هنگامهی ستيزهی ديو و باغ کوکبها(بخش سوم )
ايرج مصداقى
برگرفته از كتاب " تمشك هاى ناآرام"، جلد سوم "نه زيستن نه مرگ"
خاطرات زندان ايرج مصداقى
ناشر: آلفابت ماكزيما - سوئد - ١٣٨٣
روز شمار قتلعام
شروع قتلعام؛ آخرين جشن عمومی بند يا بزرگداشت شهدا؛ هيئت ويژه قتلعام؛ راهروی مرگ؛ آخرين ديدار ياران؛ لحظههای درد؛ پرندهای با عصا؛ اعدام بر تخت برانکارد؛ لحظههای سخت تصميم گيری و...
پنج شنبه ۲۰ مرداد. بعد از خوردن صبحانه حال سيدحسن عسگري دگرگون شد و دل پيچهی شديدی گرفت. چارهای نبود. به عنوان اولين نفر از قابلمه استفاده کرد. با گرفتن يک لنگ در کنار اتاق، دستشويی متحرک آغاز به کار کرد. بچهها سر شوخی را باز کرده بودند و دائم سر به سر حسن میگذاشتند. يکی میگفت: حسن، قبل از اعدام چه خوشبو شده است و... در واقع همه چيز را به سخره گرفته بوديم. اين تنها راه برونرفت از بحران و دلهره بود. ظهر همان روز، ظرف را با آب و صابون شسته و در آن خورشت گرفتيم. همه میخوردند و به به و چه چه میکردند و میگفتند: حسن جان از چه عطر و ادکلنی استفاده میکنی؟ بگو سفارش دهيم برای ما هم بياورند! آشپزخانهی زندان مشغول به کار بود و طبق معمولِ هر روز، غذا به بندها و مجردها و انفرادیها داده میشد و تنها کسانی که به دادگاه میرفتند، از غذای معمولی زندان محروم بودند. در آنجا، غذا تنها نان و پنير بود که بعضیها به همان هم نمیرسيدند.
بعد از غذا در حال مورس زدن با سيامک طوبايي در اتاق مجاورمان بوديم که ناگاه در باز شد و ناصريان و چند پاسدار وارد اتاق شدند. ابتدا تصورکرديم که متوجهی تماس ما شدهاند ولی اينگونه نبود. در هراس بوديم که مبادا افراد اتاق مجاور متوجهی حضور ناصريان نشوند و به مورس زدن ادامه دهند و باعث دردسر همه شوند. اما خوشبختانه آنها متوجهی حضور ناصريان در اتاق ما شده و سکوت اختيار کرده بودند. ناصريان از تک- تک بچهها در مورد اتهام و اين که چند بار به دادگاه رفتهاند و آيا حاضر به دادن انزجار و مصاحبه هستند، سوال کرد. حسين فيضآبادی اولين نفر بود. در جواب اين که اتهامش چيست، گفت: سازمان! ناصريان با غضب پرسيد: کدام سازمان و شروع کردن به فحش دادن و با عصبانيت گفت: سازمان آب، سازمان برق، سازمان قند و چای، سازمان راديوتلويزيون، پدرسوختهی خبيث کدام سازمان؟ حسين خونسرد نشسته بود. نفر بعدی "ش- الف" بود. خودش را به سختی باخته بود. در جواب ناصريان، در رابطه با اتهام گفت: سازمان! قصد برخورد با ناصريان را نداشت، به نظر تحت تأثير شرايط و رفتار ناصريان قرار گرفته بود و ذهنش کار نمیکرد و نمیدانست بايد بگويد "منافقين" يا مجاهدين. ناصريان دوباره شروع کرد به فحش دادن. "ش- الف" ظاهراً میخواست بگويد "منافقين"، اما میترسيد شايد واژهی مورد نظر ناصريان اين نباشد و به جای آن بايد بگويد "مجاهدين " . قاطی کرده بود و همين تأمل کردن وی، ناصريان را بيشتر خشمگين و عصبی کرده بود. ناصريان فکر میکرد که "ش-الف" تعمداً اين کار را انجام میدهد تا از پاسخ دادن طفره رود، در حالی که اينگونه نبود. ناصريان دفتر يادداشتش را خط کشی کرده بود و در دو ستون نام فرد و همچنين نظر خود را راجع به او مینوشت و ابايی نداشت ما نظرش را ببينيم. چيزی برای پرده پوشی نداشت. دفترش را وسط اتاق باز گذارده بود و همه چيزعلنی بود. در کنار نام حسين فيضآبادی نوشت: "خبيث- اعدام" از او کينه به دل داشت و میدانست که تنبيهی انفرادی بوده است و به مجرد آمدن به فرعی، به عنوان اولين کار ريشش را اصلاح کرده است! از نظر ناصريان، حسين تا حالا هم زيادی زنده مانده بود. وقتی نظرش را در کنار نامش نوشت، گفت: بلند شو خبيث! ويزايت صادر شد! در مقابل نام من هم نوشت: "اعدام". با همهی اتاق برخورد کرد. مسعود هم مثل حسين و من اتهامش را "سازمان " گفت و به جرگهی ما پيوست. ناصريان چند بار در حالی که دهانش کف کرده بود گفت: کاری میکنيم که در گُه غرق شويد. [19]
ناصريان و لشکری در گوهردشت و مجيد حلوايی در اوين با توجه به شناختی که از زندانيان داشتند، مسئوليت دستهبندی زندانيان و الويتبندی آنها برای بردن به دادگاه را به عهده داشتند. اعضای هيئت شناختی از زندانی نداشتند و ممکن بود زندانی با توجه به آگاهی که نسبت به شرايط میيافت، مواضعی متفاوت از مواضع اصلیاش اتخاذ کند. آنها وظيفه داشتند که اعضای هيئت را نسبت به مواضع واقعی زندانی آگاه کنند. در واقع آنها نقش شاخکهای اطلاعاتی اعضای هيئت را داشتند.
ما سه نفر به انفرادی منتقل شديم. بعد از شام متوجه شدم بايد در هر وعدهای که غذا میدهند، خود را معرفی کرده و سپس مسلسلوار بگويم: "اتهام: منافق، مرگ بر منافقين، مرگ بر رجوي و..." در آن شرايط بر زبان راندن چنين چيزی برايم به شدت دردناک بود. به اين ترتيب میخواستند افراد را له کنند. در صورت امتناع و يا تعلل فرد، پاسداران را به شدت زير ضربههای مشت و لگد میگرفتند. هنوز دومين مشت و لگد را درست و حسابی نخورده بودم که خودم را به غش و بيهوشی زدم. هر دو پاسدار شيفت ترسيده، هر کدام ديگری را متهم میکرد که در اثر ضربهی آن ديگری، بيهوش شدهام. خلاصه مقداری آب به صورتم زدند. بعد از چند ثانيه چشمهايم را باز کرده با حالت بهت آنها را نگاه کردم. گويی نمیدانم چه اتفاقی افتاده است. آنها وقتی خيالشان راحت شد، حالم سرجايش است، رفتند و تنهايم گذاشتند. غذا را به کناری گذاشته و وانمود کردم که ميلی به خوردن غذا ندارم. چند باری سلولم را چک کردند و مطمئن شدند حالم خوب است. صدای کتک از سلولهای مجاور میآمد. بی سروصدا غذا را برداشتم و خوردم. آن شب به سلامت جسته بودم. سکوت همه جا را فرا گرفته بود. هيچ صدايی از کسی بر نمیخاست. لب پنجره ايستادم. جايی را نمیديدم به جز آسمان. زمزمه آغاز کردم:
بگو مايا! بگو مايا! در اطراف زمين، فردا سحرگاهان
چه مردانی به قدّوس شهادت میرسند، آيا؟ بگو مايا! بگو مايا! از آنان چند تن آشکار و دور؟ و مايا!
وای مايا
چند تن پنهانی و نزديک
زچشم اختران هم غالباً مستور؟ کز ايشان نشنود کس ناله و فرياد هرگز هيچ؟ [20]
به انزجارنامهای که امضا کرده بودم میانديشيدم. آيا کار درستی انجام دادهام؟ آيا نبايد از امضای آن خودداری میکردم؟ پاسخهای متضادی ذهنم را اشغال میکردند. گاه از خودم بدم میآمد و گاه احساس میکردم مسئوليتهای انجامندادهی زيادی بر دوش دارم که بايد از عهدهی انجامشان برآيم. گاه به اين نتيجه میرسيدم که بدون بچهها شايد گزينهی رفتن به پای جوخهی اعدام، ساده ترين راه باشد. اين بار فشار و شکنجهی ناشی از آن که گاه انسان را مجبور به انجام اموری میکند که در شرايط عادی مايل به انجام آن نيست نيز در کار نبود. همين مرا درهم میفشرد. میدانستم تمام تلاش جلادان در اين خلاصه شده بود که عدهی بيشتری از بچهها را دم تيغ بدهند. به وضوح ديده بودم ناصريان چگونه تلاش میکرد بچهها از نوشتن انزجارنامه سر باز زنند. در اوين نيز وضع به همين منوال بود. بعدها اکبر صفري برايم تعريف کرد هنگامی که قصد کرده بود انزجارنامهای بنويسد، يکی از پاسداران به او گفته بود برای چی مینويسی؟ ننويس! هيچ کسی ننوشته است و به اين وسيله او را از اين کار بازداشته بود. با اين حال در يک جنگ و جدال روحی دائم به سرمیبردم. آيا حق داشتم ابراز ندامت کنم؟ تلاش میکردم با به خاطر آوردن نمونههای تاريخی، به خودم قوت قلب دهم. بيش از همه ژاندارک و سرنوشت غمانگيز او به کمکم میآمد. دختری ساده و روستايی که نبرد ميهنی فرانسويان عليه نيروهای انگليسی را سامان داد و با ابراز رشادت و دلاوری، جايگاه ويژهای در تاريخ فرانسه به دست آورد. او که بر اثر نيرنگ و دسيسه در نزديکی پاريس دستگير و تحويل نيروهای انگليسی شده بود، به اتهام کفرگويی و پوشيدن لباس مردانه در دادگاه شرع به مرگ محکوم شد ولی به خاطر ابراز ندامت از گفتههای خود، مجازاتش به حبس ابد تقليل يافت. چيزی از محکوميت او نگذشته بود که زندانبانان متوجه شدند او همچنان در زندان شلوار به پا میکند و به همين خاطر در محاکمهی او تجديد نظر شد و اين بار او را برای عبرت ديگران در ۳۰ ماه مه ۱۴۳۱ در مقابل کليسای شهر "قوان " در شمال پاريس زنده- زنده در آتش سوزاندند. هيچ گاه کسی او را به خاطر ابراز ندامتی که انجام داده بود، مورد سرزنش قرار نداد و تاريخ به همراه قدردانی ملت فرانسه، از او چهرهای اسطورهای ساخت که منبع تلاش و انگيزه برای نسلهای بعدی شد. آيا شرايط من با او يکسان بود؟ آيا میتوانستم خودم را در موقعيت گاليله، هنگامی که در دادگاه انکيزيسيون و در مقابل هيئت داوران، گردش زمين به دور خورشيد را انکار کرد، قرار دهم؟ ابراز ندامت آنها دارای تأثيرهای اجتماعی بود ولی هيچ کس از ابراز ندامت من جز وجدان خودم آگاه نمیشد. من در يک چيز با آنها شريک بودم و آنهم ايمانم نسبت به درستی راهی بود که پيموده بودم و مبارزهای که در پيش گرفته بودم.
جمعه ۲۱ مرداد.اولِ صبح برای دادن صبحانه آمدند. همان نگهبانان شيفت شب گذشته بودند. گويا ترسيدند که اتفاق ديشب باز تکرار شود. خودم را به بیحالی زده بودم. دنبال دردسر نمیگشتند و از من گذشتند. تا ظهر گويی يک دنيا به من گذشت. پاسدار شيفت، هنگام پخش نهار اصراری بر تکرار شعارهای مذکور نکرد. بعد از نهار برای دادگاه فراخوانده شدم. به محض اينکه به قسمت دادگاه رفتم، مرا در نزديکی درِ دادگاه نشاندند. مدتی از شروع کار دادگاه نگذشته بود که بلند شدم و به دستشويی رفتم. بعد از برگشت از دستشويی، به سمت راهروی مرگ رفتم و در آنجا نشستم. بعضی اوقات ناصريان نام کسانی را که نزديک دادگاه بودند، پرسيده و آنها را به دادگاه میبرد. برای کسی که نوشتن انزجار را پذيرفته بود، رفتن به دادگاه میتوانست خطرناک باشد. چرا که ممکن بود مسئلهی همکاری اطلاعاتی را پيش کشند و اين به منزلهی پايان کار بود. عادل نوري برای بار دوم به دادگاه رفته بود و به سلامت جسته بود. از اينکه در اين شرايط در انفرادی نبودم، از خوشحالی در پوستم نمیگنجيدم! گاه تصور اين که چه چيزهايی مايهی دلخوشیام بوده است، خودم را نيز به تعجب وا میدارد. احساس میکردم در راهروی مرگ و در ميان بچهها، حتا اگر با ريسک مرگ نيز همراه باشد، بهتر از بودن در سلول و بیخبری مطلق است. اينجا در کانون تحولات بودی و تحملش به مراتب ساده تر بود!
محمد فرماني به دادگاه رفته و بازگشته بود. صدايش زدم: هی "شوزب " (نام پدرش بود) متوجهام شد. پرسيدم: چه کار کردی؟ گفت: از سازمان دفاع کردم و انزجارنامهای را که امضا کرده بودم، نيز پس گرفتم. عقيده داشت: همهی ما را اعدام میکنند. با ما موشوگربهبازی میکنند و سرانجام همهی ما را خواهند کشت. چرا اجازه دهيم اين بازی ادامه يابد؟ عادل اما به شدت با اين نظر مخالف بود. عادل میگفت: نبايد احساساتی شد و عجولانه تصميمگيری کرد. عادل تأکيد میکرد: من هم میدانم زنده ماندن بدون بچهها، بسيار سخت است. در واقع، گاه هراس بچهها از مرگ نبود بلکه از ماندن بود! در دادگاه، نيري از محمد میپرسد که مصاحبه میکند يا نه؟ محمد هم پاسخ میدهد همان انزجارنامهای را که امضا کرده است نيز قبول ندارند و هوادار مجاهدين است و همهی مواضع سازمان را نيز تأييد میکند. نيری میگويد: قبلاً موضع متفاوتی داشتی؟ محمد هم پاسخ میدهد: اشتباه کردم و حالا آن را تصحيح میکنم!
نخواستند که بميرند يا از آن پيشتر که مرده باشند بار خفتی بر دوش برده باشند. [21]
سپس منوچهر بزرگبشر را ديدم. وی نيز به همين صورت برخورد کرده بود. منوچهر میگفت: اينها میخواهند عدهای را اعدام کنند. من میخواهم خودم انتخاب کنم نه اين که آنها من را انتخاب کنند. حسامالدين ثوابی نيز همينگونه برخورد کرده بود. خواهرش نيز به گونهآی حماسی در سال ۶۰ به شهادت رسيده بود. نيري و اعضای هيئت با پديدهی جديدی روبهرو میشدند. ابتدا بچهها بر سر موضع هواداری از سازمان پافشاری میکردند و بعد يواش- يواش کوتاه آمدند. فکر میکردند بچهها را تا همکاری اطلاعاتی عقب مینشانند. کور خوانده بودند. حالا میديدند بر خلاف تصورشان، بچهها دست به پيشرَوی زدهاند و آنان را به عقب میرانند. اين پروسه در اوين هم جريان داشت. علیرضا حاج صمدی انزجارنامهای را نوشته و به دست پاسدار میدهد تا به نيری برساند. در همين موقع متوجه میشود که بچهها اعدام شدهاند. پاسدار مزبور را صدا کرده و برگهاش را مطالبه میکند و در مقابل چشمان بهتزدهی پاسدار پاره- پاره کرده و روی زمين میريزد. مجيد طالقاني نيز انزجارنامه را پذيرفته و همراه با کسانی که از قتلعام جان به در برده بودند به اتاق دربسته در بند ۳ منتقل شده بود. در آنجا وقتی متوجه میشود که بچهها اعدام شدهاند، متنی را تهيه کرده و به دست پاسدار بند میدهد تا به نيری برساند. اينگونه بود که وی نيز به جاودانه فروغها پيوست. شايد نيچه [22] اين دسته از انسانها را بهتر از هر کس ديگری تصوير کرده باشد:
ما عاشق زندگی هستيم، اما نه از آنرو كه بدان خو كردهايم، بل از آنرو كه خو كردهی عشقيم. در عشق همواره چيزی از جنون هست. اما در جنون نيز همواره چيزی از خرد هست.
روز سختی بود. مانند روزهای قبل در هر سری از اعدامها، يکی از افراد هيئت به عنوان شاهد و برای کسب اطمينان از اين که جلادان کارشان را به خوبی انجام میدهند، به محل اعدام میرفتند. رفتن به راهروی مرگ، برايم کمک بزرگی شد! هم در جريان مستقيم آنچه که اتفاق میافتاد، بودم و هم بچهها را در آخرين لحظهها بدرقه میکردم و هم از شر ناصريان تقريباً خلاص بودم. اين راهرو متعلق به کسانی بود که به دادگاه رفته بودند و کارشان تمام شده بود. اين افراد را يا به اعدام میبردند و يا اينکه به بندها وسلولهايشان منتقل میکردند. تا وقتی که در آنجا نشسته بودم، فکر میکردند به دادگاه رفتهام و منتظر سرنوشتم هستم. اگر متوجه میشدند نيز خطری مرا تهديد نمیکرد، بلکه مدعی میشدم پاسداری مرا به آنجا راهنمايی کرده است.
عصر ما را به صف کردند تا به سلولهايمان منتقل کنند. پاسدار در راه گفت: کسانی که انفرادی هستند، دستهايشان را بلند کنند! من چنين کاری نکردم. چند نفری دستهايشان را بلند کردند. پيش خودم گفتم: اگر نگهبان فهميد، میگويم نشنيدم! فوقاش دو تا چک و لگد است و نه بيشتر. آن روزها نه آماری در ميان بود و نه پاسداران و مسئولان زندان ليست دقيق اسامی افراد بندها را در اختيار داشتند. ممکن بود هر شب را در جايی به سر بريد. هيچ حسابرسی و معياری در بين نبود. کافی بود دستم را به نشانهی انفرادی بلند میکردم و دوباره به همان مصيبت دچار میشدم. از همهی اينها گذشته، بودن در انفرادی، شرايط را برايم سختتر میکرد. ناصريان روی کسانی که در انفرادی به سر میبردند، حساسيت بيشتری داشت و حداکثر تلاشش را برای به دادگاه بردن آنها به خرج میداد. در زندان به جز مرگ و مرگ و مرگ... چيزی نبود و بدتر از آن
دشنه، تشنه در نيام
امواج بی کلام
و سلامی اگر بود
سلام طناب بود و گلو
و وضو، وضوی خون در برکهی آتش
من همراه سه نفر ديگر به سالنی که اتاقهای مجرد و در بسته در آن قرار داشتند، برده شديم. در راهرو لشکري ايستاده بود و مرا به اتاق ۳ فرستاد. همگی در آن اتاق، جديد بوديم و اتاق ساعتی پيشتر شکل گرفته بود. به محض آشنايی با بچهها، به کنار پنجره رفتم. از لای کرکرهی پنجره، محوطهی بيرون را میديدم. از اين جا اشراف بيشتری به محوطهی جلوی زندان داشتيم.
ماشين بی.ام. و نيري را ديدم که منتظرش ايستاده بود. رانندهاش سيدعباس ابطحي پاسدار قديمی اوين و از محافظان لاجوردي بود. سمت راست ما گلخانهی زندان قرار داشت. نيری کنار ماشين ايستاده بود و رانندهاش به گلخانه رفته و گلدان گل انتخاب میکرد و برای او میآورد. وی مشکلپسند بود و به راحتی راضی نمیشد. بعد از ورانداز کردن چند بارهی گلدان، آن را باز میگرداند يا در صندوق عقب ماشين میگذاشت. بالاخره خودش نيز به همراه سيدعباس به داخل گلخانه رفت و بعد از مدتی هر يک با يک گلدان بازگشتند. باورنکردنی بود، ساعتی قبل عزيزترين گلها را پرپرکرده بود و حالا در کمال آرامش به انتخاب گلدان گل برای بردن به خانهاش میپرداخت. نمیدانم چگونه اعمال و رفتارشان را برای خود توجيه میکنند. شايد به قول لورکا "اگر نمیگريند برای آن است که به جای مغز سرب در جمجمه دارند و روحی از چرم برقی”. البته مأموران اساس و گشتاپو و همچنين مسئولان بلندمرتبهی آلمانی نيز به موقع از روح حساسی برخوردار بودند و به موسيقی کلاسيک عشق میورزيدند و گاه در اردوگاههای مرگ نيز برای خود دستههای موزيک ترتيب میدادند و درحالی که زندانيان جان میکندند و در مقابلشان پرپر میزدند، آنها درحال تناول غذای روحشان بودند! به نظرم میبايد کسانی که در روانشناسی و علوم وابسته به آن تخصص دارند، رفتارهای اينگونه افراد را بررسی و ريشهيابی کنند. شايد تظاهر میکردند که آرامند. ولی چرا تظاهر کنند؟ کسی آنجا نبود و من هم دزدکی نگاهشان میکردم. نيري و ديگران خود نقش پدر و همسر را داشتند ولی پدران و مادران و همسران زيادی را داغدار کرده بودند. آيا اعضای خانوادههايشان از نقشی که آنها در جنايت عليه بشريت داشتند، آگاه بودند؟ آيا مخالفتی هم میکردند؟ آيا آنان نيز همدست اين جانيان هستند؟ آيا سکوتشان به ادامهی ارتکاب اين جنايتها توسط آنان، کمک نمیکند؟ آيا آنان بیگناهند؟ آيا آنها از مواهب قدرتی که همسران و يا پدرانشان در سايهی جنايتهايشان به هم زدهاند، بهره مند نمیشوند؟
از غلامرضا حسنعلیخانی که در زندان به"شاغلام" معروف بود، در مورد اميرحسين کريمي سؤال کردم. نظرش بود در روز ۱۲ مرداد جاودانه شده است. با شنيدن اين خبر دلم هری ريخت پايين. مثل اين بود که آب سرد بر سرم ريخته باشند، خشکم زد. گوشهای کز کردم. ای کاش اشتباه میکرد. چيزی که آن روزها خواستارش بودم و کمتر نصيبم میشد. اصلاً میخواستم آنچه را که آن روزها به چشم ديده بودم، يکسره اشتباه از آب در میآمد. کسی میآمد و مرا از اشتباه بيرون میآورد. ای کاش دچار کابوس بودم و کسی با تکان دادنم، مرا بيدار میکرد! ولی آنچه که میديدم و میشنيدم همگی واقعی بود و کسی نيز اشتباه نمیکرد. امير هم رفته بود. يک آن خنده هايش از نظرم دور نمیشد:
آن لعل دلکشش بين و آن خنده دل آشوب
وآن رفتن خوشش بين و آن کام آرميده [23]
بعد از شام، بچهها از تجربههای خود در روزهای گذشته سخن گفتند و به شرح پروسهای که از روز اول تا کنون طی کرده بودند، پرداختند. هر شام میتوانست "شام آخر" باشد. و هر وداعی میتوانست وداغ آخر باشد. در گير و دار تعريف خاطراتمان بوديم که پاسدار بند، در راهرو با صدای بلند اعلام کرد: هر سلولی که سيگار میخواهد، آماده باشد! مثل گذشته نيازی به پرس و جو در بارهی نوع سيگار نداشتيم. در آن شرايط از هر نوع سيگاری استقبال میکرديم. تمام پولمان را برای خريد سيگار روی هم گذاشتيم. فکر میکرديم اين آخرين خريدمان است و ديگر نيازی به پول نخواهيم داشت. در ثانی، آن روزها سيگار مهمترين و کارسازترين کالايی بود که میتوانستيم بخريم. سيگاری که فروخته شد، "تير" بود. متأسفانه هم گرانتر از سيگارهای "زر" و "اشنو" و "شيراز" بود و هم زودتر تمام میشد. سيگار مورد علاقهی ما در زندان، سيگار "زر" بود. قرار شد هر نخ سيگار را پنج نفری کشيده و بقيه را ذخيره کنيم. جيرهبندی سيگار و جمعی کشيدن آن را با اين هدف انجام داديم که مازادِ آن را به بچههايی که در انفرادی به سر میبردند، برسانيم. مطمئن بوديم که نياز آنها به کشيدن سيگار بسيار بيشتر از ما است و احتمال عدم فروش سيگار به آنها نيز میرفت. حدس ما درست بود. در انفرادیها مبادرت به فروش سيگار نکرده بودند. از آن روز به بعد هر يک از ما که به دادگاه میرفت، چند بسته سيگار در جيبهايش قرار میداد تا آنها را ميان بچههايی که از انفرادی میآمدند، تقسيم کند. تلاش میکرديم تا آنجا که ممکن است، از يک نخ سيگار تير بهره ببريم. اول سيگار را با آب دهان کاملاً خيس میکرديم، به گونهای که اگر مهارت به خرج نمیداديم، میشکست. سپس با احتياط کامل آن را روشن میکرديم. سيگار لحظهای بدون پک زدن باقی نمیماند. درعرض چند لحظه با پکهای مداوم ما سيگار به جای خاکستر به گلولهی آتش تبديل میشد و به سرعت تمام میشد. تمام تلاشمان را به خرج میداديم که دودش را از ريه بيرون ندهيم!
به ماه محرم نزديک میشديم، هر شب صدای بوق ممتد ماشينهای حامل عروس که در گوهردشت تردد میکردند، به گوش میرسيد. مردم برای ساعتی هم که شده فارغ از همهی ناراحتیها و بدبختیهايشان، خوشحال بودند. از صميم قلب خود را در شادکامی آنها سهيم میديديم. مگر نه اين که برای آوردن لبخند به لبهايشان، اين همه مصيبت را در طول ساليان تحمل کرده بوديم؟ حالا چه باک! بگذار شادی کنند. ما نيز همراهشان میخنديم و برايشان آرزوی خوشبختی میکنيم. کاشکی امشب نفهمند که در اينجا چه میگذرد. در بيرون، زندگی همچنان در پشت درها و ديوارهای زندان و قتلگاه جاری بود. از صميم قلب راضی بودم و در دلم قهقهه میزدم. احمقها را ببين! فکر میکنند راه زندگی را سد میکنند. امروز چند نفر را از ما گرفتيد؟ گوش کنيد صدای بوقهايشان را که نويد زندگی میدهد! پيوندهای جديد شکل میگيرند. امشب نطفههای جديدی بسته خواهند شد، با آنان چه خواهيد کرد؟ شنيدن بوق ماشين عروس اعتماد عجيبی به من میداد. احساس میکردم زندگی ادامه خواهد يافت و به اين ترتيب بچهها ادامه خواهند يافت.
در افکارم غوطهور بودم که ناگهان متن وصيتنامهای که به دنبالش بودم، در ذهنم نقش بست. پيشتر چيزی شبيه به آن را جايی خوانده بودم. به سرعت آن را سر و شکل دادم. در روزهای قبل فکر کرده بودم متنی بنويسم که بلافاصله پارهاش نکنند. اگر به خانوادهام نمیدهند، لااقل در پروندهای نگاه دارند. شايد روزی کسی آن را بخواند و بفهمد که در اين روزها در ذهن ما چه میگذشته است، به چه چيزهايی میانديشيديم و به دنيا و مبارزه از چه منظری مینگريستيم. در ذهنم متن را مرور کردم:
خانم بزرگ، مادر و پدرعزيزم!
وقتی که آمدم، همه میخنديديد در حالی که من میگريستم. حالا که میروم، با تمام وجود میخندم. اميدوارم شما اين بار، همراه من بخنديد. شاد و سرخوش باشيد. همه را از قول من سلام برسانيد! از صميم قلب دوستتان و دوستشان دارم.
فکر کردم کوتاه است و گويا و حساسيت برانگيز هم نيست و همهی آن چيزی را که میخواهم بيان کنم، در خود دارد. هر چند که گاهی وقتها " سکوت از هزار پنجره فرياد نيز رساتر است "
شنبه ۲۲ مرداد. ساعت ۸ بامداد، ماشين بیامو ۵۱۸ سبز انگوری رنگ نيري را ديدم که در جلوی ساختمان توقف کرد. هر روز ماشينش را عوض میکرد. به سرعت به ساختمان زندان وارد شد. حوالی ساعت ۱۰ صبح نامم را صدا زدند. با عجله و همراه با اضطراب و دلهره آماده شده و به دادگاه رفتم. در سلول جديد از آنجايی که در ميان بچهها بودم، تمايلی به دادگاه رفتن نداشتم. به مجرد اينکه به محوطه دادگاه رسيدم، به فکر اين افتادم که مانند روز گذشته به راهروی مرگ بروم تا شايد در آنجا از حاشيهی امنيت بيشتری برخوردار باشم. باز هم به بهانهی رفتن به دستشويی، جايم را ترک کردم و بعد از بازگشت از دستشويی به سرعت به راهروی مرگ رفتم. چيزی نگذشته بود که ناصريان را ديدم که به دنبال شکار میگشت. سعی کردم خودم را از نظرش مخفی کنم. با تناقض عجيبی دست به گريبان بودم. درگيری روحی ناشی از آن، چنان شديد بود که گاه همهی عضلات بدنم را منقبض میکرد و ضربان قلبم را افزايش میداد. اين هيجان و تشويشها به گونهای بود که فشار زيادی را در شقيقههايم احساس میکردم. هر گونه تلاشم برای مخفی شدن از پيش نظر ناصريان و بقيهی جلادان، به منزلهی اين بود که يکی از دوستانم در تيررس او قرار خواهد گرفت! در واقع من او را در پی طعمهی ديگری روانه میکردم. قرعه به نام ابراهيم اکبریصفت افتاد. او را آن روز دو بار به دادگاه برد. ناصريان در سال ۶۰ بازجوی ابراهيم بود. کسانی را که میشناخت تا به فربانگاه نمیفرستاد، دست از سرشان بر نمیداشت. ابراهيم چند روزی بيشتر به اتمام حکمش نمانده بود. خانوادهای بسيار فقير در شمال داشت. از آنهايی که به وصف نمیتوان آورد. حوالی ظهر بود. کنارم حسين فيضآبادی نشسته بود و آن طرفتر نصرالله مرندي. نهار نان و پنير بود. حسين با ولع بسيار زيادی میخورد. گفتم: حسين به پا خفه نشی! نصرالله گفت: اين قدر میخوری، سنگين میشوی؛ بروی بالای دار، طناب پاره میشود و میافتی پايين! من اضافه کردم: آن وقت پايت میشکند! حسين خنديد و گفت: بگذار آخر عمری يک طناب به آنها ضرر بزنم! "د – ص" حال غذا خوردن نداشت. جيرهی نان و پنيرش را من خوردم. در اين ميان يکی هم اضافه از پاسدار گرفتم. "د- ص" چشمبندش را بالا زد و با تعجب و خنده، به شوخی گفت: کوفت بخوری! حالا چه وقت خوردن است! بيشتر سيگارهايی را که همراه داشتم، به بچههايی که از انفرادی آمده بودند، داده بودم. "د – ص" نيز از انفرادی آمده بود. صدايش را شنيدم که تقاضای سيگار میکرد. پاسدار متوجه نشد. گفتم: ساکت باش! من دارم. سيگاری به او دادم. کبريتی نداشتم که سيگارش را روشن کنم. وی آتش میخواست و پی در پی نگهبان را صدا میکرد. بیاختيار ياد "ناظم حکمت" افتادم و شعر "سيگار نيفروختهاش" که مرتضی ملاعبدالحسيني برايم خوانده بود و احتمالاً حالا شرح حال خودش نيز بود:
ممکن است امشب بميرد
با سوختگی سينه کتش از آتش گلوله ئی.
هم امشب به سوی مرگ رفت با گامهای خويش. پرسيد:
- سيگار داری؟
گفتم: بله.
- کبريت؟
گفتم: نه!
شايد گلوله روشنش کند. سيگار را گرفت و گذشت...
شايد الان دراز به دراز افتاده باشد
سيگاری نيفروخته برلب و زخمی بر سينه... [24]
از سيگارهايی که تقسيم کرده بودم، بچهها جشنی به پا کرده بودند و حالا گوشهی لب هر کسی يک سيگار بود. ولی من همچنان به ناظم حکمت میانديشيدم. رشتهی افکارم با ديدن افغانیها ازهم گسست. آنان به صف بودند و هر يک روی سرشان، يک مجموعهی بزرگ حاوی پلو و خورشت، مرغ بريان، سالاد، نوشابه و ميوه حمل میکردند. از اولين افغانیای که از جلويم رد شد تا آخرين افغانی، تمام مدت همهی تلاشم اين بود که ببينم دقيقاً چه چيزهايی روی مجموعهها قرار دارد. به ياد فيلمهای عربی افتادم که در آن، تعدادی از کنيزکان با لباسهای رنگی زيبا و با مجموعههايی بر سر، به همراه آهنگی کشدار، اشربه و اطمعه برای سلطان و خليفه میآوردند. ناصريان تلاش میکرد به بهترين نحو ممکن از هيئت کشتار پذيرايی کند تا آنان با انرژی هر چه بيشتر به سلاخی بپردازند. روزها، ساعت ده صبح و پنج بعدازظهر ميوه سِرو میشد و همچنين در طول روز از آنها با چای و شيرينی و نانخامهای پذيرايی میکردند. اين آخری برای موفقيتهايی بود که در کشتار زندانيان بیدفاع کسب میکردند و بايد دهانشان شيرين میشد! آنچه که شاهدش بودم، مرا به ياد اعترافات بهمن تهراني شکنجهگر ساواک و يکی از مأموران به رگبار بستن ۹ فدايی و مجاهد بر روی تپههای اوين در فروردين ۱۳۵۴ میانداخت. وی در مقابل دوربين اعتراف میکرد که توسط رئيس شکنجهگر و تبهکارش عطارپور معروف به "حسينزاده " ، به رستورانی در خيابان تختجمشيد دعوت میشود. به آنجا میرود. حسينزاده با چند جنايتکار ديگر زودتر از او رفته بودند و در رستوران منتظرش بودند. پس از صرف چلوکباب و گفتوگو پيرامون چگونگی اجرای جنايت از پيش برنامهريزی شده، با ماشين به طرف اوين حرکت کرده و در حالی که هريک مسلسلی به دست گرفته بودند، زندانيان بیدفاع را از سلول بيرون کشيده و روی تپههای اوين به صف میکنند. سپس سرهنگ وزيري، طی نطق غرايی اعلام میکند: شما در خانههای تيمیتان حکم اعدام ما را صادر میکنيد و ما حالا مقابله به مثل میکنيم. در پی چنين خطابهای، وزيري با دادن چند فحش رکيک، فرمان آتش میدهد. تاريخ غمبار ميهنمان دوباره تکرار میشد. اگر ۱۳ سال پيش
روی شانهی مجروح کوهسار اوين
خورشيد خون گرفتهی ۹ ارغوان شکفت [25]
امروز صدها ياقوت و لعل سرخ فام از گوهردشت سر بر میآورند و هزاران گل سرخ بر سينهی غمبار اوين میرويند. ما به کجا میرويم؟ آن روز به هنگام تصميمگيری برای کشتار انقلابيون، تبهکاران به رستورانی مجلل رفته بودند و گارسونهای اتو کشيده از آنها پذيرايی کرده بودند و امروز رستوران و کشتارگاه در هم ادغام شده بودند و "بردگان افغانی” پذيرايی از ميهمانان ناخوانده را در کشتارگاه به عهده داشتند. آن روز ضربههای نيروهای انقلابی به رژيم شاه، محمل تيرباران زندانيان بیدفاع قرار گرفته بود و امروز حملهی نيروهای ارتش آزادیبخش به مرزهای غربی کشور! به ياد نامهی پرسوز و گداز تهراني و آرش به آيتالله طالقانی افتادم. تخصص خود را "کمونيستکُشی” اعلام کرده بود و زبونانه استغاثه میکرد که زنده نگاهش دارند تا در لباس اسلام دمار از روزگار کمونيستها به در آورد! در آن دوران چقدر خوشحال شدم وقتی که خبر اعداماش را شنيدم! تصورم اين بود که جهان بدون او سالمتر خواهد شد. نمیدانستم آنهايی که او را اعدام میکنند، ظرفيت جنايتکاریشان دهها برابر اوست!
امروز دوباره منتظران را ديدم. برای اعدام کردن بچهها رفته بود و حالا از سمت حسينيه میآمد. چند پاسدار مسن با محاسن سفيد نيز از طرف حسينيه به سمت ما میآمدند. برای تبرک رفته بودند که لگدی به سينهی بچهها بزنند تا از روی صندلی پرت شوند و بدين طريق حکم حاکم شرع اجرا شود. در طلب بهشت بودند و رؤيای در بر کشيدن حورالعين را در سر داشتند. هر جنايتی را در اين راه، با طيب خاطر انجام میدادند!
از دهليزهای اين زهدان غرق خون
خنياگران نيلگون
با آئينه و آفتاب
با آبيان و آب
در هاله ای از مه و پيچ و تاب ماهيان عاشق ماهتاب
به سبزی انديشه بینقاب مرگ، زاده میشوند
بعدازظهر بود، متوجه شدم بچههايی را که در فرعی ۱۷ با هم بوديم، به دادگاه میبرند. تقريباً داستان کرمانشاهیها را فراموش کرده بودم. بردن بچهها به دادگاه نيز حساسيتم را برنيانگيخت. ناصريان، "م- پ" را نيز صدا میزد. از دور میديدمش ولی او واکنشی نشان نمیداد. بعد از مدتی شنيدم نام من را صدا میزنند. به تأسی از "م- پ"، واکنشی نشان ندادم. پيش خودم گفتم حلوا که خير نمیکنند! اگر آمدند بالای سرم و صدايم کردند، پاسخ میدهم، در غير اين صورت میگويم که نفهميدم زيرا به خواب رفته بودم. نکتهای که بعداً متوجه شدم، اين بود که "م - پ" در آن لحظه واقعاً خواب بود! و پاسخندادنش از روی عمد نبوده است. اگر بيدار بود و پاسخ داده بود، حتماً اعدام میشد. اگر کسی را صدا میکردند و پاسخی نمیشنيدند، به دنبال فرد به بندهای مختلف مراجعه میکردند. بايد شانس میآوردی که تو را در محل شناسايی نمیکردند، وگرنه بايد پاسخگوی جوابندادنت هم میشدی.
يکی از اطلاعاتیها درحالی که پروندهای در دستش بود، از اتاق روبهروی دادگاه بيرون آمده و از داريوش حنيفهپور سوال کرد: برای چی میخواستی از کشور خارج شوی؟ داريوش گفت: میخواستم به دنبال تحصيل بروم. پروندهی داريوش در دستش بود. دو تا سيلی به او زده و گفت: خبيث چرا دروغ میگويی! اينها چيست؟ چند مورد از پرونده را با او در ميان گذاشت. ناصريان با خوشحالی به آن دو نزديک شد و زد پشت داريوش و در حالی که هلش میداد، با اشاره به حکم هيئت گفت: بدو خبيث! ويزايت صادر شد! داريوش در حالی که پوزخندی به او میزد، با بیاعتنايی گفت: من مدتها بود در انتظار اين لحظه بودم، ولی بدبخت چی به تو میدهند؟ ناصريان خشکش زد. مات و متحير مانده بود. داريوش چنان سرش را بالا گرفته و با اطمينان صحبت میکرد که از پشت چشمبند هم نگاهش هراس را به دل ناصريان انداخته بود! او با انتخاب مرگ و با لبخند آخرينش، در واقع طعم تلخ شکست را به ناصريان میچشاند. نتوانستم با او صحبت کنم. پشت سرش روشن بلبليان از دادگاه خارج شد. هنوز متوجه وخامت اوضاع نشده بودم. چيزی نگذشت که مجتبی اخگر به دادگاه برده شد و سپس جر و بحثکنان وی را از دادگاه بيرون آورده و به يکی از فرعیها بردند. آنان از وی میخواستند که انزجارنامه بنويسد. مجتبی خيلی خونسرد میگفت: سواد ندارم، شما هر چه دلتان میخواهد بنويسيد، من امضا میکنم! وقتی روی چيزی کليد میکرد، ديگر هيچ کسی نمیتوانست او را از خر شيطان پايين بياورد. در دوران بازجويی نيز پاهايش را داغان کرده بودند. چند بار بين دادگاه و بازجويی پاسکاری شده بود. ديگر از دست او ذله شده بودند. آنچه را که در بازجويی میپذيرفت، در دادگاه منکرش میشد و دوباره او را به بازجويی میفرستادند. اين بار نيري به علت دروغگويی وی را محکوم به تحمل ۱۰۰ ضربه شلاق کرده بود. حميد عباسي برای زدن ضربههای کابل پيشقدم شده بود. صدای ضربههای کابل و همچنين نعرههای مجتبی از دور به گوش میرسيد. همراه او از درد به خودم میپيچيدم. هنوز از تشنج حاصله در نيامده بودم که متوجه شدم مجتبی را که ديگر نايی در بدن نداشت، کشان- کشان میآورند. در حالی که از درد ناله میکرد، کنار من رهايش کردند. دستش را گرفتم، گفتم: مجتبی! ايرج هستم. با ناله گفت: میدانم، چه خبر؟! از خنده نزديک بود منفجر شوم. به هيچ چيز در آن لحظهها به جز اخبار نمیانديشيد. حالش واقعاً خراب بود. ولی سرزنده بود و قبراق. گفتم: ساکت باش! تا برايت تعريف کنم.
حواسم به مجتبی رفته بود و متوجهی مسائلی که در پيرامونم جريان داشت، نبودم. هنگام عصر بود. کاوه نصاري را صدا کردند. کاوه بيمار بود و به سختی راه میرفت. درد سياتيک تقريباً يک پايش را فلج کرده بود و از بيماری صرع پيشرفتهای رنج میبرد. او را به دادگاه میبرند ولی ظاهراً به خير میگذرد. از اين که از خطر جسته بود خوشحال بودم. خوشحالیام اما ديری نپاييد. گويا "هيئت عفو " بعد از مشورتی چند دقيقهای تصميم به نابودیاش میگيرد. دوباره صدايش کردند. اين بار از او میخواهند که برای کار به "بند جهاد " برود ولی کاوه نمیپذيرد. وقتی از دادگاه بيرون آمد، حملهی صرع شديدی گرفت. تازه از حملهی صرع فارغ شده بود و مثل گوشتی کنار راهرو، روی زمين بیحرکت ولو شده بود که نامش را برای اعدام صدا زدند. پاسداری در آن ميان قدم میزد. نمیتوانستم جايم را عوض کنم. ولی تمام هوش و حواسم متوجهی او بود. يکی از دردناکترين و در عين حال شورانگيزترين صحنههايی که در عمرم شاهدش بودم، در پيش نگاه نگرانم شکل میگرفت. همزمان ظفر جعفریافشار را نيز صدا زدند. هر دو از زندانيان مجاهد کرج بودند و از همبندانم. ظفر، کاوه را که توان راه رفتن نداشت، قلمدوش کرد. وقتی تلاش میکرد هر طور شده او را بلند کرده و روی دوشش قرار دهد، داشتم منفجر میشدم. با آنکه با آنها فاصله داشتم ولی کسی بهتر از من نمیتوانست شاهد اين صحنه باشد. درد و خشم سراسر وجودم را در بر گرفته بود. دندانهايم را بههم میفشردم. ظفر میرفت و چه پرغرور میرفت. ظفر، کاوه بر دوش میرفت... نمیدانم پيش از اين تاريخ آيا شاهد چنين صحنههايی بوده است؟
ما ديديم او را که مثل تفاهمی از ميانمان میرفت
و مثل حوصلهی ما کم کم دور می شد
و سوسوی چشم ما را با خود میبرد
تلاش کردم تا آنجا که ممکن بود آنها را دنبال کنم. به سختی میتوانستم از آنها دل بکنم:
ياران دوگانه به فراز بر شدند به جانب نردههای بلند، ردَی از خون بر خاک نهادند- ردَی از اشک بر خاک نهادند [26]
از روز بيست و يکم، يکی از سوالهای مهمشان از بچههای بند ما، چگونگی برگزاری عيد غدير در بند بود. آنها به حداقلها بسنده کرده بودند. میدانستند در بند، مراسمی به مناسبت عيد غدير برپا بوده است، ولی از کم و کيف آن مطلع نبودند. مراسم علنی برگزار شده و پنهانکاریای در ميان نبوده بود. به دانستن اين که آن روز چه کسی مبادرت به پخش شربت در بند کرده است نيز راضی شده بودند. آنها به دانستن حداقلها در اين مورد راضی بودند. هيچ کسی تا آن لحظه با آنها همکاری نکرده بود و تعداد زيادی جان بر سر آن باخته بودند. جلادان فکر میکردند بالاخره مقاومت ما خواهد شکست و به مقصود خواهند رسيد. ولی هر چه میزدند، بر در بسته میزدند.
ناصريان در حالی که مقداری کاغذ در دست داشت و در راهروی مرگ بالا و پايين میرفت، فرياد میزد: همهی کارها را بايد خودم انجام دهم. پس کجا هستند اينها؟ و سپس پاسداران را يکی- يکی به اسم صدا میزد.
پاسداران خسته و کوفته از جدال نابرابرشان با بچهها، به دنبال گريزگاه و محملی برای عدم حضورشان در آنجا بودند. میخواستم با يکی از بچهها صحبت کنم که پاسداری متوجه شد. بالای سرم آمد و با لگد به پايم کوبيد. گفتم: کاری نکردم، از بغلدستیام فندک میخواستم. گفت: آدم نمیشوی و مرا به کنار در دادگاه برد و روبهروی اتاق افسر نگهبانی نشاند تا شايد آنجا به کارم زودتر رسيدگی شود. صدای لشکري از درون اتاق میآمد. نمیدانم با چه کسی صحبت میکرد ولی میگفت: موتوری، خدمات، بهداری، آشپزخانه همه و همه بايد بيايند. بعد نگوييد به ما نگفتيد. مطمئن شويد کسی جا نماند. کسی بعداً گله نکند که من را در جريان نگذاشتيد. سعی میکردند همه را درگير جنايت کنند.
خاکي مسئول ملاقات، شده بود مسئول اجرايی صحنهی اعدام. عادل مسئول فروشگاه، شده بود مسئول بردن بچهها به صحنهی اعدام و... بقيه نيز در صحنهی اعدام مسئوليتی به عهده میگرفتند. از ضرب و شتم عدهای از بچهها قبل از اعدام گرفته تا انداختن طناب به گردن و زدن لگد به سينه به هنگام دار زدنشان، از گذاردن پيکرهای قربانيان در کيسههای برزنتی گرفته تا حمل آنها به کاميونهای بنز خاورِ حمل گوشت. پاسداران رو به کسانی که از قبل میشناختند و يا کينهای از آنها به دل داشتند، میگفتند: لگد آخر را خودم به سينهات خواهم زد! از روز ۲۱ مرداد چندين بار اين تهديد را شنيده بودم.
نگاه کن
تمشک های وحشي
چگونه، از دام بوسهی آرام طوقها، میرهند
سرم را گذاشته بودم بين پاهايم تا اگر لشکري از اتاق بيرون آمد، من را نشناسد. کاری بود بیثمر، ولی شايد همين نجاتبخشم میشد. اميدم را از دست نمیدادم و در در انتظار زندگی نشسته بودم. در همين اثنا ابوالقاسم ارژنگي (هوشنگ) در حالی که با ناصريان جر و بحث میکرد، از اتاق خارج شد. استاد موسيقی سنتی ايرانی بود و صدای زيبايی داشت. سنی از او گذشته بود. يکی از مواردی که روی آن دست گذاشته بودند، اين بود که چرا تاکنون ازدواج نکرده است؟ از ميان بچههای زندان، يک گروه موسيقی تشکيل داده و آموزششان داده بود. بچهها پيشرفت شايان توجهی کرده بودند و آهنگهای مختلفی را که بر اساس سرودههای زندانيان تنظيم شده بود، به زيبايی اجرا میکردند. گاه اين شعرها با آهنگهای قديمی اجرا میشد و گاه توسط بچهها و يا آقای ارژنگي، برايشان آهنگهای جديدی ساخته میشد. کارهای بسيار زيبايی تهيه و اجرا کرده بودند. از اعضای گروه موسيقی ارژنگي، فقط يک نفر به نام "ف- پ" باقی ماند.
شب بيست و يکم مرداد، پاسدار "علی” که برادرش توسط مجاهدين کشته شده بود و حاج محمود افسرنگهبان زندان را ديدم. تا آن روز خبری از آنها نبود و همين باعث تعجبم شده بود. از خلال گفتوگوهايشان با ديگر پاسداران، متوجه شدم همراه با تعدادی ديگر از پاسداران زندان برای انجام مأموريت به منطقهی عمليات "فروغ جاويدان "اعزام شده بودند و تازه به سر کار برگشتهاند. اينها تازه نفس بودند و خون طلب میکردند، برخلاف بقيه که گويا تشنگیشان فروکش کرده بود. در همين حين، فرامرز جمشيدي را که چندين برگه کاغذ سفيد در کنارش روی زمين پهن بود، نزديک در دادگاه ديدم. گفتم: داداش سلام! در زندان به داداش معروف بود. سرش را بلند کرد، مرا ديد، چشمانش برقی زد. چشمبندش روی پيشانیاش بود، آن را چند بار جا به جا کرد. از خوشحالی در پوستش نمیگنجيد. تمام پهنهی صورتش شد خنده:
ماه، ماه تر از هميشه
چه تبسمی ميان لبها داشت [27]
گفت: شنيده بودم که اعدام شدهای، هنوز زندهای؟ در ذهنش يک نفر به آمار زندهها اضافه شده بود. از سال ۶۵ همبند بوديم و همسلول. ادامه داد: نمیدانی چقدر خوشحالم که زندهات میبينم. رو کرد به کاغذهايی که جلويش بود و گفت: ببين چقدر کاغذ به من دادهاند! از من همکاری اطلاعاتی خواستهاند. در حالی که میخنديد گفت: فکر نمیکنم ديگر ببينمات. چقدر دوستداشتنیتر از قبل شده بود. دلم آتش گرفت. میخواستم ببوسماش. دل از او نمیکندم. يعنی اين آخرين ديدارمان است؟ سوزش عجيبی را در گلويم احساس میکردم. گويی ريسمان به گلوی من میکشند. بعداً متوجه شدم ساعتش در ساعت ۱۰ شب ۲۲ مرداد از کار افتاده بود.
آخر شب بود. من هنوز زنده بودم يا ادای زندهها را در میآوردم. نمیدانم چرا آن قدر جانسخت شده بودم. دلم میخواست تا زمانی که فرامرز در آن جا نشسته بود، همانجا میماندم. يادم آمد، انفرادی که بوديم او روزه بود و جيرهی نان اضافهاش را از طريق هواکش به من میداد. پشتم تير میکشيد و عرقی سرد روی پيشانیام نشسته بود.
با عدهای از بچهها به بند مجرد بازگشتم و يکراست به سلول سابقم رفتم. بچهها دورهام کردند. رفتارشان عادی نبود. از اينکه به سلامت بازگشته بودم، متعجب بودند. پاسداران به همراه زندانيان تواب کرمانشاهی در به در دنبالم بودند و به در سلول نيز مراجعه کرده بودند. آنها گويا همه جا را در پیام گشته بودند. حتا در محوطهی دادگاه صدايم کرده بودند و اين همان زمانی بود که جواب نداده بودم. يکبار نيز تقريباً همهی زندانيانی را که پايين بودند، يک به يک چک کرده بودند. نمیدانم آن لحظه کجا بودم. شايد همان لحظهای بود که از ترس ديده شدن توسط لشکري، لنگم را دور صورتم کشيده بودم و سرم را ميان پاهايم پنهان کرده بودم يا زمانی که به توالت رفته بودم. بعدها فهميدم به بند مارکسيستها نيز برای پيدا کردنم مراجعه کرده بودند. شايد فکر کرده بودند که اعدام شدهام. تازه متوجه شدم چرا امروز هر کدام از بچههای فرعی که به دادگاه رفته بودند، اعدام شدند.
هر يک از بچههای فرعی ۱۷ را که به دادگاه میبردند، سه زندانی تواب کرمانشاهی که در فرعی ۱۷ با ما بودند، به عنوان شاهد حاضر میشدند و بر عليه بچهها شهادت میدادند. نفس حضور ما در آن جمع، جرم و گناهی نابخشودنی بود. اگر کسی گفتههای آنان مبنی بر تماس با ديگر بندها از طريق مورس، دادن خط برخورد جهت فرار از اعدام در دادگاه، دادن فحش به پاسداران و مسئولان زندان و اعضای هيئت و... را نفی میکرد، اعضای هيئت بلافاصله میگفتند: خيلی خوب، اشکالی ندارد، اگر راست میگويی بايد همکاری اطلاعاتی کنی و سرموضعیهای بندتان را معرفی کنی! تنها کسی که آن روز برعليه او شهادت داده بودند و جان به در برده بود، "مهدی - ش" بود. آنها گفته بودند که وی اخبار عمليات فروغ را تشريح میکرده و مدعی بوده است که مجاهدين به دروازههای همدان رسيدهاند. "مهدی - ش" در دفاع از خودش گفته بود: دروغ میگويند. من تنها آنچه را که تلويزيون نشان داده بود، برای بچهها تعريف کردم. فکر نمیکردم انتقال اخبار تلويزيون جرم باشد. مگر امکان دارد من که آخرين صحنهها را تا ۱۴ مرداد از تلويزيون تماشا کردهام، اين حرفها را زده باشم! ظاهراً استدلالش مورد قبول قرار گرفته بود و اعدام نشده بود ولی بقيه بچهها از جمله سيدحسن عسگري، بيژن کشاورز، محمد درويشنوری، روشن بلبليان، داريوش حنيفهپور، حسين فيضآبادی و... با شهادت همينها اعدام شده بودند. من و "م - پ" نيز معجزه آسا از مرگ رهيده بوديم. امروز تکيهی اصلی هيئت روی همکاری اطلاعاتی بود. تا آنجايی که میدانم همهی کسانی که امروز اعدام شدند، در معرض اين سوال قرار گرفته بودند.
"م - و" همچنان از پنجره بيرون را میپاييد. میخواست مطمئن شود که نيري میرود يا خير؟ در اين روز نيز مانند روز قبل، برای تمدد اعصاب به گلخانهی زندان تشريففرما شدند و چند عدد گلدان به رسم يادبود با خود بردند. به راستی گل به چه کارشان میآيد؟!
امروز حسين نياکان، ابراهيم اکبریصفت، ابوالقاسم ارژنگي، کاوه نصاري، ظفر جعفریافشار، داريوش حنيفهپور، روشن بلبليان، فرامرز جمشيدي، محمد درويش نوری، سيدحسن عسگري، بيژن کشاورز و حسين فيضآبادی و... اعدام شدند:
چه دلشکاف است در شامگاهان بانگ درختان بلوطی که برای سوزاندن هرکول میافکنند. [28]
من هم بانگ درختان بلوط را میشنيدم و هم شاهد برخاک افتادن هرکولها بودم. چه از دلمان میماند؟
يک شنبه ۲۳ و دوشنبه ۲۴ مرداد ماه. بعد از خوردن صبحانه، هر يک از ما به تناوب از طريق پنجره، محوطهی بيرون را زير نظر داشتيم. میخواستيم مطمئن شويم ارابهی مرگ به گوهردشت میآيد يا نه؟ در صورت مشاهدهی ماشين نيري بايد خود را برای رفتن به مسلخ آمده میکرديم. بدون حضور هيئت و نيری، اعدامی صورت نمیگرفت و میشد نفسی به راحتی کشيد. از سوی ديگر، نيامدن آنها بدان مفهوم بود که هيئت کشتار در اوين سرگرم خونريزی است. با خود فکر میکردم اگر کرمانشاهیها مرا يافته و به سراغم آمدند، چه محملی برای پاسخ دادن به گزارشهای آنها بتراشم؟
موج و مرداب با هم غريبهاند
جنگل و پائيز،
پردههای تفاهم را دريدهاند
از اين که هيچ يک از بچهها حاضر نشده بودند کوچکترين همکاری با دژخيمان بکنند، به خود میباليدم. اين آن رازی بود که عناصر رژيم از درک آن عاجز بودند. بارها در طول اين روزها ناصريان را ديده بودم که سراپا خشم و در عين حال کوفته و در هم ريخته، عجز خود را از مقاومت بچهها اعلام میکرد. اين درجه از ايستادگی و مقاومت سابقه نداشت. در تمامی مراحل زندان، هميشه بخشی از افراد تاب و توانِ تحمل شرايط را نداشته و تحت فشارهای کمرشکن، به همکاری با رژيم تن میدادند. بسيار منطقی بود که از پيش درصدی را برای ضايعات و تلفات قرار دهيم. ولی اينبار چنين چيزی محقق نشده بود. اين معمايی بود که عناصر رژيم نمیتوانستند از آن سر در بيآورند. برداشت من اين بود که دليل اصلی مقاومت جمعی بچهها، پروسهی کوتاه مدت آن بود. و اين که همه، با هم و در کنار يکديگر خود را در يک شرايط برابر و مساوی میديدند. سابقاً يک نفر شايد به تنهايی زير فشار میرفت ولی اين بار همه زير فشار بودند. از سوی ديگر، فرد میديد که کوچکترين همکاری باعث ستاندن جان دوستش میشود. به همين دليل حتا ضعيفترين حلقهها، از انجام آن ابا داشتند. در هر صورت، اين واقعيت چيزی از مقاومت و دلاوری بچهها نمیکاست. بعيد میدانم در تاريخ اين حد از شقاوت و در عين حال اين درجه از مقاومت وجود داشته باشد؟ آخر شوخی نيست مرگ را اينگونه سهل و آرام پذيرا شدن. تمام روز به آنچه روز گذشته از زبان لشکري شنيده بودم، فکر میکردم. دستور او مبنی بر مشارکت همهی بخشهای زندان در قتلعام زندانيان، حکايت از ماهيت منحصر به فرد رژيم داشت. مشاهدات خود در طول روزهای گذشته را به ياد میآوردم. همه چيز حاکی از همدلی و همکاری تمامی بخشهای زندان در اين جنايت بزرگ بود.
همان موقع بیاختيار به ياد ۱۷ شهريور و جنايت ارتش شاه در کشتار مردم بیدفاع در ميدان ژالهی تهران افتادم. میگفتند: کشتار توسط کماندوهای اسرائيلی انجام گرفته است. منظورشان اين بود که از ايرانیها بعيد است دست زدن به چنين کشتاری! جنايتکاران حتماً بايد از نژاد و تيرهی ديگری باشند! کما اين که امروزه نيز گروههای سلطنتطلب تبليغ میکنند که سرکوب تظاهراتهای مردمی توسط نيروهای عرب انجام میگيرد و حتا تأکيد میکنند که اين افراد به زبان فارسی صحبت نمیکنند! لابد ما حزباللهی و انصار حزبالله و قاتل و جانی از نژاد ايرانی نداريم و اين يکی را بايد از خارج وارد کنيم! گويا فرهنگ ما فقط سعدي، حافظ، فردوسي، مولوي، رودکی، نظامی و... را پرورانده و خميني، خامنهای، رفسنجاني، محمدیگيلانی، لاجوردي، موسوی تبريزي، نيري، ریشهری، موسوی اردبيلي، موسوی خويينیها، خلخالي، ربيعي، حجاريان و... محمدرضاشاه، اويسي، نعمتالله نصيری، مهدی رحيمي، ثابتي، عطاپور، منوچهري، تهراني، عضدي و... را نيز فرهنگی غير از فرهنگ ايرانی پرورانده است!
در اين دو روز، هيئت در اوين به جنايت مشغول بود و در گوهردشت ناصريان برای تهيهی ليست کذايیاش و الويتبندی زندانيان جهت اعزام به دادگاه و متعاقباً جوخهی اعدام تلاش میکرد.
بچههای کرجی بندمان تقريباً به جز چند نفر، همگی اعدام شده بودند. زندانيان کرج در طول ساليان زندان، به شدت از سوی دادستانی کرج تحت فشار و کنترل بودند و در دادگاه نيز شرايطشان سختتر بود. نادري دادستان و فاتح مسئول اطلاعات، از نزديک همه را میشناختند زيرا تعدادشان اندک بود و در ثانی، رئيسي خيلی از بچهها را از نزديک میشناخت. رئيسی يکی از اعضای اصلی و فعال هيئت کشتار، پيش از انتصاب به سمت معاونت دادستان انقلاب اسلامی مرکز در سال ۶۳، توسط علی رازيني دوست و همدرس سابقش در مدرسه حقانی، دادستان انقلاب اسلامی و پيش از آن داديار کرج بود. اين همه دست به دست هم داده بود و کار را برای زندانيان کرجی مشکلتر کرده بود. اصولاً اگر اعضای هيئت و يا کارگزاران آنها کسی را میشناختند تا رأی به اعدام او نمیگرفتند، آرام نمینشستند. در رابطه با بچههای کرجی، نادري و فاتح جزو نظردهندگان اصلی بودند و اضافه شدن آنها به ترکيب هيئت، عمق فاجعه را میرساند.
مضحکترين صحنههای قضايی در تاريخ جمهوری اسلامی، متعلق به دادستانی کرج بود. زندانی هيچ حکم مشخصی نداشت. هرگاه اراده میکردند، میگفتند: اشتباه شده و يک حکم چند سالهی ديگر به زندانی تقديم میکردند. برای مثال، مهدی عظيمزادهترک اول به ۵ سال زندان محکوم شده بود و وقتی که حکمش پايان يافت، گفتند: اشتباه شده است! و ۵ سال ديگر به او پيشکش شد! کاوه نصاري به ۵ سال زندان محکوم شده بود. قبل از اتمام محکوميت، خانوادهاش با گذاردن سند و وثيقه ملکی سنگين و ضمانت شخصی، وی را برای معالجه از زندان به بيرون منتقل کرده بودند. وی از بيماری صرع پيشرفته رنج میبرد و در جريان يکی از حملات صرع، سرش به زمين برخورد کرده و حافظهاش را از دست داده بود. با پايان يافتن مدت مرخصی، معالجات موثر واقع نشده و به زندان برگردانده شده بود. به هنگام ورود به زندان، داديار زندان توجيهاش کرده بود که وی هوادار سازمانی به نام مجاهدين بوده و اعمالی را در ارتباط با اين سازمان انجام داده و به ۵ سال زندان محکوم شده است. بعد از اتمام ۵ سال زندان، به وی نيز ابلاغ شد که در موردش اشتباه شده است و در واقع وی به ده سال حبس محکوم بوده است! او چيزی از گذشته به خاطر نداشت.
اميرمهران بیغم بعد از آزادی، دوباره دستگير شده بود و کسی از او خبری نداشت. فقط يکبار در انفرادی، اسم او را شنيدم و ديگر هيچ. تا اين که بعدها شنيدم وی نيز جاودانه گشته است در تاريخی بين هشتم تا ۱۲ مرداد.
محمدرضا درويشنوری ابتدا به سه سال زندان محکوم شده بود. همينطور با احکام متوالی، دوران زندانش ادامه پيداکرده بود و قبل از شروع قتلعامها آخرين حکمش تمام شده بود. خانوادهاش برای آزادی او اقدام کرده بودند. سر آخر به او گفته شده بود که همچنان بايد در زندان باشد و يک محکوميت ديگر در راه است!
محمدرضا حجازي به ۵ سال زندان محکوم شده بود. حکمش دوسال بود که تمام شده بود ولی هنوز راهی به آزادی نداشت. به خواهرش که تنها بازماندهی خانوادهاش بود (همگی فوت کرده بودند)، گفته شده بود که میخواهند در رابطه با او تصميمگيری کنند. دو سال و نيم در انفرادی به سر برده بود و طی اين مدت، فشارهای زيادی را متحمل شده بود.
سه شنبه ۲۵ مرداد. اول وقت صدايم کردند و به محوطهی دادگاه برده شدم. پاسداری که ما را به طبقهی پايين برده بود، مرا مجبور به نشستن کنار در دادگاه کرد. منتظر فرصتی بودم که خودم را به راهروی مرگ برسانم تا بلکه مثل روزهای قبل کمی آسوده خاطر گردم. در اين بين متوجه شدم که مجتبی اخگر را به دادگاه بردهاند. از داخل دادگاه سر و صدای مجتبی به گوش میرسيد. قضيه، به انفرادی رفتن او قبل از اعدامها بر میگشت. از بيماریهای شديد کليوی، رودهای و معدوی رنج میبرد. هيچ کاری برايش نمیکردند. قادر نبود غذای شب زندان را بخورد. به خاطر عدم رسيدگی به نيازهای اوليهاش و دردی که میکشيد، اعتصاب غذا کرده بود. مجبور شدند وی را برای مداوا به بهداری زندان قزلحصار که مختص عادیها بود، ببرند. ظاهراً قضيه حول مسئلهی اعتصاب غذای وی در دوران انفرادی دور میزد. او تأکيد داشت به علت ناراحتیهايی که داشته، نمیتوانسته غذا بخورد. چند بار لشکري، برای دادن شهادت عليه او به دادگاه رفت. سپس بيات مسئول بهداری، برای دادن شهادت عليه او به دادگاه فرا خوانده شد. مجتبی سه روز پيش نيز ضربههای کابل زيادی را تحمل کرده بود و به لحاظ جسمی بسيار ضعيف شده بود. آن قدر قضيهی او پيچ در پيچ شده بود که يادشان رفته بود وی را در رابطه با خود انفرادی رفتن مورد مواخذه قرار دهند. احساس کردم مجتبی را نيز از دست دادهام. به هيچوجه فکر نمیکردم از مهلکه جان سالم به در برد. قيافهی ظاهری او به همراه خونسردی ذاتیاش و سادگی رفتار و برخوردش، احساس همدردی با او را در هر کسی بر میانگيخت. شايد همين خصوصيات منحصر به فردش بود که به ياریاش آمد.
سپس عادل نوري به دادگاه رفت. متوجه شدم لشکري نيز به همراه او به دادگاه رفت. لشکری وی را به خوبی میشناخت و در دادگاه پايش را در يک کفش کرده بود که حکم اعدام عادل را بگيرد. صدای لشکری از داخل دادگاه میآمد. او يکسره بر عليه عادل سخن میگفت.
پهلوان هفت خوان
اکنون
طعمهی دام و دهان خوان هشتم بود [29]
در اينجا بود که متوجه شدم ازافرادِ خودشان برای شهادت دادن عليه ما استفاده میکنند. عادل اگر کمی شانس آورده بود و سر و کلهی لشکري پيدا نشده بود، اين خوان را نيز رد کرده بود. ولی در ميان ما، او بد اقبالترين بود. هر چند در اين ميان، علیرغم باخت ظاهری، بازهم او پيروز ميدان بود.
نوبت به سعيد عطارياننژاد رسيد که به دادگاهش بَرند. دوباره لشکري به دادگاه رفت. نفهميدم در آنجا چه گذشت. لشکری سعيد را نيز از سال ۶۱ میشناخت، چرا که او نيز از قديمیهای گوهردشت بود و متجاوز از دو سال انفرادی را تحمل کرده بود. احساس میکردم به آخر خط رسيدهام و ديگر محل گريزی نيست. با اين حال همچنان هشياريم را حفظ کرده بودم. با اين که لنگ بر چشم داشتم، همه جا را بخوبی میديدم. در اين بين متوجه شدم لشکری اتاقش را برای انجام کاری ترک کرد. ناصريان از دادگاه بيرون آمده و به دنبال شکار قربانی جديدی بود تا به مسلخ برد. وی از روی دفترچهاش و ليستی که هر روز تهيه میکرد، به دنبال قربانی میگشت. کار برای چند دقيقهای به درازا کشيده بود. ناصريان هنوز بازنگشته بود. نيري چند بار با صدای بلند گفت: آقای ناصريان يک متهم جديد بياوريد! ظاهراً وی از اين که وقفهای در کارشان افتاده بود، ناراحت به نظر میرسيد. بنا به دلايلی که بر ما پوشيده بود، عجله داشتند و میخواستند به سرعت تکليف ما را يک سره کرده و گوهردشت را ترک کنند. درنگ را جايز ندانستم. شايد مجبور میشدم در موقعيت بدتری به دادگاه روم. دادگاه بدون حضور ناصريان و لشکری را ترجيح میدادم. دل به دريا زده، بلند شدم و خودم را به دادگاه رساندم. چشمبندم را که برداشتم، نيری فکر کرد کسی من را به دادگاه هدايت کرده است. برای او مهم فقط اين بود که کسی در دادگاه حاضر شود تا او و ديگران به کارشان برسند. پرسيد: چند بار با تو برخورد شده است؟ پاسخ دادم: يک بار. میدانستم هرچه بيشتر بگويم، بدتر است و خواستهشان بالاتر میرود و چه بسا بروند روی همکاری اطلاعاتی. پيش خودم گفتم: اگر متوجه شد که با من سه بار برخورد شده، خودم را به نفهمی میزنم و میگويم نه! در واقع يک بار با من برخورد شده و دو بار بعدی چون تفهيم و تفاهم نشده بود، مرا به نزد شما آوردند که خواستهتان را يک بار ديگر روشن بگوييد. خوشبختانه در آن ميان کسی متوجه نشد. چون سرزده به دادگاه رفته بودم، پروندهی زندانم پيش رویشان نبود. پروندهای را که نامم روی آن بود، روی ميزی در گوشهی اتاق میديدم. جدای از پروندهی هر فرد، يک پروندهی زندان نيز حاوی اطلاعاتی در رابطه با سابقهی فرد در زندان، تهيه شده بود. هر فرد همراه با پرونده و کيفرخواستش و همچنين پروندهی زندانش به دادگاه میرفت. در پروندهی زندانم برگهای به امضای من مبنی بر عدم تمايلم به شرکت در انتخابات سومين دوره مجلس شورای اسلامی موجود بود. نبايد کسی کارش به کش و قوس میکشيد وگرنه بازندهی ميدان بود.
از آنجايی که بدون تمهيدات قبلی به دادگاه رفته بودم، چيزی از من در اختيار نداشتند. نيري گفت: انزجار نوشتی؟ گفتم: بله! و اجازهی صحبت به او ندادم و به شکل ابلهانهای گفتم: شما چند روز پيش به من گفتيد میخواهيد عفو داده و آزادم کنيد و از من خواستيد که در قبال آن نوشتهای بدهم و من نيز متنی را نوشتم، فکر میکردم همان نوشته کفايت میکند. نمیدانم چرا آزادی من اين قدر کش پيدا کرده است! پوزخندی بر لبان اعضای دادگاه نشست! به گمانشان با هالو طرف هستند. لابد پيش خود میگفتند: طرف را میخواهيم بکشيم، بيچاره فکر میکند قصد آزادیاش را داريم! همين مسئله باعث شد که تمرکزشان به هم بريزد و جو دادگاه عوض شود. نيری گفت: برو يک متن بنويس که به درد مصاحبه بخورد! کل توقفم در دادگاه يک دقيقه نشده بود و هنوز پاسخی نداده بودم که ناصريان سراسيمه و کف بر دهان سر رسيد. ترسيدم همه چيز خراب شود. همهی اذهان متوجهی او و حضور خشمگينانهاش در دادگاه شد. بیاعتنا به او و حضور نا به هنگاماش در دادگاه، به گونهای نشان دادم که میخواهم لنگم را به چشمم بسته و از دادگاه خارج شوم. ناصريان از آنچه که بين ما گذشته بود، مطلع نبود و نمیتوانست ادعا کند که چون حضور نداشته، پس دادگاه بايد تکرار شود. در حالی که بر شانه و پشتم میزد و تقريباً نعره میکشيد، رو به نيری کرده و گفت: حاج آقا اين خبيثها پدر ما را در آوردهاند. هيچ کدام حاضر به همکاری نشدهاند! احساس غرور عجيبی به من دست داد. حس میکردم مالک دنيايم و آنها را چون موجودات حقيری پست میشمردم. عجز و درماندگی او را میديدم. گويی بار دنيا را از روی شانهام برداشتهاند. احساس سبکی عجيبی به من دست داد. از اينکه بچهها آنها را به اين فلاکت دچار کرده بودند، بر خود میباليدم.
از اتاق آمدم بيرون و دوباره يک انزجارنامهی ديگر نوشتم. اين بار با آرامش بيشتر و فشار کمتری به اين کار دست زدم. به لحاظ محتوا با قبلیها فرق چندانی نمیکرد، فقط چند خطی شرح و بسطش داده بودم. اضافه کردم در طول زندان هميشه سعی کردهام که قوانين را به رسميت بشناسم و در هيچ حرکت جمعی نيز شرکت نداشتهام و بيشتر آدمی گوشهگير و منزوی بودهام. پيش خودم گفتم: اگر اين نوشته را به لشکري دهند، حتماً از تعجب شاخ در خواهد آورد! تقريباً هيچ حرکت جمعی، جز يک مورد، در بندهايی که من در آن به سر میبردم، نبود که من در آن شرکت نداشته باشم و بهايش را پرداخت نکرده باشم. تقريباً در همهی شرايط نيز يکی از مسئوليتهای بند يا نظافت و يا اتاق را به عهده داشتم.
از محوطهی دادگاه که بيرون آمدم، اکبر بندعلي و چند نفر ديگر از بچههايی را که در بند مانده بودند و به پروسهی اعدام وارد نشده بودند، نيز از بند آورده و در کنار راهرو نشاندهاند. شهادت سه تواب کرمانشاهی مبنی بر تماس ما از طريق مورس با بند سابقمان، باعث شده بود تا ناصريان متوجه شود که بايد تعداد ديگری از بچههايی را که در بند به سر میبرند نيز به جمع اعدامیها اضافه کند. با ديدن آنها دلم هری ريخت پايين. متوجه شدم که نگرانی آن روزم در فرعی ۱۷، بیجا نبوده است. اشتباه داريوش حنيفهپور میرفت که کار دست بچههای ديگری که در بند مانده بودند نيز بدهد. با خودم فکر میکردم که برای پيشبرد انقلاب و مقاومت، تنها صداقت و حلشدگی لازم نيست. بلکه در کنار آنها بايد پختگی، تجربه، صلاحيت، آگاهی و بينش نيز وجود داشته باشد. احساس میکردم موقتاً از خطر جستهام. "د- ص" کنارم نشسته بود. گفتم: چه کار کردی؟ گفت: نمیدانم چه پيش میآيد. گفتم: "مرگ حق است " جملهی محسن محمدباقر را تکرار کردم. میخواستم به نوعی مقصودم را به او برسانم که "من نخستين آدمی نيستم بر پهنهی خاک که مرگش مقدر است "[30] اما او چشمبندش را بالا زد و چشم در چشمم انداخت و گفت: چی چی رو مرگ حق است! من زندگی را دوست دارم، نمیخواهم بميرم. از روی عجز نمیگفت. نگاهش به زندگی را تشريح میکرد. سپس اضافه کرد: من عاشق بچهها هستم. احساس کردم شايد همديگر را نبينيم، به او گفتم: چيزی به عنوان يادگاری به من میدهی؟ دوباره چشمبندش را بالا زد و در چشمهايم نگاه کرد و گفت: يعنی من را اعدام میکنند و تو زنده میمانی؟ بعد خنديد و گفت: يعنی تو هم حکم اعدام ما را میدهی بیريخت؟ خنديدم، گفتم: نه منظوری نداشتم! من هم به تو يک يادگاری خواهم داد. لحظهای فکر کرد و سپس حلقهی ازدواجش را در آورد و دستش را به سوی من دراز کرد و گفت: فکر میکنم اين با ارزشترين چيزی است که دارم. شايد در فکر آن بود که نفيسترين دارايیاش نبايد به دست گرگان گرسنه افتد. نبايد به تاراج دژخيمان رود و يا شايد از من میخواست که آن را به دست همسرش برسانم يا شايد میخواست مهر و عطوفتش را به من نشان دهد. گفتم: نه! آن را برای خودت نگاه دار. بيا ساعتهامان را عوض کنيم. خنديد و گفت: چيه چشمات ساعتم را گرفته است؟ سپس مشتاقانه وقتی ساعتش را به من داد، گفت: يادت باشد اين ساعت متعلق به قاسم خلدي است. قاسم در سال ۶۶ در اوين خودکشی کرده بود. من هم ساعتی را که احمدرضا محمدیمطهری از طريق بند ديگری برايم فرستاده بود را به او دادم. با بستن ساعت به دستم، يک آن قاسم از جلوی نظرم دور نمیشد. پيش خودم گفتم: ناقلا تو میدونستی چه اتفاقی قرار بيفته؟ برای همين بود که زودتر پيشقدم شدی؟ قاسم نيز در زمرهی کسانی بود که با جديت نزدم انگليسی میآموخت و از روابط نزديکی با او برخوردار بودم.
ناصريان در حالی که دستهايش را از شدت خوشحالی به هم میماليد، به "فرج" يکی از پاسداران قديمی گوهردشت گفت: هيئت را به ماندن برای نهار راضی کردم. خوشحالی زايدالوصفش ناشی از آن بود که میدانست ماندن هيئت به معنای ادامهی کشتارها است. به فرج گفت: برو آشپزخانه و بگو کباب و مرغ درست کنند! حالا فهميدم چرا نيري صبح عجله داشت. آنها از صبح، قصد ترک گوهردشت را داشتند. به همين دليل میخواستند هرچه زودتر تا آنجا که امکان داشت به کارها رسيدگی کرده و احکام اعدام را صادر کنند.
عادل نوري را در کنارم يافتم. گفت که به پايان راه رسيده است و منتظر است هر لحظه او را برای اجرای حکم اعدام ببرند. روحيهاش بسيار بالا بود. گفت: به خاطر تعهدی که نسبت به زنده ماندن احساس میکردم، تمام تلاشم را کردم. حالا با خيال راحت به استقبال مرگ میروم. از قول من همهی بچهها را ببوس! خوشحالم که به ديدار شهدا میروم. گفتم: از قول من به موسی خياباني سلام برسان! دستم را فشار داد و گفت: ناصريان دستبردار نيست حتماً از تو راجع به مراسم "عيدغدير " و "عيد قربان " سوال خواهد کرد. محملی برای آن بتراش. دستش در دستم بود، گرمای عجيبی داشت. بغلم نشسته بود. میخواستم رويش را ببينم. به بهانهی کمر درد و پا درد از جای برخاستم. پاسداری در آن ميان نبود. آن طرف راهرو، روبهروی او نشستم تا صورتش را برای آخرين بار سير تماشا کنم. نشستم بغل دست محمد رفيع نقدي وی نيز گفت که از جو دادگاه بر میآمد که به اعدام محکوم شده باشد. قنبر نعمتي نيز کنارم بود. قنبر قبلاً با تقليل حکم مواجه شده بود و قرار بود در ماه مرداد آزاد شود. خانوادهاش همه چيز را برای آزادی او مهيا کرده بودند، حتا گوسفند قربانی را. به شوخی و طعنه به او گفتم: قنبر الان گوسفنده به عنوان اعتراض نسبت به وضعيت تو و خودش، طناب بر گردن از بالکن پريده و خود را پيش از تو دار زده است! خنديد و گفت: فکر کنم همين طور است، بيچاره او هم از دست اينها به عذاب آمده است! سعيد عطارياننژاد چند روز قبلتر نوشتن انزجارنامه را پذيرفته بود. اما شب قبل تصميمش را گرفته بود و میگفت: رفتنام بيش از ماندنام مؤثر است. چه بسا اعتقاد داشت با ريخته شدن خونش انسانها به هم نزديک تر خواهند شد.
نهار طبق معمول باز هم نان و پنير بود. عادل شروع کرد به خواندن نماز. محمد رفيع نقدي هم به نماز ايستاد. من محو تماشايشان بودم. ساعت يک و سی دقيقه بعدازظهر بود. بچهها را صدا زدند: عادل نوري، محمد رفيع نقدي، سعيد عطارياننژاد، قنبر نعمتي، غلامرضا کياکجوري! قلبم میخواست از جا کنده شود. آخرين ديدارمان بود. غلامرضا کياکجوري میخنديد مثل هميشه. ناصريان زد به پشتش تا او را به صف کند. روزهای اول نوشتن انزجارنامه را پذيرفته بود و برای همين تا حالا زنده مانده بود ولی بعد در دادگاه، همه چيز را پس گرفته بود. تا آنجايی که میشد با نگاهم بدرقهشان کردم. ديگر نمیديدمشان. بيش از هميشه به اين پيام حسينبنعلی ايمان میآوردم:
و الدهرلايقنع بالبديلی و کل حی سالک سبيلی (آری روزگار به بدلیها بسنده نمیکند او هميشه به اصيلها قانع میشود)
و آنان اصيلترينها بودند. خروش او بعد از سدهها همچنان به گوش میرسيد که هر زندهای رهرو راه من است. راه مقاومت و ايستادگی در مقابل ظلم و جور و ستم و کجا بيشتر از آنجا میتوانستی بيابیاش؟
علی پاسدار از کنارم رد شد و با غيظ گفت: لگد آخر را خودم میزنم توی سينهات! احمق فکر میکرد اگر بروم روی سکوی اعدام، برايم فرقی خواهد داشت که چه کسی اين افتخار نصيبش شود. نوبت خود را انتظار میکشيديم. به دستشويی که در نزديکی دادگاه بود، رفته بودم. صدای زنگ تلفن را شنيدم. صدای نيري به گوشم خورد ولی بیتوجه از آن رد شدم. از دستشويی که برگشتم، کنار "د- ص" نشستم. ساعت نزديک به دو و نيم بود. متوجه شدم اعضای هيئت، دادگاه را ترک میکنند. اين بدان معنی بود که آن روز ديگر اعدام نخواهيم داشت. زيرا در هر يک از مراسم اعدام، يکی از افراد هيئت، بايد چگونگی آن را از نزديک میديد. ناصريان آن قدر عصبانی و به هم ريخته شده بود که هر کس را دم دستش میديد، بینصيب نگذاشته و چک و لگدی نثارش میکرد.
باعزيمت هيئت قتلعام به اوين، دسته- دسته افرادی را که در محوطهی دادگاه باقی مانده بودند، به بندهايشان منتقل کردند. ما هنوز در راهروی مرگ نشسته بوديم. "د- ص" پرسيد: چه خبر است؟ گفتم: فکر میکنم از بالا دستور توقف اعدامها داده شده است. زيرا هنگامی که به دستشويی رفته بودم، صدای زنگ تلفنی را شنيدم و بعد از آن متوجهی تعطيلی دادگاه شدم. شايد به دليل فشارهای منتظري دستور توقف اعدامها صادر شده بود. شايد به دليل فرارسيدن دههی اول ماه محرم دست به چنين اقدامی زده بودند. چرا که بعدها و پس از پايان دههی عاشورا، وقتی که به سراغ زندانيان مارکسيست آمدند، تعدادی از زندانيان مجاهد را نيز به همراه آنان اعدام کردند.
اين ماجراها در حالی به وقوع پيوست که قرار بود اعضای هيئت، آن روز را در گوهردشت باقی مانده و در بارهی سرنوشت افراد باقیمانده تصميمگيری کنند. از نظر ناصريان کليهی کسانی که از سوی او برای رفتن به دادگاه انتخاب شده بودند، مستحق اجرای حکم اعدام بودند. او به هيچ وجه مايل نبود حتا يکی از آنها زنده باقی بماند. ساعتی قبل به چشم خود ديده بودم که چگونه ناصريان از اين که موفق شده بود اعضای هيئت را برای نهار نگاه دارد، از خوشحالی در پوست خود نمیگنجيد. مطمئناً بعد از نهار اتفاق خاصی افتاده بود که همه چيز به يکباره تغيير کرده بود.
"د- ص" پرسيد: پس ما چی؟ گفتم: برای ما آش ويژهای پختهاند، کمی تأمل کن به زودی سرو خواهند کرد! ما شش نفر بوديم که باقی مانده بوديم. چند بار با پاسدارانی که در رفت و آمد بودند، برخورد کرديم تا تکليف ما را روشن کنند. گويا نمیدانستند با ما چه کنند. تا حوالی ساعت ۶ بعدازظهر، همچنان آنجا نشسته بوديم. دلشان نمیآمد ما را راهی بند کنند و از طرفی دستور اعداممان نيز نرسيده بود. ميان زمين و هوا معلق بوديم، چون شمعی در رهگذار باد سرگشته ميان درنگ رفتن و ماندن. علی اصفهاني و سپس مصطفی مرداني را ديدم که زنده بودند و پاسداری آنها را به بند انفرادی منتقل میکرد. علی اصفهاني با تکان دادن دستش به گونهای که پاسدار همراهش متوجه نشود، با من خداحافظی کرد.
امروز در واقع آخرين روز اعدام زندانيان مجاهد در زندان گوهردشت بود. ماه محرم فرا رسيده بود و از قرار معلوم، فشارهای منتظري تا حدودی کارساز شده بود. ماشين کشتار در روزهای ۸-۹-۱۲-۱۵-۱۸-۲۱-۲۲-۲۵ مرداد يعنی جمعاً هشت روز در گوهردشت مشغول قتلعام زندانيان مجاهد بود. به جز چند نفر که در شهريور به همراه زندانيان مارکسيست به شهادت رسيدند، زندانيان مجاهد در گوهردشت تنها در اين روزها به شهادت رسيدند. کليهی تاريخهای داده شده و دعاوی مطروحه در اين مورد، از سوی هر کس که باشد، عاری از حقيقت است.
چهارشنبه ۲۶ مرداد و پنج شنبه ۲۷ مرداد. ماه محرم بود. مانند هر سال کشور در غم و اندوه فرو میرفت. هر شب پاسداران به همراه زندانيان عادی بند جهاد، دستهی سينهزنی راه انداخته و در محوطهی زندان به سينهزنی و نوحهخوانی میپرداختند. از لای کرکرهی سلول میشد آنها را ديد. پرچم و علم و کتل نيز به همراه داشتند. يک دسته سينهزنی تقريباً کامل تشکيل داده بودند. ظاهراً برای مظلوميت حسين بر سر و سينه میزدند و بر شمر و خولی و يزيد و ابنزياد و... لعنت میفرستادند. اگر تنها ذرهای صداقت در کارشان بود، بايد دچار روانپريشی شديد شده و سر به بيابان میگذاشتند. به قول خودشان امام زينالعابدين فرزند امام و پيشوای عاشورا، به خاطر بيماری از مرگ جسته بود و سپس آزاد شده بود. آن هم در دورانی که بشر در جاهليت و تاريکی به سر میبرد. اما اينان ناصر منصوري را روی برانکارد، در حالی که فلج قطع نخاعی بود، حلقآويز کرده بودند! حتا به بيماران روانی چون عباس افغان و مسعود رشتچيان هم رحم نکرده بودند. کاوه نصاري که هيچ چيز از گذشتهاش به ياد نداشت، در حالی که دچار حملهی شديد صرع شده بود، قلمدوش ظفر افشاري به قربانگاه رفته بود و...
خواهر، همسر و فرزندان حسين که رهبر عاشورا بود، علیرغم خطابهی پرشورشان آزاد شده بودند، بدون آن که به سياهچالی افتاده شوند و درد جانسوز شکنجه و شلاق و... را به جان بخرند. اما اينان منيره رجوي را بعد از تحمل شش سال زندان و رنج و شکنجه و سه سال پس از پايان محکوميتش اعدام میکنند. حتا ساده ترين هواداران مجاهدين را نيز گريزی از اعدام نبود. میخواستم پنجره را باز کنم و فرياد بزنم از اين همه نامردمی و سالوس و ريا.
به رؤيا متوسل میشدم، به معجزه آن گونه که در افواه رايج بود و من هيچ گاه بدان اعتقادی نداشتم، میانديشيديم. بر خودم نهيب میزدم. بارها، دور از چشم بچهها، سر زير پتو میکردم و قصيدهی بلند اخوانثالث را آهسته زير لب زمزمه میکردم، بخصوص وقتی که میگويد:
و مايا! هرگز آيا هيچ معجز روی خواهد داد
به آيينی که در افسانههای دين شنيدستم؟
که شرم آيد زمين را از قساوتها و خون را خاک نپذيرد؟
و مايا! هرگز آيا میتوان بود
که بر ايشان بسوزد آسمان را دل؟
طی آن روزها، هرگاه فرصتی میيافتم سر را زير پتو پنهان کرده و به ياد بچهها، در خود میگريستم:
ناليم به نالهيی که آگه نشوي
سوزيم به آتشی که دودی نکند [31]
نمیخواستم درد واندوه بچهها را بيش از آنی که بود کنم.
روز پنج شنبه بعدازظهر من نيز به دلپيچهی شديدی دچار شدم. فشار و درد عجيبی را که تا آن موقع سابقه نداشت، با تمام وجودم احساس میکردم. هرچه در زديم، کسی نيامد. عاقبت مجبور شدم در گوشهی اتاق رفع حاجت کنم. روحالله سلمانی لنگی را جلوی من گرفت و پارچی را که در آن چای میگرفتيم، برای رفع حاجت مورد استفاده قرار دادم. بدنم متشنج شده بود و خيس عرق بودم. روزهای بعد در همان پارچ چايی میگرفتيم و بچهها میگفتند که خوردن چای از آن پارچ چه لذتی دارد!
بعد از نهار و شام يک پارچ بزرگ چای به ما میدادند. "محمد- و " به خاطر بيماری تکرر ادرار از نوشيدن چای خودداری میکرد. او در برابر حرف من که گفتم آخر عمری نگذار آرزو به دل مانده و از لذت نوشيدن چای محروم بمانی، پذيرفت که همپای ما به نوشيدن چای بپردازد و به فکر تبعات بعدی آن و نياز مبرم به دستشويی نباشد. قرار شد در گوشهی اتاق توالت سياری درست کنيم تا همه و به ويژه "محمد - و "باخيال آسوده چای بنوشند و اضافه بر زحمتِ طناب دار، آخر عمری فشار دستشويی و توالت را تحمل نکنند. دو عدد ليوان را به اين کار اختصاص داديم. با مصيبت هر چه تمامتر محتويات ليوانها را بعد از هر بار استفاده از لای نردههای کرکرهای جلوی پنجره به بيرون میريختيم و آنها را آمادهی استفادهی بعدی میکرديم.
در تمام روز همهی سعیمان اين بود که بفهميم چه کسانی زنده ماندهاند. "ف- پ " که تنها عضو باقیمانده از گروه موسيقی زندان بود، آهسته برايمان زمزمه میکرد و "محمد- و " از خاطرات پدرش و ماشين معروفش صحبت میکرد. وقتی او داستان را تعريف میکرد، تقريباً همه از خنده ريسه میرفتيم و کف اتاق ولو میشديم و اشک در چشمانمان حلقه میزد.
هر گاه کسی چيزی از پنجره میديد و به ديگران خبر میداد، همگی برای ديدن آن به پشت پنجره میرفتيم. غروب ناصريان را در حالی که روبهروی سلول ما کنار حوض آب نشسته بود، ديدم. بسيار ناراحت و افسرده به نظر میرسيد. لشکري نزد او آمده و مشغول قدم زدن شدند. ناصريان به سلولهای ما اشاره کرده و مواردی را با لشکری در ميان میگذاشت. از آن فاصله نمیتوانستيم حدس بزنيم بر سر چه صحبت میکنند. از بالا و پايين کردن دستانش، مشخص بود که به شدت عصبانی است و هنوز تشنهی خون. شايد از اين که هنوز عدهای زنده بودند، افسرده و غمگين بود. او ناراحتی و مخالفتش بهخاطر توقف اعدامها را به شکل علنی و در حضور بچهها اعلام داشته بود. برای اعدام بچهها، حتا در ميان اعضای هيئت نيز کسی پيگيرتر از ناصريان نبود. يک بار نيري در حضور من به وی تذکر داد که مسئوليت شرعی صدور حکم با اوست و میبايد جوانب امر را در نظر داشته باشد! اما بچهها در اوين شنيده بودند که نيری به مجتبی حلوايي که در جنايت و شقاوت دست همه را از پشت بسته بود، گفته بود: اگر خسته شدی يک نفر ديگر را به جايت بگذاريم؟ بعدها متوجه شدم در اين روز که مصادف بود با سقوط هواپيمای ضياءالحق رئيس جمهور پاکستان، تعدادی از دوستانم در اوين به دادگاه رفته بودند. ظاهراً توقف اعدام تنها مشمول گوهردشت شده بود!
جمعه ۲۸ مرداد. طبق معمول، بعد از صبحانه اولين کاری که کرديم، ديده بانی از طريق پنجره بود. هنوز مطمئن نبوديم ماشين کشتار از کار باز مانده باشد. چرا که هنوز وضعيت عادی نشده بود و ما در سلولهای در بسته و انفرادی، با حداقل امکانات به سر میبرديم. پيش از ظهر ناگهان در سلول باز شد. ناصريان به همراه چندين پاسدار از جمله فرج و علی جاسم از پاسداران قديمی گوهردشت، به سلول وارد شدند. مجموعا هفت- هشت نفری میشدند. ناصريان به شدت خسته و فرسوده به نظر میرسيد. دائم خميازه میکشيد. معلوم بود مدت زيادی است که نخوابيده است و از سردرد شکايت میکرد. به يکی از پاسداران گفت تا از بهداری برايش قرص بگيرد. میتوان گفت از خستگی و خواب، روی پايش بند نبود. ضمن پرسيدن اسمم، سؤال کرد: چند بار با تو برخورد شده است؟ طبق معمول گفتم: يک بار! پرسيد: قبل از برخورد با هيئت، در کدام بند بودی؟ پاسخ دادم: بند ۲. سؤال کرد: عيد قربان در بند بودی؟ نمیتوانستم بگويم در بند نبودم، چون در اين صورت میفهميد که در انفرادی بودهام و کار بدتر میشد. گفتم: در بند بودم. پرسيد: چه کسی در مراسم جشن بند شربت داد؟ اندکی فکر کرده با مکث و تأمل، در حالی که آب دهانم را قورت میدادم گفتم: قربان نبودم... غدير بودم... غدير نبودم، قربان بودم... آن قدر اين دو را قاطی - پاطی و مکرر میگفتم که نفهميد چه میگويم. خسته شد و گفت: صد بار هم با تو برخورد شود، کم است. خبيث ويزايت صادر شد! برو بيرون! گفتم: پس اجازه بدهيد وسايلم را جمع کنم! موافقت کرد. پاسداران همراه او ساکت بودند و دخالتی نمیکردند. بعد از ترک اتاق ما، به سراغ سلولهای ديگر رفتند. وسايلی نداشتم، میخواستم با بچهها خداحافظی کنم. روبوسی گرمی با آنها کردم. فکر میکردم ديگر نخواهم ديدشان. از سلول بيرون آمدم و روبهروی در اتاق، کنار ديوار ايستادم. به ياد بچهها و مقاومت حماسیشان افتادم. اشک شوق در چشمانم حلقه زد. ناصريان مدتها بود که به دنبال فرصتی میگشت تا مقاومت بچهها را در هم بشکند. تمام سعیاش اين بود که لااقل بفهمد در بند ما چه کسی به مناسبت عيد غدير شربت داده است. جشن و... پيشکش. دهها نفر از بچههای بند ما را به دار آويخته بودند. با وجود اين کوچکترين اطلاعی به دست نياورده بودند. روز ۲۸ مرداد من هنوز زنده بودم و ناصريان میخواست از من در بياورد که چه کسی در بند و هنگام برگزاری مراسم شربت داده است. در حالی که من مجری مراسم بودم، يعنی مشخصترين فرد در ارتباط با برگزاری مراسم. تنها کسی که چهره و نامش در اين رابطه از سوی کسی فراموش نمیشد، من بودم. آيا باعث افتخار نبود که با چنين انسانهايی زندگی میکردم؟ در فکر فرو رفته بودم.
آن روز يکی از روزهای تاريخی ميهنمان بود. روزی که حکومت ملی دکتر محمد مصدق با دسيسههای دربار و به مدد روحانيون ارتجاعی و با حمايت و راهنمايی سازمان سيا و اينتليجنت سرويس به وسيله کودتای سپهبد فضلالله زاهدی ساقط شده بود. در چنين روزی به سوی سرنوشت میرفتم و لحظههايی را پشت سر میگذاشتم که چه بسا آخرين برگهای دفتر ايام زندگیام با آنها رقم میخورد. در تنهايی و سکوت، به ياد تنهايی دکتر محمد مصدق در روز ۲۸ مرداد و پس از سقوط حکومتش به دست اجامر و اوباش، افتادم. ناگهان ناصريان از ته سالن، در حالی که يک زندانی را میزد و با خود میآورد، به من نزديک شد. قربانی مزبور شلوار کردی سفيد رنگی درست مانند همانی که در خواب ديده بودم، به پا داشت. بعدها فهميدم نامش حسين صادقبيگی بود. ناصريان از او میخواست که تشکيلات فرعی ۸ را بگويد و او کتمان میکرد. ناصريان به من رسيد. آن قدر خسته و کلافه و درمانده بود که به من گفت: برای چی اينجا ايستادهای؟ با تمام مرارتهايی که آن روزها کشيده بودم، اما فکر و حواسم به خوبی کار میکرد و از حضور ذهن و سرعتعمل کافی برخوردار بودم. به ويژه آنکه نبرد ميان مرگ و زندگی بود و اراده کرده بودم تا آنجا که ممکن است تسليم شرايط نشوم. يک لحظه به ذهنم زد که شايد مرا نشناخته است. گفتم: نمیدانم! آوردند و گفتند اينجا بايستم. فقط "آوردند " را به آنچه اتقاق افتاده بود، اضافه کردم. مفهوم جمله کاملاً تغيير يافت. ناصريان تصور کرد که مرا از جای ديگری آوردهاند. جملهی فوق را به صراحت بيان نکردم تا اگر متوجه شد من کی هستم، بگويم آن طرف راهرو ايستاده بودم و يکی از پاسداران دستم را گرفت و آورد اين طرف. حداقل چهار تن از پاسداران من را به خوبی میشناختند ولی هيچ يک به او يادآوری نکردند اين همانی است که خودت گفتی از سلول بيايد بيرون و اينجا بايستد. پاسداران تقريباً ذله شده بودند و گويی نياز به استراحتی هرچند کوتاه برای از سرگيری کشتار و جنايت داشتند. در آن شرايط تمايل چندانی برای ادامهی نبرد نداشتند. رويارويی آنها با بچهها رمقی برايشان نگذاشته بود. وضعيت آنان اگر اشتباه نکرده باشم، درست مانند سربازان آلمانی درجنگ جهانی دوم و درخلال کشتار بیگناهان بود. ستوان والتر درمورد يک اعدام در نزديکی بلگراد در اول نوامبر ۱۹۴۱ چنين گزارش میدهد:
برداشت شخصی من آن است که در حين اجرای اعدامها هيچ گونه مانع روحی برای فرد به وجود نمیآيد. با اين حال افراد شب بعد وقتی در آرامش و سکوت به آن فکر میکنند دچار مشکلات روحی میشوند. [32]
ناصريان پرسيد: چند بار با تو برخورد شده است؟ گفتم: يک بار. گفت: صدبار برخورد هم با شما خبيثها کم است و دستور داد: بياندازيدش همين تو! و به سلول خودم اشاره کرد. در را باز کردند و با لگد مرا انداخت توی اتاق. بچهها دورهام کردند. "محمد - و " غرق بوسهام کرد. به شدت احساساتی شده بود. همه خوشحال بودند و يک به يک در آغوشم میگرفتند. کسی به زنده ماندنم اميد نداشت. در نظرشان از آن دنيا برگشته بودم. آنچه را که در چند لحظه بر من گذشته بود، نمیتوانستم باور کنم. با وجود همهی مشکلاتی که داشتيم، تلاش میکردم در لحظههايی که مرگ را به انتظار مینشستم، زندگی را در رؤيای خود دنبال کنم.
شنبه ۲۹ مرداد تا چهارشنبه ۲ شهريور. خودمان به اندازه کافی غم و اندوه کم داشتيم، صدای نوحه و عزا نيز از همه جا شنيده میشد. دلم برای بوقهای عروسی چند روز پيش تنگ شده بود. کاشکی به جای نوحههای گوشخراش، صدای بوق عروسی را میشنيدم. کاشکی اصلاً نوحه و عزايی نبود. کاش کسی پيدا میشد و هرچه غم بود از دلها میزدود. کاش هيچ کس ديگر مرثيهای نمیسرود. يعنی نيازی به آن نمیبود که سروده شود. وای من! خدای من! اين چه فرهنگی است که ما داريم که کارناوالمان هم عاشوراست و تاسوعا! پس شادیهايمان را کجا قسمت کنيم؟ تنها وقتی به خيابان میريزيم که اشک و ماتمی در کار باشد و عزايی در راه. از کی لبخند را از لبهايمان برچيدهاند؟ چرا هر چه عروسی است به دعوا و مرافعه و ناراحتی و دلخوری میکشد و هرچه عزا است به آشتی و گذشت و نزديکی؟ روز عاشورا، در تمام مدت، جلادان برای تقرب به "ذات حق" به همراه کسانی که در جهاد و کارگاه کار میکردند، به جلوداری لشکري به سينهزنی و سوگواری برای امام حسين و مظلوميتش مشغول بودند. همهی جلادان لباس مشکی به تن داشتند. شب از همه مصيبتبارتر، مراسم شامغريبان بود و نوحهی شامغريبان میخواندند. دلم از همه چيز بههم میخورد. در کجای تاريخ از ما غريبتر و از شام ما غريبانهتر هم وجود داشته است؟ دلم میخواست در آن لحظه تيرباری میداشتم و همهشان را از همان بالا به رگبار میبستم تا زمين را از لوث وجودشان پاک کنم! ما را زنده به گور کرده بودند و حالا خودشان برای حسين شام غريبان گرفته بودند!
چند روز بود که صدای هياهو میشنيديم. بچهها معتقد بودند شايد خانوادههايمان هستند که برای گرفتن ملاقات به در زندان مراجعه کردهاند. سلولهای ما تقريباً مشرف به در زندان بود. البته اين میتوانست ناشی از ذهنيت ما باشد. "ف – پ" هرگاه که حال داشت، برايمان آواز میخواند. آواز او مرا به ياد بچههايی میانداخت که ديگر در ميانمان نبودند و گروه موسيقی که شايد در بهشت، در حال تمرين سرودی تازه بود. ارژنگي نيز جاودانه گشته بود و اين، سوز صدای "ف پ" را دو چندان میکرد.
هنوز سيگار را پنج نفره میکشيديم و تلاش میکرديم تا حد ممکن سيگار را برای روزهای مبادا و به ويژه کسانی که در سلولهای انفرادی به سر میبردند، حفظ کنيم. تنها بوديم و با درد خويش خو کرده بوديم! هرچند میخنديديم و خودمان را شاد جلوه میداديم ولی وقتی با خودم خلوت میکردم، حس میکردم در جهنم به سر میبرم. روزها به کندی میگذشتند و با خود میانديشديم اگر پيروز شده بوديم، حالا اين جانيان چه حالی داشتند؟ چگونه به دريوزگی و استغاثه میافتادند؟ حالا سرود پيروزی و فتح سر داده بودند. به فکر بچهها بودم. نمیدانستم با پيکرهای پاکشان چه میکنند؟ غمگنانه میخواندم اما کسی متوجهام نبود:
امروز ما، شکسته، ما خسته
ای شما به جای ما پيروز،
اين شکست و پيروزی بکامتان خوش باد
هر چه فاتحانه میخنديد!
هر چه میزنيد، میبنديد،
هر چه میبريد، میباريد،
خوش بکامتان اما، نعش اين عزيز ما را هم به خاک بسپاريد. [33]
اين شعر را به ياد سردار موسی خياباني، از حفظ کرده بودم و هميشه به ياد او میخواندم و در تنهايیام به ياد او اشک میريختم. حالا بيش از هر زمان، به تکرار آن نياز داشتم. بارها در خلوت خويش به ياد بچهها گريسته بودم بی آنکه کسی گريهام را ديده باشد. شايد برخاسته از غرورم بود و نمیخواستم کسی نالهام را بشنود.
پنج شنبه ۳ شهريور. تمام روز با هيجان، تمام نقل و انتقالات بيرون را زير نظر داشتيم. دههی اول محرم به پايان رسيده بود و به خاطر برگزاری مراسم سنتی سوگواری عاشورا، عضای هيئت به جای جانستاندن از زندانيان بیدفاع مشغول عزاداری برای امام حسين و يارانش بودند! عدم تشکيل دادگاه در گوهردشت پس از پايان دههی محرم را به فال نيک گرفته و آن را ناشی از اتمام روند قتلعام ارزيابی میکرديم. مجبور بوديم که به نوعی به خودمان دلخوشی دهيم و واقعيتها را نيز بر اساس تمايلاتمان ارزيابی کنيم.
از اين که در اوين چه میگذرد، اطلاعی نداشتيم. بعدها متوجه شدم در اين روز اعدامها در اوين دوباره از سر گرفته شده بودند. در اين روز بيش از ۲۰ تن از زندانيان مجاهد سالن ۴ آموزشگاه اوين را به دادگاه بردند که ۴ تن از آنان اعدام شدند. با از سرگيری قتلعام، دوباره زندانيان مجاهد هدف قرار گرفته بودند. اين میتوانست ناشی از رقابتهای موجود در بين باندهای مختلف رژيم باشد. از آنجايی که برايشان امکان کشتار تمامی زندانيان مجاهد فراهم شده بود، دلشان نمیآمد يکی از آنها جان سالم به در برد. به همين خاطر تلاش میکردند به انحای مختلف به جان آنها بيافتند. اين دستهی ۲۰ نفری، آخرين کسانی بودند که در اوين نزد هيئت برده شدند. در اين روزها رقابت بين دستههای مختلف جنايتکاران در سبقت گرفتن از يکديگر در کشتار زندانيان، مشهود بود. به دادگاه بردن چند بارهی زندانيان مجاهد و مطرحساختن خواستههای جديد، ناشی از همين انگيزه بود. دلبستگی شديدی به کشتار هرچه بيشتر زندانيان مجاهد داشتند. بعدها از اين که تعدادی از ما جان به در برده بوديم، اظهار پشيمانی میکردند. حق با آنها بود. با اعدام ما چيزی را از دست نمیدادند و فشار بيشتری را متحمل نمیشدند. طی سالهای پس از قتلعام تعدادی از زندانيان مجاهد که از قتلعامها جان به در برده بودند، دوباره دستگير و اعدام شدند و
يا ربوده و سر به نيست شدند. از جمله می توان از افراد زير نام برد.
جواد تقوی قهي، سيامک طوبايي، حسن افتخارجو، يدالله پاک نهاد، بهنام مجدآبادي، احمدرضا محمدی مطهري، هوشنگ محمدرحيمي، اصغر بيدي، مهرداد کمالي، مهرزاد حاجيان، سياوش ورزش نما، موسی حيدرزاده، |