علی حقوردی، ناصر منصوري، محمدحسن خالقي، حسين قزويني، سيدعلی وصلي، يوسف آذينپور، طاهر بزازحقيقتطلب... بچههای بند ما درو میشدند... محسن محمدباقر... گويی اسامی تمامی نداشتند...
محمدرضا مهاجري قرار بود در شهريورماه آزاد شود. افرادی مانند او اصلاً نمیتوانستند حدس بزنند که اين اعدام شامل آنها نيز میشود. تصور اوليه اين بود که احتمالاً همهی بچهها را دادگاهی میکنند. شايد در ارتباط با عدهای اينگونه حکم کنند که "صلاحيت آزادی” ندارند و يا اينکه حکم سابقشان کم بوده و... کمتر کسی، به خصوص کسانی که دوران کمی از محکوميتشان باقی مانده بود، فکر میکرد که جدال بين مرگ و زندگی در ميان است و تا چند دقيقهی ديگر همه چيز تمام خواهد شد. ساعت حوالی هفت و نيم بود. دوباره من را به دادگاه بردند. جز نيري و ناصريان که من را به دادگاه برده بود، کسی در دادگاه نبود. نيری گفت: اين مزخرفات چيست که نوشتی؟ گفتم: شما گفتيد برو تعهد بده فعاليت سياسی نکنی، من هم تعهد دادم. گفت: برو انزجار بنويس! اينها مورد قبول نيست. پاسخی ندادم و از دادگاه آمدم بيرون. پاسداری کاغذی به دستم داد. من هم يک خط انزجارنامه نوشتم. پاسدار گفت: همين! گفتم: آری و به دستش دادم. چيزی نگفت. آن شب از اعدام رهيده بودم. بيرون که آمدم اسدالله ستارنژاد را در راهرو ديدم. يک لحظه چشمبندش را بالا زد و در حالی که در چشمانم مینگريست، گفت: اگر زنده ماندی، سلامم را به مسعود و مريم برسان! تقی داوودي نيز که روبهروی او نشسته بود، خنديد و گفت: مال من را هم همينطور! حميد عباسي سر رسيد. همگی خاموش مانديم. امروز چند بار او را ديده بودم. درحالی که خودکاری در دستش بود، به ميلههای شوفاژ کنار راهرو میکشيد و به تمسخر میگفت: عاشورای مکرر مجاهدين! ناصريان پرکارتر از همه بود. گاه و بیگاه میآمد و از افراد سؤال میکرد: آيا هيئت با تو برخورد کرده است يا نه؟
حوالی ساعت هشت شب، نام من و تعداد ديگری را خوانده و به فرعی ۱۷ بردند. تا امروز صبح تعدادی از بچههای بند ما در آنجا بودند و تعدادی نيز اعدام شده بودند. من هنوز خودم را در راهروی مرگ احساس میکردم. نمیتوانستم از آن جا فاصله بگيرم. "دلم جويای آن گمبوده خويش بود "[16] به محض ورود به فرعی، متوجهی حضور چهار زندانی کرمانشاهی شديم که سه نفر از آنان ريش داشتند.
"مهدی - ش" يکی از زندانيان مجاهد که از بند ۱(بند ۱ کنار جهاد) آمده بود، در حال بازگويی اخباری بود که طی يک هفتهی گذشته از طريق تلويزيون پخش شده بود. وی همچنين به تشريح تصاويری که تلويزيون از صحنههای عمليات فروغ جاويدان و... پخش کرده بود، مشغول بود. بند آنان تنها بندی بود که همچنان تلويزيون داشت. آرام مقابلش نشستم و گفتم: ظاهراً سه نفر نخاله در بين ما هستند، برنگرد فقط صدايت را بياور پايين و ادامه بده. ظاهر زندانيان کرمانشاهی نشان میداد که تواب هستند و نياز به بحث و جدل نداشت. "مهدی- ش" به آرامی ادامه داد. او مصاحبهی علی شمخاني و همچنين خطبههای نمازجمعهی موسوی اردبيلي را برای ما توضيح داد. اردبيلی مدعی شده بود: "قوه قضاييه در فشار بسيار سخت است که چرا اينها اعدام نمیشوند. بايد از دم اعدام شوند. ديگر از محاکمه و آوردن و بردن پرونده محکومين خبری نخواهد بود. "بچهها شروع کردند به جمع و جور کردن اطلاعاتی که به دست آورده بوديم و همچنين رساندن آن به بچههايی که در بند سابقمان باقی مانده بودند. در اين بين صحبت ما حول اين مسُله بود که با سه نفر کرمانشاهی چه کنيم؟ يکی از بچههای کرمانشاهی به نام مسعود متولد سال ۱۳۴۸ که در سال ۶۶ دستگير شده بود، در ميانمان بود. مسعود آنها را میشناخت و اطلاعاتی در مورد سوابقشان داشت که در اختيار ما گذاشت. طبق اطلاعات مسعود، آنها از مزدوران رژيم بودند و در گلوگاهها به شکار مخالفين میپرداختند و در زندان کرمانشاه نيز با نگهبانها پست میدادند. نمیدانم بر چه پايهای، داريوش حنيفه پور تاکيد میکرد که چيز مهمی نيست و به آنها نزديک شد! او با سادگی هر چه تمامتر اعتقاد داشت آنها فقط عناصر منفعل و در خودی هستند و نياز به کمک ما دارند! آنها ما را زير نظر داشتند و اطلاعاتشان را تکميل میکردند. ما هم کاری نمیتوانستيم بکنيم. هر از چند گاهی، داريوش حنيفهپور فحشی و يا جملهای عليه رژيم در حضور آنان ادا میکرد. حسين فيضآبادی سه ماه بود در انفرادی به سر میبرد و موی سر و ريشاش حسابی بلند شده بود. چيزی نگذشته بود که سر شوخی را با او باز کردم. به او گفتم: اگر فردا تو را با اين ريش اعدام کنند و در قبر بگذارند، چه جوابی داری بدهی؟ تا بخواهی ثابت کنی که حزباللهی نيستی، ترتيبات داده است. شوخیام اثر کرد. حسين تصميم گرفت هر طور شده، ريشش را اصلاح کند. نمیخواست با آن ريخت و قيافه اعدام شود. تنها راه، استفاده از ناخنگيری بود که محمد درويشنوری به همراه آورده بود. محمد چند روزی بود حکمش تمام شده بود و بعد از کش و قوس بسيار، مانند تعداد ديگری از متهمان کرج حکم زندان جديدی گرفته بود، بدون اين که جرم جديدی مرتکب شود و يا به دادگاهی برده شده باشد. ساعتها طول کشيد تا محمد با حوصله هر چه تمامتر ريش وی را از ته با ناخنگير بزند. اجازه نداد سبيلش را بزند. خودش میگفت برای اولين بار در عمرش سبيل گذاشته و میخواهد به ياد موسی خياباني با سبيل بر طناب دار بوسه زند. فرعی از دو اتاق، به انضمام توالت و حمام تشکيل شده بود. يکی از اتاقها بزرگتر بود. اتاق کوچکتر در واقع محل زدن مورس نوری با بند طبقهی بالا که باقيماندهی بچههای بند در آن به سر میبردند، بود. يکی از بچهها نگهبان بود و من به اتفاق "م- پ" به زدن مورس مشغول بوديم. هر از گاهی جایمان را در زدن مورس عوض میکرديم. برای بچههايی که در پروسهی ما قرار نداشتند، تحمل شرايط و شنيدن نام بچههايی که اعدام شده بودند، به مراتب سختتر بود. چند بار به محسن زادشير که مورس ما را دريافت میکرد، تاکيد کرديم: حتماً اخبار حاصله را به زندانيان مارکسيست نيز برساند. وی قول داد چنين کاری را در اسرع وقت انجام دهد. شب موقع خواب متوجه شديم آن سه نفر دور از ما در راهروی فرعی، کنار درب ورودی بند خوابيدهاند. داريوش سادهلوحانه میگفت: از آنجايی که منفعل هستند، میخواهند حسابشان را از ما جدا کنند! به وی گفتم: آخر بر چه مبنايی اين صحبتها را میکنی؟ مسعود که از نزديک آنها را میشناسد میگويد آنها تواب هستند. در ثانی آنها از ترس اين که مبادا در نيمههای شب آنها را بکشيم، در کنار در ورودی میخوابند. اتفاقاً اين ارزيابی آنها از ما، میرساند که بسيار خطرناکند. داريوش گفت: اينها همه ذهنيتهای پليسی است. بحثی بود که آن روزها از سوی مجاهدين در رابطه با زندانيانِ مجاهدِ آزاد شده مطرح بود. داريوش از افراد دوبار دستگيرشده بود. يک بار از سال ۶۰ تا ۶۵ زندان بود و ديگر بار در همان سال، بعد از آزادی و تلاش برای خروج از کشور و وصل به مجاهدين، در کرمان دستگير شده بود و به سه سال حبس محکوم شده بود. به وی گفتم: بهتر است محملی برای دستگيری دومت و تلاش برای خروج از کشور بتراشی. گفت: نه بابا، رژيم فَشَل است [17] و نمیتواند تا اين حد پيش برود و مسائل پروندهای ما را هم در بياورد! به او گفتم: ببين! دو رويکرد میتوانی داشته باشی، يا بروی در دادگاه و دفاع کنی و هيچ چيزی را نپذيری و يا اين که برای هر موضوعی محمل مناسبی بتراشی. تو ظاهراً رويکرد اول را نداشتی و گرنه الآن در اين مرحله نبودی. حالا هم بهتر است کاری نکنی که هم چوب را بخوری و هم پياز را. قول داد راجع به آن فکر کند.
يک شنبه ۱۶ مرداد. صبح زود از خواب برخاستم. داريوش حنيفهپور و "م- پ" در حال زدن مورس با بند سابقمان بودند. توابهای کرمانشاهی نيز بيدار بودند و دم در بند نشسته بودند. با عصبانيت خودم را به اتاق رساندم و گفتم: اين بیشرفها آنجا نشستهاند و کوچکترين گزارشی از سوی آنان مبنی بر تماس ما با بند بالا، جدای از به خطر انداختن جان بچههای فرعی، میتواند جان بچههای بند سابقمان را نيز به خطر بياندازد. زيرا در آن روزها پاسداران به دنبال به دست آوردن بهانهای برای قربانی کردن هر چه بيشتر بچهها بودند. استدلال داريوش اين بود که اگر اينها تواب بودند تا حالا برای گزارش دادن به بيرون رفته بودند! هر چند قضيه بسيار مهم بود، ولی در آن شرايط نمیشد همهی وقتمان را به اين موضوع اختصاص دهيم. در طول روز داريوش و محمد درويشنوری، علیرغم تأکيدهای مسعود که آنها را از نزديک میشناخت و نسبت به هر برخوردی با آنها حساس بود، با سه نفر زندانی کرمانشاهی مورد بحث، به گفتوگو پرداختند و حتا به آنها خط برخورد با دادگاه را داده و برايشان روشن کردند که در صورت روبهرو شدن با اعضای هيئت مرگ، چه برخوردی کنند. حوالی غروب ديدم روشن بلبليان نيز با آنها در حال قدمزدن و گفتوگو است. بعد که دليل برخوردش را جويا شدم، گفت: آنها گناه دارند و در اتاق منزوی هستند. گفتم: از کی تا به حال دل ما برای توابها، آن هم از کثيفترين نوعشان که در گلوگاهها و پستهای بازرسی مشغول به کار بودهاند، سوخته؟ دلسوزی برای توابانی از اين دست، آن هم در شرايطی که بچهها را دسته- دسته قتلعام میکنند؟ گفت: حالا زياد سخت نگيريم، اميدوارم مشکل خاصی پيش نيايد! تمام اين حرفها را از روی حس نيت تمام میزد. حسين فيضآبادی نسبت به ما، به لحاظ خبری سه ماه عقب بود. با اشتياق هر چه بيشتر به دنبال کسب خبرهای جديد بود. مسعود هم سوژهی اصلی فرعی ۱۷ بود. نسبت به ما، از تازه دستگيرشدهها به شمار میآمد و از همه مهمتر به نسل جديد تعلق داشت و نگاهش به مسائل میتوانست متفاوت از ما باشد. وی به علت حضور در منطقهی مرزی و کرمانشاه، سيمای مقاومت را ديده بود. حسين فيضآبادی لحظهای مسعود را تنها نمیگذاشت و میگفت: میخواهم اگر امروز اعدام شدم، از نظر خبری عقب نباشم. مسعود حافظهی خوبی داشت و با دقت به توضيح آنچه که ديده و شنيده بود، میپرداخت. تنها دلخوریاش اين بود که چرا علیرغم توضيحهای او، بچهها با آن سه نفر که با لفظ "خائن " از آنها ياد میکرد، گفتوگو کردهاند. مسعود معتقد بود اکثر بچههای کرمانشاهی اعدام شدهاند. همهی ما در واقع يک بار دادگاه رفته بوديم و از مرگ جسته بوديم. ناصريان به دنبال راهی میگشت که ما را نيز به کام مرگ کشد. اعضای هيئت از اين که ناصريان وظيفهی شرعیاش را به بهترين نحو اجرا کرده و تلاش میکرد تا زمينهی اجرای تمام و کمال حکم "امام" را فراهم کند، با او همراه و همدل بودند و تلاشهای او را میستودند.
در طول روز با محسن وزين صحبت میکردم و از هر دری سخنی به ميان میآمد. محسن گفت: به خاطر پروندهاش که در آن متهم به داشتن رابطه با يکی از اعضای مرکزيت سازمان مجاهدين شده بود، روی او حساس هستند و در صورتی که دوباره وی را به دادگاه ببرند حتماً چيزهای بيشتری از وی طلب خواهند کرد. بر اين باور بود که در هر صورت وی را اعدام خواهند کرد و گريزی نخواهد داشت. روحيهاش بالا بود و اثری از اضطراب و دلشوره در او نبود. به او گفتم: اگر زنده بمانم، فکر نمیکنم بتوانم از تأثير آنچه که بر ما در اين پروسه گذشته، خلاصی يابم. چند بار با تکان دادن سر گفتههايم را تأييد کرد و در آغوشم فشرد.
داريوش، نگهبان ايستاد تا من با محسن زادشير از طريق مورس تماس گرفتم و از او سوال کردم آيا اخباری را که به او منتقل کرديم، به بندهای ديگر رسانده است يا نه؟ تاکيد کرد چند بار با زندانيان مارکسيست تماس گرفته و کل ماوقع را تا حد امکان توضيح داده است. احساس کردم به لحاظ روحی بسيار تحت فشار است. موقعيت او را درک میکردم. کرمانشاهیها آمدوشدهای ما به اتاق فوق را که در نزد ما اتاق "مخابرات" نام گرفته بود، زيرنظر داشتند. هرچند من با محمل خوابيدن واستراحت به آن اتاق میرفتم، ولی میدانستم که محملم بیفايده است زيرا آنها بچهها را ديده بودند که از آن اتاق مشغول تماس بودهاند. وظيفهی خود میدانستيم که بچههای بند خودمان و همچنين از طريق آنان، زندانيان مارکسيست را مطلع کرده و شرايط را برایشان عينی کنيم. تأکيد ما روی بندهای زندانيان مارکسيست، بيشتر بر اين اساس بود که میدانستيم تنها از بند سابق ما و از طريق مورس میشود با آنها تماس گرفت و بقيهی سالنها (فرعیها) به آن جا اشراف ندارند.
دوشنبه ۱۷ مرداد. اول وقت ناصريان به بند ما آمد. با ديدن سه کرمانشاهی خيالش راحت شد که از ميان ما قربانيانی برايش پيدا خواهند کرد. وی قبل از بيرون رفتن متوجهی حسين فيضآبادی شد که ريشش را زده بود. از خشم میخواست منفجر شود. به او گفت: خبيث ريشات را زدی؟ منتظر جواب او نشد و با خشمی وصف ناشدنی، در حالی که دندانهايش را روی هم میفشرد، سرش را چند باری تکان داد. مطمئن بودم از حسين نخواهد گذشت. با محمد درويشنوری، حسين فيضآبادی، محسن وزين و "د- ص" صحبت کردم و پرسيدم اگر خواستند اعداممان کنند، نوشتن وصيتنامه کار درستی هست يا نه؟ میدانستيم قبل از اعدام، بچهها را برای نوشتن وصيتنامه، به سلولهای انفرادی يک فرعی که در نزديکی محل قتلعامها قرار داشت، میبردند. جواد يکی از پاسداران قديمی گوهردشت که شش انگشت داشت و در نزد بچهها به "جواد شش انگشتی” معروف بود، کارهای به اصطلاح حقوقی قبل از اعدام را انجام میداد. يکی از اين کارها نيز دادن برگهای جهت نوشتن وصيتنامه، به زندانيان بود. هر گاه که يک سری از بچهها برای اعدام به سمت حسينيه برده میشدند، جواد شش انگشتی نيز چند لحظه بعد با يک پوشهی آبی رنگ به همان سمت راه میافتاد.
تنها "م - ل" اين پروسه را طی کرده بود. وی متهم کرج بود و از قرار معلوم به اعدام محکوم شده بود و جهت انجام "کارهای حقوقی قبل از اعدام " به سلول انفرادی برده شده بود. در آنجا ظاهراً راضی میشود که همکاری کند. از قرار معلوم مقداری اخبار سوخته و يا نسوخته (از ميزان و کيفيت آن اطلاعی ندارم) در رابطه با متهمان کرج میدهد و اعدام نمیشود. در مورد اينکه آيا وصيت بنويسيم يا نه و نوشتن آن چه تبعاتی خواهد داشت، تحليل و برداشت بچهها را میتوان در ۲ طيف دستهبندی کرد:
الف- اين يک قتلعام است و رژيم تلاش میکند نشان دهد که افراد اعدامشده پروسهی دادرسی را طی کردهاند. و از همين رو اگر وصيتنامه بنويسم، در واقع به گونهای غيرمستقيم به اين قتلعام مشروعيت دادهايم؛
ب- قتلعامِ زندانيانِ حکمدار، مشخص و از پيش محکوم است و از نظر افکارعمومی کاملاً غيرقابل توجيه است. پس وصيتنامه نوشتن يا ننوشتنِ ما تأثيری در اين رابطه نخواهد داشت. به همين دليل، اگر فرصت و امکان وصيتنامه نوشتن دادند، نبايد آن را از دست بدهيم. هر وصيتنامه میتواند پيامی باشد به کسانی که روزی آنها را خواهند خواند.
من هر دو استدلال را قبول داشتم و نمیتوانستم هيچ يک را انتخاب کنم. فکر کردم بايستی بيشتر راجع به آن فکر کنم. محسن وزين عقيده داشت بهتر است بچهها حتیالامکان تلاش کنند تا جايی که ممکن است، با حفظ "خطوط سرخ " زنده بمانند. هر چند خودش معتقد بود که از چنين شانسی برخوردار نيست و در اولين فرصت وی را اعدام خواهند کرد.
از جمع بچههايی که چندی پيش با هم در انفرادی تنبيهی به سر میبرديم، من و مجتبی اخگر در فرعی با هم بوديم. به مجتبی گفتم مواظب باشد که قضيه انفرادی آخرش لو نرود. عرب داديار زندان، چند و چونِ ماجرای به انفرادی رفتنمان را میدانست و مستقيماً در جريان کار بود. خوشبختانه وی در خلال قتلعامها، در گوهردشت نبود. لشکري نيز از ماجرای انفرادی رفتنمان آگاه بود و حضور يافتن او در دادگاه به شانس ما بستگی داشت. اما ناصريان فقط گزارش ماجرا را شنيده بود و نمیدانست چه کسانی به انفرادی رفتهاند.
از لحظهای که متوجه شدم بچهها رفتهاند، "گرفتار شدم در لق لقه ميان رفتن وماندن "[18] مدت زيادی به آخرين "وسوسههای مسيح " میانديشيدم. اين کتاب را مدتی پيش خوانده بودم. در حالی که عسيی مسيح را بر چليپا به چارميخ کشيده بودند و رسيدن مرگ را انتظار میکشيد، يک دم از زندگی غافل نمیشد. آيا مانند مسيح اسير وسوسههای ماندن شدهام؟ مسيح را به ياد میآوردم که بر بالای چليپا، ازدواج با مريم مجدليه را در ذهنش به تصويرمیکشيد و تشکيل زاد و رود را... آيا ماندنم صحيح است و يا چون دوست دارم بمانم، به اين سمت ميل میکنم؟ از مرگ نمیترسيدم، ولی خواهانش نيز نبودم. آيا تفاوتی بين مرگ و شهادت است؟ آيا تفاوتی است بين مرگ ناگزير و استقبال از مرگ؟ مرز بين اين دو کجاست؟ آرزو میکردم ای کاش اميرحسين کريمي را يک بار ديگر میديدم. میدانستم در گوهردشت است. در اين چند سال، از ميان دوستانم تنها او را نديده بودم. دلم سخت هوايش را کرده بود. احساس میکردم ديگر او را نخواهم ديد و امکان دارد که آخرين ديدارمان باشد. ای کاش در راهرو میديدمش. ای کاش از او خبری میيافتم. از هر که پرسيدم خبری نيافتم. روزهای بعد، هر روز در راهروی مرگ او را جستوجو میکردم.
سه شنبه ۱۸ مرداد. بعد از صبحانه، يکی از سه زندانی کرمانشاهی به بهانهی بيماری و رفتن به بهداری، با پاسدار بند صحبت کرده و به سرعت از بند خارج شد. مجتبی اخگر با ديدن صحنهی فوق گفت: پس چرا ما را به اين راحتی به دکتر نمیبرند؟ مجتبی از کليه و معده دردِ شديدی رنج میبرد. همه چيز حکايت از اين داشت که برای دادن گزارش از بند بيرون رفته است. بعد از چند دقيقه دو نفر باقیمانده نيز به بيرون فراخوانده شدند. مأموريتشان به پايان رسيده بود. همهی افراد اتاق ديگر مطمئن شده بودند که افراد فوق برای دادن گزارشِ وضعيتِ ساکنان"فرعی” که ما بوديم، به نزد پاسداران رفتهاند. اضطراب و دلشوره در چهرهی کسانی که با آنان صحبت کرده بودند، بيشتر بود. در هر صورت اتفاقی بود که افتاده بود و بهتر بود چنين نمیشد. به جای سرکوفت زدن به اين و آن، بايد مشکل پيش آمده را به گونهای جمع و جور میکرديم. من از اين که در هر صورت آنها بند را ترک میکردند و از شرشان خلاص میشديم، خوشحال بودم. چند لحظه بعد نام "د- ص" و محسن وزين خوانده شد. هر دو را به سرعت از بند خارج کردند. بلافاصله نام ما را خوانده و به بند سابق ملیکشها بردند. احساس میکردم از مهلکهی کرمانشاهیها گريختهام. به محض اين که وارد سلول شديم، به اتفاق "م – پ" شروع به زدن مورس کرديم. او از زير در مشغول مورس زدن با زندانيان دو اتاقی که روبهرومان قرار داشت، شد. تعداد آنها ۱۵ نفر بود و از زندانيان ملیکش مجاهد بودند. ده روز از آغاز قتلعام در گوهردشت میگذشت و اين زندانيان هنوز بر اين باور بودند که نزد "هيئت عفو " برده شدهاند و اعضای هيئت از آنها خواستهاند که برای آزادی از زندان، ضوابط دادستانی را بپذيرند! متأسفانه هنوز در جريان ماوقع نبودند و برخورد پاسداران و زندانبانان با آنان نيز نسبتاً خوب بود. برايشان توضيح داديم که همه از سوی خميني به اعدام محکوم شدهايم و اين هيئت قرار است تعدادی از ما را عفو کند و اعدام نکند. از بچههايتان هر کس را که نمیبينيد و يا خبری از او نداريد، بدانيد که اعدام شده است. از جمع ۷۴ نفره ملیکشهای مجاهدين ۷۰ نفر اعدام شدند. و از آن جمعی که آن روز مورد خطاب ما بودند، تنها ۲ نفر زنده ماندند.
در سلول شماره ۶، سيامک طوبايي و چند نفر ديگر به سر میبردند. مدتی را به رد و بدل کردن اخبار با سيامک گذرانديم. او را از نزديک نمیشناختم، ولی بعدها صميميت بسياری بين ما به وجود آمد.
حوالی ظهر بود که شنيديم در سلول جانبی ما صدای نقل و انتقال میآيد. متوجه شديم چند نفر از زندانيان مارکسيست را که به عنوان اعتراض، غذای زندان را تحريم کردهاند، جهت تنبيه به ميان ما آوردهاند. در شرايطی که هر روز دهها تن از بچهها در گوهردشت به دار آويخته میشدند، تحريم غذا به عنوان اعتراض نسبت به فشارها و محدوديتهايی که رژيم تحميل میکرد، تنها نشاندهندهی اين بود که اين زندانيان تحليل درستی از شرايط ندارند. به غلط میپنداشتند رژيم در وضعيتی قرار دارد که میتوان از آن امتياز گرفت! ابتدا خود را به آنها معرفی کردم. بلافاصله مرا شناختند. سپس بدون فوت وقت شروع به دادن اخبار و اطلاعات کردم. قضيه به قدری برایشان غير قابل قبول بود که حتا کلمههايی را که برایشان مورس میزدم، به دشواری تشخيص میدادند و دائم درخواست میکردند که پيام را دوباره تکرار کنم. از نوع و حالت ضربههای مورسی که به ديوار زده میشد، به راحتی میشد اضطراب را در چهرهی مورسزنندهی آنسوی ديوار، ديد! بلافاصله صحنههايی را که ديده بودند و تحرکاتی را که روزهای قبل شاهدش بودند، برای ما توضيح دادند. آنها شاهد رفتن زندانيان مجاهد مشهدی به سمت محل اعدام در سولهای که پشت محوطه بندها قرار داشت، بودند. از اشتياق و در عين حال صلابت آنها، وقتی که به سوی مرگ میرفتند، گفتند. ظاهراً پاسداران قادر به باز کردن درِ سنگينِ حياط نشده بودند. مدت زيادی بود که مورد استفاده قرار نگرفته بود. بچهها خودشان تلاش کرده بودند که در را باز کنند. آنان بدين سان در آخرين نبردشان پاسداران را خرد میکردند. من آثار اين ضربهها را در روزهای بعد شاهد بودم که به بیانگيزگی و فرار پاسداران از زير بار مسئوليتهای محوله و... منجر شده بود.
وقتی هيجده روز بعد قتلعامِ زندانيانِ مارکسيست شروع شد، خوشبختانه هيچ يک از مارکسيستهايی که تنبيهی به ميان ما آورده شده بودند، اعدام نشدند. آنها بر خلاف بقيهی رفقایشان، در آخرين لحظهها به موقعيت و شرايط اشراف پيدا کرده بودند. در واقع با خوششانسی بزرگی مواجه شده بودند. بعدها يکی از زندانيان مجاهد به نام "حسين- ح" برايم تعريف کرد که در سلول انفرادی با يکی از زندانيان مارکسيست از طريق لولهی هواکش صحبت میکند و او را در جريان اخبار "هيئت عفو " و قتلعام قرار داده و تأکيد میکند که اکثر بچهها را اعدام کردهاند. اما وی تصور میکند که حسين در انفرادی دچار ماليخوليا شده است و از همين رو در صدد کمک به حسين برآمده و با مهربانی او را خطاب قرار داده و میگويد: نگران نباش! سعی کن به چيزهای خوب فکر کنی! حسين دوباره تأکيد میکند: اگر فکر میکنی ديوانه شدهام و يا... ميل خودت است. ولی من حالم خوب است و اينهايی که برايت گفتم، تصوراتِ ماليخوليايی ناشی از حضور در انفرادی نيست. با توضيح بعدی حسين، متوجه میشود که او از سلامت عقلی برخوردار است و آنچه را که گفته است، حقيقت دارد و از کم و کيف آن مطلع است.
بعد از نهار، دوباره مرا برای رفتن به دادگاه صدا زدند. وقتی که به طبقهی پايين رسيدم، ناصريان منتظرم بود. به دادگاه برده شدم. همهی اعضای هيئت حضور داشتند. نيري گفت: اين چيست که نوشتهای؟ و برگه را با عصبانيت پاره کرد. گفتم: همان چيزی است که خودتان خواستيد. گفت: من همين يک جمله را خواستم؟ گفتم: نمیدانم از چی صحبت میکنيد. شما گفتيد دو کلمه بنويس، حتا با انگشتان دستتان عدد دو را نشان داديد؛ من تازه بيشتر هم نوشتم. انتظار چنين پاسخی را نداشت. به جای او ناصريان مثل مار به خودش میپيچيد. نيری گفت: حالا برو درستش را بنويس! ناصريان با اکراه مرا از دادگاه بيرون برد و برگهای ديگر به دستم داد. اينهم چند خط بيشتر نبود و نمیدانم انشای چه کسی بود. متن آن از نظر محتوا فرقی با آنچه که من نوشته بودم، نمیکرد، ولی چند خط بود. متن را دقيقاً به ياد نمیآورم، زيرا هيچ تمايلی به حفظ آن نداشتم. به هر حال همان را نوشتم و تاريخ را به اشتباه نوشتم ۱۵ مرداد. خواستم خطش بزنم، اما منصرف شدم. با خودم گفتم: ولش کن، فرقش چيست؟ اگر متوجه شدند، درستش میکنم. تازه روزهای بعد فکر میکنند که اين را در همان روز ۱۵ مرداد نوشتهام. شايد همين مسئله به کُمکم بيايد. آمدم بيرون و رفتم به دستشويی. موقع بيرون آمدن، محسن وزين را ديدم. گفت که به دادگاه رفته است و از او خواستهاند که با آنها همکاری کند. در حالی که شانهام را مالش میداد، گفت: مواظب خودت باش! لبخندی به نشانه موفقيت و خداحافظی زد. گرمی دستانش را احساس کردم. به راهروی مرگ آمدم. منوچهر بزرگبشر نيز آنجا بود. از سال ۶۲ او را میشناختم. چهرهای بسيار دوست داشتنی داشت. از اين که هنوز زنده بود، دچار شادی وشعف بیوصفی شدم. انتظار زنده يافتنِ هيچ کس را نداشتيم. لاجرم وقتی کسی را زنده میيافتيم، گويی دنيا را به ما میدادند. سعی کردم بفهمم از صبح تا حالا در آنجا چه اتفاقهايی افتاده است. قنبر نعمتي گفت: بچه های بند ۱ سابق را امروز دادگاهی کرده و اعدام کردهاند.
بچههای بند ۱ کنار جهاد به هيچ وجه متوجهی تنگی اوضاع نشده بودند و خطر را احساس نمیکردند. پيش از انتقال از بند ۱ به محل جديد در کنار جهاد زندان، تعدادی از بچههای اوين را به بند آنها منتقل کرده بودند. بچههای اوينی در صدد برآمده بودند که موضع بچههای بند ۱ را بالا برده و مواضع آنها را به سطح ديگر زندانيان مجاهد برسانند. برای همين بحثهای زيادی در بند دامن زده شده بود. احساس بچههای بند ۱ آن بود که از شرايط عقب ماندهاند و فرصتهای زيادی را از دست دادهاند. در يک فضای احساسی و فارغ از دورانديشی، تلاش میکردند که جبران مافات کنند. تصور اوليه بچهها اين بود که در اثر راستروی و عدم اتخاذ موضع اصولی، رژيم حساب خاصی روی آنها باز کرده است، بنابر اين بايد به رژيم بفهمانند که چنين نيست و از هويت خود دفاع کنند. آنها در بدترين شرايط دچار چپروی شده و در شرايطی که از تلويزيون بهره مند بودند و شعار "منافق مسلح اعدام بايد گردد" و "محارب زندانی اعدام بايد گردد" در نماز جمعه را میشنيدند، وضعيت را جدی نگرفته و همچنان بر روی خواستههای خود پافشاری میکردند. با شروع شرايط جديد بچههای اوينی، متوجهی وخامت اوضاع شده بودند ولی هرچه تلاش میکردند وخامت اوضاع و لزوم اتخاذ مواضع ميانهروانهتری را گوشزد کنند، به خرج کسی نمیرفت و کمتر کسی در شرايط ملتهب روزهای اول مرداد ۶۷ توصيههای آنها را جدی میگرفت. به خاطر همين دورانديشی از بچههای قديمی اوين که به بند ۱ منتقل شده بودند هيچ يک اعدام نشدند.
در اوين نيز زندانيان سالن ۶ آموزشگاه که نسبت به ديگر زندانيان تازه دستگيری محسوب میشدند، با شيندن خبر اعتصاب غذا و ديگر اقدامهای اعتراضی زندانيان قديمی، دچار درگيری روحی مشابهی شده و به هنگام حضور در دادگاه برخلاف مواضع قبلیشان، هيچ موردی را نمیپذيرفتند. به اين ترتيب اکثريت قريب به اتفاق آنان قتلعام شدند. از زمانی که بچهها را به ساختمانِ کنار جهادِ زندان منتقل کرده بودند، همهی بچههای بند در اعتراض و اعتصاب به سر میبردند. زندانيان حاضر به بردن وسايلشان به داخل بند و اتاقها نشده بودند و از دادن آمار خودداری میکردند. حياط زندان را نيز به دو نيم تقسيم کرده و به اين ترتيب خرجشان را از زندانيان عادی که در کارگاه کار میکردند، جدا کرده بودند. همه چيز در آن بند در بلاتکليفی وسر درگمی بود. طی اين مدت لشکري و حميد عباسی معاون ناصريان به بند رجوع کرده و خواستار عقبنشينی بچهها شده بودند.
روز ۱۶ مرداد، ناصريان که برای انجام کاری به کارگاه گوهردشت مراجعه کرده بود به هنگام خروج با ممانعت "ش- ر " يکی از زندانيان روبهرو میشود. "ش- ر " بیخبر از همهجا از ناصريان میخواهد که او را به بند ديگری منتقل کند. ناصريان بلافاصله دستور انتقال او را میدهد. "ش- ر " میگويد که او تنها نيست و همهی بچههای بند خواهان چنين انتقالی هستند. به اين ترتيب بند وارد يک بحران جدی میشود. ناصريان اعلام میکند، کليه کسانی که خواهان ماندن در بند مزبور نيستند، به نزد او بروند. چيزی نمیگذرد که او با تک- تک زندانيانی که خواهان انتقال از بند شده بودند، برخورد میکند و از ميان آنها ۶۰ نفر را جدا کرده و به دو فرعی ۴ و زير آن که پيشتر زندانيان ملیکش مجاهد در آن به سر میبردند، انتقال میدهد.
روز ۱۸ مرداد، اول صبح، قبل از اين که زندانيان ديگر را به محوطهی دادگاه بياورند، آنها را به دادگاه برده بودند تا در بیخبری مطلق به کشتارشان دست زنند. کسانی که از ۱۵ مرداد به بعد زنده مانده بودند، همگی نسبت به شرايط و آنچه که در جريان بود، اشراف کامل داشتند. بچههای بند۱ سابق را با ترفند اين که میخواهند بندشان را عوض کنند، به دادگاه برده بودند. برخی افراد خيال میکردند که اگر کوچکترين غفلتی کنند و يا در دادن پاسخ تعللی به خرج دهند و يا قاطعانه جواب ندهند، ممکن است به بند سابقشان بازگردانده شوند. از همين رو هيچ چيزی را نپذيرفته بودند. بالغ بر ۳۰ نفر از آنها بدين شکل اعدام شده بودند. بچهها زمانی آنها را ديده بودند که دادگاه شان تمام شده بود و منتظر اجرای حکم بودند. حتا در اين لحظه نيزخيلیها نمیدانستند چه سرنوشت شومی در انتظارشان است. زمانی که ناصريان خطاب به عادل مسئول فروشگاه زندان گفته بود: اينها را به بندشان ببر! فکر کرده بودند گويا آنها را به بند جديدی منتقل خواهند کرد. قنبر میگفت: غلامحسين عبدالحسيني در جلوی صف بود و بقيه نيز پشت سر او شاد و سرخوش به کام مرگ میرفتند و لحظهای بعد:
بر دارهاشان میرقصيدند
با آهنگ سرخ سحرگهان
که چنين است رسم عاشقان
حالا دوباره نامها برايم تکرار میشدند، تقريباً با همهی آنها از نزديک آشنا بودم:
علی بکعلی، علی حاجي، علی شاکري، احمد نعلبندي، محمد جنگزاده، رحمان چراغي، محمدرضا گشايي، حسن رحيمیمطعم، نعمت اقبالي، جعفر تجدد، مهدی فريدوني، محمود عباسي، منوچهر رضايي، عليرضا حسيني، افشين علویتفرشی، مجيد مشرف، محمدکرامتي، سيدمسيح قريشي، ناصر صابربچهمير، نورالله خليلپورگرگری، عليرضا رضواني، صادق عزيزي، محمدرضا آزادمنش، اصغر رضاخاني، محمد ميرزاده، عباس پورساحلي، قاسم محبعلی و قاسم حاجآقايی، همگی از بند ۱ سابق بودند که به همراه تقی داوودي و اسدالله ستارنژاد از بند ما، در اين روز به شهادت رسيدند. عباس پورساحلي دوران نقاهت بعد از عمل جراحی روی گلويش را میگذراند که طناب دار برگردنش انداختند. بقيهی بچههای بند۱ پس از بازگشت از دادگاه، عصر همان روز به بند سابقشان منتقل شدند.
نصرالله مرندي سپس تعريف کرد که در صبح همان روز يکی از زنان مجاهد اهل کرمانشاه را به همراه کودک ۳ سالهاش در حوالی دادگاه ديده بود. مادر از دادگاه برگشته بود و ظاهراً اعضای هيئت رأی بر اعدامش داده بودند. ناصريان کودک خردسال را با خشونت از مادر جدا کرده و به يکی از پاسداران گفته بود: اين توله منافق را بده به خواهران پاسدار تا نگهداری کنند و آنگاه مادر را به سمت قتلگاه روانه کرده بود. مادر برای آن که به احساساتش مجال بروزی ندهد، بدون اينکه حتا نگاهی به پشت سرش کند، به سمت محل اعدام میشتابد!
در همان روز "م- ش" در موقعيت خطيری قرار گرفته بود. اگر تيزبينی و سرعت عملش نبود، حتماً بايد غزل خداحافظی را میخواند. پس از دستگيری و در جريان بازجويیها، اعصاب دست وی بر اثر شکنجه با دستبند قپانی، پاره شده و به عضلات آن نيز آسيب جدی وارد شده بود. در اثر عوارض ناشی از اين آسيبها، دستش به صورت نيمه فلج در آمده بود. موضوع فوق از نظر دادگاه میتوانست دليل موجهی برای اعدام وی باشد. وقتی که در دادگاه در مورد آسيبديدگی دستش سؤال میکنند، خيلی خونسرد دست سالمش را جلو آورده و به آنها نشان میدهد و مدعی میشود که دستش بهبود يافته است. "م- ش" اين کار را چنان با خونسردی و اعتماد به نفس کامل انجام میدهد که اعضای هيئت متوجهی ترفند وی نمیشوند.
بعدازظهر رئيسي را ديدم که در اتاق روبهروی دادگاه نشسته و مقداری اسکناس روی ميز جلوی او ريز- ريز شده بود. وی از روی غيظ آنها را ريزتر میکرد. متوجه شدم که بچهها قبل از اعدام، پولهايی را که همراه خود داشتند، پاره میکردند و در مواردی نيز ساعتهايشان را شکسته بودند که مبادا پاسداران از آنها استفاده کنند.
همان موقع يکی از بچهها، فکور بازجوی شعبهی هفت و رئيس سابق زندان اوين را نشانم داد که در اتاقی، مقابل اتاق هيئت قتلعام، به پروندههای افراد رسيدگی میکرد. با ديدن فکور احساس کردم که مسئلهی کار روی پروندههای بچهها جدی است.
ناصريان خود مسئوليت انتخاب و بردن افراد به دادگاه را به عهده داشت. در انديشه بودم که مبادا دوباره من را به دادگاه ببرد. فکر کردم هر چه زودتر محل را ترک کنم. چشمهايم به خوبی همه جا را از زير چشمبند میديد و تسلط کامل نسبت به محيط داشتم. چند نفری را برای انتقال به بند به صف کرده بودند. يک لحظه غفلت پاسدار کافی بود تا نقشهام را عملی کنم. خودم را به آخرين نفر نزديک کردم و بلافاصله پشت او ايستادم. کارها هيچ نظم و ترتيبی نداشتند. به همان راحتی که امکان داشت به اعدام محکوم شوی، اگر شانس ياریات میکرد و مجالی مناسب پيش میآمد، شايد جان سالم به در میبردی. در حالی که دستم روی شانهی آخرين نفر بود، سرم را روی دستم گذاشتم و فقط زير پايم را نگاه میکردم. با خودم فکر کردم اگر پاسدار متوجه شد، میگويم: تو خودت گفتی هر کی کارش تمام شده، برود در صف! من هم کارم تمام شده است، چون چيزی را که حاجی میخواست انجام دادم... محمل چندان مناسبی نبود، ولی تنها چيزی بود که در آن شرايط به فکرم رسيد. تا صف به حرکت در بيايد، دل تو دلم نبود. نمیدانستم به کجا میرود. ولی میدانستم لااقل اعدام نيست. به همان بند خودمان رفتيم و من شمارهی اتاقم را که هشت بود، گفتم و به همان اتاق فرستاده شدم.
امروز رفتار پاسداران و هيئت به کلی متفاوت شده بود. ديگر نقش بازیکردن تمام شده بود. هر دو طرف به ايفای نقش واقعی خود میپرداختند. اعضای دادگاه که تا کنون در هيئت "فرشتهی عدالت و عفو " ظاهر میشدند، به جلد واقعی خود که همانا عفريت مرگ بود، در آمده بودند. ديگر پرده پوشی نيازی نبود. همه به ماهيت قضيه پی برده بودند و امکان مخفی کردن چنگال خونينشان نبود. اعضای هيئت، مسئلهی اعدام و حکم صريح خميني مبنی بر "پاکسازی زندان" را به کرات اعلام میداشتند. پاسداران نيز به ضرب و شتم شديد زندانيان مجاهد در بندهای انفرادی پرداختند. هر بار که پاسداران در سلولی را باز میکردند، حتا در هر وعده غذايی، زندانی بايد خود را معرفی کرده و سپس با گفتن اتهام: "هوادار منافقين " ، شروع به دادن يک سری شعار عليه مجاهدين و مسعود رجوي میکردند. در صورتی که کمترين مسامحهای انجام میگرفت و يا فرد از گفتن يکی از موارد فوق امتناع میکرد و يا با اکراه میگفت، به شدت مورد ضرب و شتم قرار میگرفت.
چهارشنبه ۱۹مرداد. صبح که به دستشويی رفتيم، يک قابلمه پيدا کردم. با آب خالی شسته و به اتاق آوردم. امکان مناسبی بود، هم میتوانستيم در آن غذا بگيريم و هم در صورت نياز برای رفع حاجت از آن استفاده کنيم. بچهها با اکراه برخورد کردند ولی من تجربهاش را داشتم. محمدرضا صادقي برايم تعريف کرده بود که چگونه در ۳۲۵ قديم، مجبور بودند از ظرفی که در آن خورشت میگرفتند، برای رفع حاجت نيز استفاده کنند. روشن بلبليان وضعيت بحرانی پيدا کرده بود. وی به خاطر نشستنهای زياد در دوران حاج داوود، به ناراحتی کليت و روده دچار شده بود. در جريان يک عمل جراحی در زندان، يکی از عصبهای غيرارادی وی قطع شده و نمیتوانست عمل دفع را به طور طبيعی انجام دهد. وقتی که در بند بوديم، روزانه چند ساعت به سرعت قدم میزد و شبها پس از خاموشی، به مدت يک ساعت شلنگ آب را به مقعدش وصل کرده و با فشار آب سعی میکرد به طور مکانيکی عمل دفع را ذره - ذره انجام دهد. در سلول نمیتوانست سريع قدم بزند و اضطراب و دلهره کار را سختتر کرده بود. عدم امکان رفتن به دستشويی برای مدت طولانی، وی را به سرحد انفجار رسانده بود. نفخ شديد ديگر تاب و تحمل وی را از بين برده بود. بچهها به نوبت به در سلول میکوبيدند بلکه پاسدار وی را خارج از نوبت به دستشويی ببرد. کسی نبود و يا بود و جواب نمیداد. آخرشب پاسدار آمد و در پاسخ ما که میگفتيم وی مريض است و نمیتواند تحمل کند، گفت: کاری میکنيم که ديگر نياز به دوا و درمان نداشته باشيد. میخواهيم مشکل را اساسی حل کنيم! بالاخره بعد از کلنجار رفتن زياد، راضی شد وی را به دستشويی ببرد. روشن نيمساعت بعد به سلول بازگشت. ولی مشکل وی همچنان پا برجا بود.
روحيهی همهی افراد اتاق، جز "ش – الف" که خود را باخته بود، بالا بود. روشن میگفت: خيلی از جاهای ديدنی دنيا را ديدهام و بالا و پايينهای روزگار را نيز تجربه کردهام و باکی از رفتن ندارم. در حالی که به شدت برانگيخته شده بود و بغض راه گلويش را بسته و چشمانش در اشک نشسته بود، ادامه داد: همهی ناراحتی من بچههايی هستند که از زندگی هيچ نفهميدند و جز رنج و حرمان تجربهی ديگری نداشتهاند. من بیاختيار به ياد سهيل دانيالي، محمدرضا عليرضانيا، احمد غلامي، مسعود افتخاري و... افتادم.
تمام بعدازظهر و روزهای بعد بحث میکرديم. برای همهی ما درک شرايط جديد بسيار سخت و ناگوار بود. هنوز نتوانسته بودم تصميم بگيرم که در صورت اعدام، وصيتنامه بنويسم يا نه. اينهم برايم معضلی شده بود. بالاخره تصميم گرفتم که متنی را در ذهنم آماده کنم تا در صورتی که تصميم به نوشتن گرفتم، مشکل متن و اين که چه چيزی را بنويسم، نداشته باشم. تصميمگيری بر سر نوشتن و يا ننوشتن وصيتنامه را هم گذاشتم برای لحظهای که با آن مواجه شدم. حالا يکی از درگيریهای ذهنیام متن وصيتنامهای بود که میخواستم تنظيم کنم. جملهها و عبارتهای مختلفی را در نظر میگرفتم ولی هيچکدام قانعکننده نبودند. شايد مثل کسی بودم که میخواهد برای سنگ گورش نوشتهای تهيه کند، هم محدود است و هم وسواس دارد که چه بنويسد. نوشتهام بايستی هم گويا میبود و هم کوتاه و موجز.
ما میدانستيم که بچهها را همچنان قتلعام میکنند و هر لحظه احتمال آن میرود که ما را نيز برای رفتن به جوخهی اعدام انتخاب کنند. ولی چرا هيچ يک از ما دست به اقدامی نمیزد؟ تمامی تلاش ما خلاصه شده بود به اين که چه سناريويی را در دادگاه و در مقابل هيئت قتلعام بازی کنيم تا آنها را مجاب کنيم که دست از سرمان برداشته و جانمان را نستانند! چرا کسی نقشهی فرار از زندان و يا شورش عليه پاسداران را در سر نمیپروراند؟ اين سؤالی بود که مدتهای زيادی ذهنم را به خود مشغول کرده بود و بعدها نيز افراد زيادی من را در برابر اين پرسش قرار دادهاند. شايد يکی از دلايلی که آن روزها کسی دست به اقدامی نمیزد، تصور و اميد کاذبی بود که هر کس به نجات خود داشت. هرچند فرار از زندان محال به نظر میرسيد، ولی تعداد ما نسبت به پاسداران بسيار بيشتر بود. آن هم پاسدارانی که در زندان و بندها مسلح نبودند. ولی با اين همه، کسی تلاشی برای فرار انجام نمیداد. البته در همان روزهای اولی که در بند بوديم، امکان چنين کاری را داشتيم، اما با خارج شدن از بند، ديگر امکان هيچگونه شورشی در کار نبود. حتا کسی تلاشی برای حمله به اعضای هيئت دادگاه و... نيز به خرج نمیداد. به نظرم آنچه که افراد را از دست زدن به اين عمل باز میداشت، شايد اين واقعيت بود که افراد تا آخرين لحظه تصور میکردند شايد "فرجی” حاصل شود و کشتن به تأخير افتد و سرانجام با اعتراضهايی که ممکن است در جامعه رخ دهد، نجات يابند. در واقع اين رشتهی اميدی بود که هيچ کس حاضربه قطع آن نبود. من تجربهی رفتن تا پای چوبه دار را ندارم ولی تا نزديکیهای آن رفتهام و هميشه اين رشتهی اميد را با خود حمل کردهام. من خود نيز روزهای متوالی که در راهروی مرگ به سر میبردم، بارها و بارها به چنين اوهامی فکر میکردم. احساسم اين است که افراد چه بسا به لحاظ روانی، حتا زمانی که طناب دار به دور گردنشان افکنده میشود نيز اميدی به نجات در درونشان داشته باشند. |