هنگامهی ستيزهی ديو و باغ کوکبها(بخش چهارم )
ايرج مصداقى
برگرفته از كتاب " تمشك هاى ناآرام"، جلد سوم "نه زيستن نه مرگ"
خاطرات زندان ايرج مصداقى
ناشر: آلفابت ماكزيما - سوئد - ١٣٨٣
www.alfabetmaxima.com
روز شمار قتلعام
شروع قتلعام؛ آخرين جشن عمومی بند يا بزرگداشت شهدا؛ هيئت ويژه قتلعام؛ راهروی مرگ؛ آخرين ديدار ياران؛ لحظههای درد؛ پرندهای با عصا؛ اعدام بر تخت برانکارد؛ لحظههای سخت تصميم گيری و...
آغاز اعدام مارکسيستها
انفعال گروههای سياسی؛ گروههای ناظر؛ کشتار رهبری جريانهای مارکسيستی؛ عدم درک شرايط و ذهنيت زندانيان مارکسيست؛ انتقال به فرعی؛ زندگی با خاطرات؛ راهاندازی مسابقات علمی و...
جهان پرخطرتر از آن است که بتوان در آن زندگی کرد- نه به خاطر افرادی که اعمال پليد مرتکب میشوند بلکه به خاطر کسانی که در کنار آنها ايستاده و اجازه میدهند اعمال پليد انجام شوند.
آلبرت انيشتين. فيزيکدان و مبارز حقوق انسانی
شنبه ۵ شهريور. يازده روز بود که از کشتار در گوهردشت خبری نبود. طبق ارزيابی و محاسبهی ما، امروز از درجهی اهميت بسياری برخوردار بود. از آنجايی که پايان دههی محرم با پنج شنبه مصادف شده بود، عدم تشکيل دادگاه را میشد ناشی از آخر هفته بودن ارزيابی کرد. اگر در آغاز هفته و بعد از تعطيلات مراسم سوگواری، دادگاهها از سر گرفته نمیشدند، میتوانستيم در انتظار تحولات جديدی باشيم. صبحانه را خورده بوديم. طبق عادت روزهای گذشته، اول صبح از لای پنجره رفت و آمدهای بيرون را زير نظر گرفتم. ناگهان بی ام و قرمز رنگی توقف کرد و نيري پياده شد. آرزو میکردم که اشتباه کرده باشم. ولی حقيقت داشت. بیاختيار فرياد زدم: نيری آمد! بچهها خشکشان زد. گفتند: شوخی نکن! و به سرعت، همگی پشت پنجره آمدند تا به نوبت، ماشين وی را نگاه کنند. خودش به داخل رفته بود. دوباره همهی نظام ذهنی ما به هم ريخت. مثل اين که دستبردار نبودند. سکوتی سنگين بر اتاق حاکم شد. نفس از کسی در نمیآمد. دلشورهی عجيبی داشتم تا آنکه در ساعت نُه صبح تعدادی از بچههای اتاق ما و ديگر اتاقها را به دادگاه بردند. همچنان آمدوشدهای بيرون را زير نظر داشتم. ناصريان ساعت ۹ و پانزده دقيقه وارد زندان شد و به داخل ساختمان زندان رفت. طولی نکشيد که پاسدار نام مرا خواند و گفت برای رفتن به دادگاه آماده شوم. در تک و تاب آماده سازی خود برای پاسخگويی به پرسشهای احتمالی اعضای هيئت بودم که حوالی ساعت ۱۰ صبح بچهها بازگشتند. نمیدانم دستور بردن زندانيان مجاهد به دادگاه را چه کسی داده بود. ولی با بازگشت بچهها، رفتن من به دادگاه نيز منتفی شد و پاسدار برای بردن من به دادگاه اقدامی نکرد. من هم لزومی به يادآوری موضوع و يا کنکاشی در اين زمينه نديدم. ظهر به هنگام رفتن به دستشويی نيز تلاش میکردم کمتر در ديد پاسدار بند قرار بگيرم تا اگر اهمال و يا اشتباهی صورت گرفته، متوجهی آن نشده و از رفتن به دادگاه باز بمانم.
"محمد- و" يکی از کسانی بود که به دادگاه رفته بود. او گفت: ظاهراً اشتباه کرده بودند و دادگاه اختصاص به زندانيان مارکسيست دارد. جنايتپيشهگان اينبار با دستورالعمل جديدی از سوی خميني بازگشته بودند. گويی که نيمهی دوم مسابقهی مرگ را آغاز میکردند. شاداب و تازه نفس از استراحتی که بين دو نيمه کرده بودند، به بندهای زندانيان مارکسيست هجوم آوردند. گفته میشود محمد يزدی به اتفاق احمد پورنجاتي يکی از معاونان و نزديکان ریشهری وزير اطلاعات وقت و جواد منصوري يکی از بنيانگذاران سپاه و عوامل مهم سرکوب و کشتار و معاون کنسولی وزارتخارجه! به نزد خمينی رفته و او را متقاعد ساخته بودند که بازتاب قتلعام زندانيان مجاهد و زنده باقی نگاه داشتن زندانيان مارکسيست در ميان بخشی از روحانيون قم بازتاب خوبی نداشته و بهتر است از فرصت به دست آمده استفاده کرده و آنان را نيز از سر راه برداشت.
۷۸۹ سال از صدور دستور پاپ "اينوسانت سوم [34] " و معرفی "الحاد" به عنوان بزرگترين و غيرقابل بخششترين خيانت، میگذشت. با صدور اين فرمان بود که محاکم معروف به انکيزيسيون، در سراسر اروپا به استثنای بريتانيای کبير، پا به عرصهی وجود گذاشتند. پاپ مبارزه با "ملحدان " را يکی از وظايف اصلی کليسای کاتوليک قرار داده بود. خميني در سالهای پايانی قرن بيستم به ياد چنان فرمانی افتاده و طی صدور حکمی، فرمان مرگ "ملحدان " را صادر کرده بود. آيا در هنگام صدور فرمان قتلعام زندانيان مارکسيست بر اساس حکم "ارتداد " ، سخن يک دهه قبل خود را مبنی بر اين که مارکسيستها در نظام اسلامی در ابراز عقيده خود آزادند، به ياد داشت؟ توجيهاش برای صدور فرمان جديد چه بود؟
در نمازجمعه که روزی سردمداران سازمان فداييان خلق "اکثريت " ، آن را "منادی مبارزه عليه امپرياليسم و صهيونيسم و ليبراليسم" تلقی کرده و از آن به عنوان يکی از "آيينهای بسيار قديمی وسنتی مسلمانان انقلابی و خروشان" ياد کرده بودند، درخواست قتلعام زندانيان سياسی که از جمله همان "اکثريتی”های شرمگين را نيز شامل میشد، به گوش میرسيد. اتفاقاً اين خروشها از همان دو شهری (تهران و قم) به گوش میرسيد که کوتهنظران اکثريتی در مردادماه ۶۰ اعلام کرده بودند که "مراکز اصلی افشای توطئههای جنايتکارانه امپرياليسم آمريکاست". اين بار "اکثريتی”ها و تودهایها نيز به مصاديق "مزدوران امپرياليسم آمريکا" اضافه شده بودند. رهبرانشان به "نقش بسيج کننده و وحدت آفرين" نمازجمعه و همچنين نقش اين تجمعها در "تشکل و بيداری زنان محروم و زحمتکش ميهمان" اشاره کرده بودند و اين زمان همان "زنان بيدار شده و محروم و زحمتکش" دوشادوش مردان که نمازجمعه بسيجشان کرده بود، مرگ آنان را فرياد میکردند. مرگ دوستان "اکثريتی” و تودهایام را که در زندان مقاوم بودند، نمیخواستم ببينم. من از صميم قلب به منصور داوران علاقه داشتم و به دکتر سيفالله غياثوند و... احترام میگذاشتم. ولی هيچ گاه نمیتوانستم نفرت خود را نسبت به رهبران و سياستگذاران و سياستبازان فداييان "اکثريت " و حزب توده مخفی کنم.
ظاهراً مقامات رژيم هيچ مخالفت جدیای در بيرون و خارج از کشور و از سوی دولتهای اروپايی و آمريکايی نديده بودند. مخالفت از سوی منتظري در درون رژيم، تنها کارشان را مقداری سخت کرده بود. در جامعه هيچ صدايی بر نمیخاست. جنگ پايان يافته بود و مردم به بخشی از خواستهايشان رسيده بودند. کسی دنبال دردسری جديد نبود. همه خامخيالانه اميد به روزهای بهتر داشتند. تنها خانوادهی زندانيان سياسی، اعم از مادران و پدران سالخورده و همسران و فرزندان بودند که خطر را به طور غريزی احساس کرده بودند. چرا که سالها با دژخيمان از نزديک برخورد داشتند و شناختشان بسيار واقعیتر و عينیتر از همهی گروهها و جريانهای سياسی کشور بود. از آنان نيز کاری ساخته نبود به غير از اين که از اين زندان به آن زندان و از اين مرکز قضايی به آن مرکز قضايی بروند و خواهان اطلاع از سرنوشت عزيزانشان شوند که عموماً نيز بی پاسخ بر میگشتند.
جريانها و گروههای سياسی نيز به شدت منفعل بوده و هيچ کدام قادر به ارزيابی عمق فاجعه و نشان دادن واکنشی فوری نبودند. غيرمنصفانه است که اگر از آنها بيش از ظرفيت و توانشان انتظار داشته باشيم. چرا که حتا زندانيان سياسی که خود در بطن ماجرا بودند و هفت سال رژيم و زندان را با پوست و گوشت خود لمس کرده بودند نيز نمیتوانستند ارزيابی درستی از ماجرا داشته باشند و گاه تا مدتها بعد نيز نمیتوانستند واقعيتی را که بر آنها گذشته بود، هضم کنند. پس چگونه میتوان انتظار داشت که جريانهای سياسی که هيچکدام در داخل کشور حضور نداشتند و در واقع از دور دستی بر آتش داشتند، ارزيابیای واقعی از آن چه که جريان داشت، داشته باشند؟
هيچ يک از جريانهای سياسی ابعاد فاجعه را جدی تلقی نمیکرد. حداکثر سقفی که آنها برای قتلعام در نظر میگرفتند، اعدام دهها و بعد از مدتی صدها تن بود! در بحبوحهی قتلعام و زمانی که به شدت به حمايت و پشتيبانی نياز داشتيم، هيچ برنامه و تلاشی جدی و هيچ اعتصاب غذا و هيچ گردهمايی جدیای از سوی جريانهای مختلف سياسی شکل نگرفت.با اين همه، اولين هشدار در مورد قتلعام گستردهی زندانيان، نامهی مسعود رجوي به دبير کل سازمان ملل در ۲۶ مرداد ماه ۶۷ بود که ربطی به قتلعام زندانيان قديمی نداشت و بيشتر به اعدام دستگيرشدگان جديد شهرهای غربی کشور و به ويژه منطقهی عملياتی "فروغ جاويدان " اشاره میکرد. اين در حالی بود که موسوی اردبيلي دوهفتهی قبل به صراحت از اعدام بدون محاکمهی مجاهدين خبر داده بود. اين نامه حتا در صفحهی اول نشريهی انجمنهای هوادار مجاهدين نيز جايی نيافت، چه برسد به اثر کردن در دل سنگ خاوير پرز دکوئيلار، دبيرکل وقت ملل متحد! در سوم شهريورماه باز هم مسعود رجوي در نامهای به دکوئيلار به درستی از حکم و دستخط خمينی مبنی بر قتلعام زندانيان سياسی سخن به ميان آورد.
گروههای مارکسيستی نيز عموماً بعد از ملاقات اواخر مهرماهِ عدهای از زندانيان و هنگامی که تقريباً همه چيز در زندان شکل عادی به خود گرفته بود، از ابعاد فاجعه آگاه شدند و اعتراضهای بينالمللی را شکل دادند. بعضی از آنها بعد از اطلاعيهی سازمان عفو بينالملل، تازه از خواب غفلت بيدار شدند. در تصورات اوليهشان بعد از شروع قتلعام، شايد تنها مجاهدين را در رديف قربانيان میديدند و از همين رو اعتراض چندانی را در ميان آنها بر نمیانگيخت! حتا در شهريورماه، زمانی که اوج اعدام زندانيان مارکسيست بود و تظاهراتهايی نيز در سطح جهان از سوی مجاهدين در اعتراض به اين قتلعامها بر پا شده بود، خبری از آنها نبود! بعضی از اين جريانها، مانند حزب کمونيست ايران در نشريه "کمونيست " ، شمارهی ۴۵، آبان ماه ۶۷، با آن که از اعدام بيش از هزار تن تا اوايل مهرماه خبر میدهد، ولی اين جنايت بزرگ، تنها قسمت کوچکی از صفحهی ۱۳ نشريه را به خود اختصاص میدهد و سرمقالهی نشريه اختصاص دارد به مقالهای تحت عنوان "هنوز هم نبايد به سربازی رفت"! و يا خبرهايی در مورد کارگران سالخورده و مسئلهی بازنشستگی. لابد در نظر آنها اين خبرها از اعدام حداقل يک هزار تن از زندانيان سياسی تا اول مهرماه آن سال، مهمتر بودند! دولتهای اروپايی و آمريکا نيز از اين که بالنده ترين نيروهای جامعه پر- پر شوند، غمی به دل راه نمیدادند که هيچ، در دلشان شايد قند هم آب میشد و همچنان نظارت خود را اعمال میکردند. به نظر من در اين فاجعهی عظيم بشری در انتهای قرن بيستم، سه دسته دخيل بودهاند:
۱ - تصميم گيرندگان و مجريان؛ ۲- حاميان و تشويق کنندگان؛ ۳- ناظران و گواهان.
گروه آخر که دولتهای اروپايی و آمريکايی و سازمانهای عريض و طويل حقوق بشری را شامل میشود، از نقطه نظر اخلاقی، پيچيدهترين گروه هستند. آيا نمیتوان عدم اقدام گروه نظاره گر را نوعی شرکت در ماجرا تلقی کرد؟ آيا آنها نسبت به آنچه که در زندانها و در خلال قتلعام گذشت، بیاطلاع بودند؟ جی- پ استرن و مورخ انگليسی و شاهد عينی بازداشتگاهها و اردوگاههای هيتلری، خطاب به ناظران میگويد:
آنچه که از آن اطلاع نداشتند بنابر دلايل واضح تمايلی هم به دانستن آن نداشتهاند. وقتی انسان تمايلی به دانستن ندارد هميشه به مفهوم آن است که به اندازهی کافی میداند که تمايلی به دانستن ندارد [35]
گناه قتلعامها به گردن خميني و ديگر جانيان همراه اوست، ولی اگر کسی میتوانست کاری برای نجات قربانيان انجام دهد و انجام نداد و سريعاً اقدامی نکرد، آيا بیگناه است؟ با اطمينان میتوانم بگويم که رژيم تا اين حد اجرا و پيشبرد پروژهی قتلعام را سهل و آسان تصور نمیکرد. با کمترين تنش در سطح ملی و بينالمللی، بخش اعظم پروژه را با موفقيت اجرا کرده بود و تا پايان، راه چندان زيادی باقی نمانده بود. رژيم در ابتدا قصدی مبنی برای قتلعام زندانيان مارکسيست نداشت. تنها وقتی اجرای پروژه را آسان و بیدردسرهای آنچنانی يافت، تصميم به ريشه کن کردن خطر بالقوهی آنان نيز گرفت و کمر به قتلعام زندانيان مارکسيست بست. زيرا در آن دوران، آنها خطری بالفعل محاسبه نمیشدند. در اين قتلعام سعی شد زير ساخت تشکيلاتی و ايدئولوژيکی جريانهای مختلف مارکسيستی را از بين ببرند. در همين رابطه، چهرههای شاخص گروههای مارکسيستی به جوخهی اعدام سپرده شدند. در ميان آنها میتوان از مبارزان دليری مانند عليرضا تشيد، عليرضا زمرديان، محمدعلی پرتوي، هيبتالله معينی، رضا عصمتي و... نام برد که به خيل جاودانه فروغها پيوستند.
اعضای دفترسياسی و کميته مرکزی حزب توده، اکثريت و... نيز که به دلايل گوناگون تاکنون زنده مانده بودند، در اين قتلعامها با هدف بیآينده ساختن جريانهای مارکسيستی، به دار آويخته شدند. دادگاههای برپا شده برای زندانيان وابسته به گروههای مارکسيستی، يادآور صحنههای غمبار انکيزيسيون و دادگاههای قرونوسطايی بود. کاردينالها که در واقع مفتش عقايد "ضاله " و "کفرآميز " بودند، دادگاههای فوق را در سراسر اروپای مسيحی بر پا میکردند تا "مرتدان " و "ملحدان " در برابر آنها زانو زده و سوگند ياد کنند که هميشه به عنايت ذات باری تعالی، به هر آنچه که کليسای مقدس کاتوليک و حواريون مقدس موعظه کرده و آموختهاند، مؤمن بوده و خواهند بود.
ظاهراً اولين زندانيان مارکسيستی که به دادگاه برده شدند، افرادی بودند که در فرعی ۲۰ به سر میبردند و دارای اتهام تودهای و اکثريتی بودند که بيشترشان اعدام شدند. همچنين دهها نفر از زندانيان سالن ۷ نيز که در اولين روزها به دادگاه برده شدند، به شهادت رسيدند. تنها زمانی که زندانيان مارکسيست باور کردند که اعدامی در کار هست و شروع به عقبنشينی کردند، ماشين اعدام از حرکت ايستاد!
پنجم شهريور بود که شبهنگام پاسداران به همهی سلولها مراجعه کردند و دستور دادند هرچه سريعتر جهت انتقال به بند ديگری آماده شويم. هيچ کسی از شنيدن انتقال به بند ديگر، دچار اضطراب نشد و کسی تصور شومی به خود راه نداد. اين روزها، بارها عبارت "اينها را به بندشان منتقل کنيد" را از زبانشان شنيده بوديم و با آن آشنا بوديم و میدانستيم که مقصودشان از آن، "ديار عدم " است. ولی اين بار لحنشان متفاوت بود. گويی زبان همديگر را فهميده بوديم. طولی نکشيد همهی ما که در سلولهای مجرد بند سابق ملیکشها به سر میبرديم، به فرعی مقابل ۶ منتقل شديم. در واقع اولين اجتماع زندانيان مجاهد که از قتلعام جسته بودند، شکل میگرفت.
هنوز کاملاً داخل فرعی نشده بودم که يکی از بچهها مرا به فردی که نمیشناختم، نشان داد و چيزی در گوشش زمزمه کرد. او مانند تيری که از چله رها میشود، به سرعت از جا کنده شد و مرا در آغوش کشيد و غرق در بوسهام کرد. هاج و واج مانده بودم. فکر کردم مرا با کس ديگری اشتباه گرفته است. در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: مرا میشناسی؟ با شنيدن صدايش داشتم از شوق پر در میآوردم. کريم خداياري بود! در بند انفرادی در سلول مجاورم به سر میبرد. او را "کت تی” (دهاتی) صدا میکردم. با او صميمی شده بودم ولی هيچگاه چهرهاش را نديده بودم و در ذهنم، از او تصويری خيالی برای خود ساخته بودم. اعتراف میکنم که چهرهاش کوچکترين شباهتی با تصوير خيالی من نداشت. تصوير او در ذهن من، چيزی شبيه همولايتیشان جواد فرخي که قبلاً همسلول بوديم، بود. فکر میکردم در خلال قتلعامها اعدام شده است. هفت سال بود که ملیکش بود و هنگامی که ملیکشها را به گوهردشت آورده بودند، وی درانفرادی اوين و در اعتصاب غذا به سر میبرد. به همين دليل همراه ملیکشها به گوهردشت منتقل نشده بود. اما پس از چندی همراه تعدادی ديگر از بچهها، جداگانه در تيرماه به گوهردشت منتقل شده بود. همين مسئله باعث زنده ماندنش شده بود. با اطلاعی که از وسعت قتلعام زندانيان ملیکش مجاهد داشتم و با توجه به سابقهای که او داشت، اصلاً فکر نمیکردم جان به در برده باشد. او نيز میگفت: فکر میکردم تو اعدام شدهای! ديدنات برايم يک آرزو شده بود. آخر چگونه میشود کسی را دوست داشته باشی، ولی حتا يک بار نتوانسته باشی رويش را ببينی! اين هم از عجايب زندان خميني است! دوستی ما از روزی آغاز شد که در انفرادی با او تماس گرفتم و نامش را پرسيدم. گفت: کريم خداياري. نامش برايم آشنا آمد. پس از کمی فکر کردن، به خاطر آوردم که شش سال پيش، روزی جواد فرخي در بارهی او در اتاق صحبت کرده بود و گفته بود که ملیکش است. پرسيدم: آيا جواد فرخي را میشناسی؟ پاسخ داد نه! متعجب شدم. دوباره در ذهنم کاويدم. نه! مطمئن بودم که اشتباه نمیکنم. چندبار طول سلول را قدم زدم. اطمينانم بيشتر شد که اشتباه نمیکنم. رفتم و از زير در صدايش کردم و با تحکم گفتم: مگر تو بچهی روستای” کورعباسلو" از توابع اردبيل نيستی؟ احساس کردم که برق گرفتش. زبانش بند آمد. دچار چنان بهتی شده بود که بدون اغراق میتوانستم از درون سلول خودم، آن را احساس کنم. بريده- بريده گفت: آری اما تو از کجا میدانی؟ فکر نمیکرد کسی در سلول انفرادی گوهردشت که کوچکترين آشنايی قبلی نيز با وی ندارد، نام روستای آنها را بداند! طلبکارانه پرسيدم: پس چرا کسی را که نام بردم، میگويی نمیشناسیاش؟ پس از کمی تأمل، خنديد و گفت: حالا به ياد آوردم، وی از هم ولايتیهای من است، ولی نامش را فراموش کرده بودم. قصد کتمان موضوع را نداشتم. از اين جا بود که با هم صميمی شديم. همهی بچههای بند را بوسيدم. فکر میکنم اين کار را همهی بچهها انجام دادند. آنان در نظرم گوهرهای از دست رفتهای بودند که دوباره به دستشان آورده بودم. نمیتوانستم خوشحاليم را از يافتن اين گنج بزرگ و گرانبها پنهان دارم! اکبر صمدي میگويد که نيري از او پرسيده بود آيا در زندان بالغ شده است؟ و او جواب مثبت داده بود. دليل زنده ماندنش در آن شرايط، همين بود. پاسخش "رأفت " اعضای هيئت را برانگيخته بود! "رأفتی” که به ندرت ديده میشد. دهها تن از همسنهای او، به حکم اعضای جانی "هيئت عفو " به دار آويخته شده بودند. در واقع اين عمق فاجعهی رژيم خميني بود که بچههای کم سن و سال در زندانهای آن به سن بلوغ میرسيدند و در همآنجا، پيش از آنکه زندگی را تجربه کنند، پرپر میشدند. تا پاسی از نيمه شب گذشته، کسی نخوابيد. همه از کابوسی سخن میگفتند که رنگ حقيقت به خود گرفته بود:
يکی میگريد
يکی خون میفشاند
دريغا عشق
که بر باد شد [36]
بچههايی که در انفرادی به سر میبردند، با ما نبودند. آيا اين پايان کار است؟ کسی نمیدانست و پاسخ دادن به آن ساده نبود. میدانستم امروز نيز جانهای شريفی ستانده خواهند شد. بیاختيار به ياد عمو افتادم. راستی اگر بود، چه میکرد؟ اگر بر فرض زنده هم میماند، با غمش چه میکرد؟ او که هيچ گاه فرزندی نداشت و حالا صدتا- صدتا عزيزانش را نيز از دست داده بود. توفان سهمگين، گنجينهای بس گرانبها را از ما ستانده بود ولی همچنان دلمان خوش بود به آنچه که در دستهايمان باقی مانده بود.
مسعود نمیتوانست تعجبش را از زنده ماندنم، مخفی نگاه دارد. نه تنها او بلکه تعدادی ديگر از بچهها که ماجرای گذشته بر من را از او شنيده بودند، نيز در اين ناباوری و بهت به سر میبردند. روز ۲۲ مرداد، هنگام غروب و بعد از ديدن صحنهای که ظفر افشاري، کاوه را قلمدوش کرده بود، در حالی که به شدت برانگيخته شده بودم، بدون آن که از پاسدار اجازهای بگيرم، از جايم بر میخيزم و به سوی دستشويی روانه میشوم. پاسدار میگويد: کجا؟ با بیتفاوتی و درحالی که دستم را تکان میدهم، میگويم: میروم برای نماز وضو بگيرم. پاسدار مخالفتی نمیکند و ساکت میماند. با فضايی که در آنجا حاکم بود، مسعود تصور کرده بود به پاسدار مربوطه گفتهام که میخواهم برای خواندن "نماز شهادت" وضو بگيرم! همين واقعه را برای ديگران نيز تعريف کرده بود. در حالی که به شدت خندهام گرفته بود، گفتم: خودمانيم اگر اعدام شده بودم، چه حماسهای که از من نمیساختی!
يک شنبه ۶ شهريور.
شب قبل فقط يکی دو ساعتی چرت زده بودم. بچهها شاد بودند يا بهتر است بگويم تظاهر به شادی میکردند. بايد به هر گونهای که ممکن بود، مرگ را شکست میداديم و به جريان زندگی باز میگشتيم. همه از خاطراتشان میگفتند و از بچههايی که ديگر با ما نبودند. در معبر قتلعام، میبايد "شمعهای خاطره" را بر میافروختيم. برنامهی اول صبح اين بود که تعدادی از بچهها به شوخی و جدی میگفتند: ايرج! جان مادرت ديشب خوابی نديدی؟ و يا جان مادرت خواب بدی نبينی! اگر قبل از قتلعامها خوابهايم را تعريف نکرده بودم، بعد از آن بعيد بود که کسی آنها را باور کند و بپذيرد که ساخته وپرداختهی تخيلاتم نيست. مطمئناً فکر میکردند آنها را پس از سپری کردن پروسه قتلعامها درست کردهام. من معمولاً زياد خواب نمیبينم و خوابهايی را که میبينم، کمتر به يادم میماند. ولی آن دو خواب، مو به مو به خاطرم مانده بودند و بعدها در واقعيت اتفاق افتاده بودند.
در همان حين که با بچهها سرگرم صحبت بوديم، صدای زندانيانی که به دادگاه برده میشدند، شنيده شد. معلوم بود که دستجمعی از بند بيرونشان آوردهاند. صدای لشکري و ناصريان، همراه با ضرب و شتم زندانيان مارکسيست شنيده میشد. زندانيان بندهای ۷ و ۸ را به دادگاه میبردند. برای اولين بار از شنيدن صدای ضرب و شتم بچهها از ته دل خشنود بودم! اين خشنودی و رضايت خاطرم را با چند نفر از بچهها در ميان گذاشتم. آنان نيز با من هم نظر بودند. به نظر ما ايجاد جو رعب و وحشتِ قبل از دادگاه، میتوانست به گونهای به نجات جان دست کم عدهای از آنها کمک کند. ضرب و شتم و کابل و شکنجه قبل از دادگاه، فضای درستی از شرايط و تنگی موقع به دست زندانيان مارکسيست میداد و امکان بيشتری جهت بررسی موضعی که بايد اتخاذ کنند، برايشان فراهم میکرد. از اين نظرگاه بود که در دلم قند آب میشد و دعا میکردم که هر چه بیرحمانهتر بزنندشان! يک بار در سال ۶۰ تمام توش و توان خود را به کار گرفته بودم تا يکی از عزيزان، هر چه زودتر چشم از جهان فرو بندد و حالا بعد از هفت سال در نقطهای قرار داشتم که از صميم قلب میخواستم دوستان و عزيزانم را هرچه شديدتر و بیرحمانهتر مورد ضرب و شتم قرار دهند. میتوانيد تصور کنيد شرايط موجود در زندانهای رژيم خميني را؟ آيا با همين تک نمونهها نمیشود به خوبی به تفاوت ماهوی اين زندان با همه زندانهای مرسوم دنيا پی برد؟ آيا کسی میتواند اين تفاوتها را آن گونه که بوده است، لمس کند؟
تعداد زندانيان مارکسيست مرد در زندان گوهردشت، بيشتر از اوين بود و اين باعث میشد که "هيئت عفو " وقت بيشتری برای زندان گوهردشت بگذارد. اميدوار بوديم که در رساندن اخبار قتلعامها به آنها، موفق عمل کرده باشيم. حالا فکر میکردم شايد ريسک آن روز ما که برايمان خالی از خطر جانی نبود، ارزشش را داشت و شايد امروز باعث نجات جانهای زيادی بشود. تعدادی از دوستانمان را که در فرعی ۱۷ با هم بوديم به اتهام تلاش برای رساندن اخبار به ديگر بندها که زندانيان مارکسيست نيز شامل آن میشدند، از دست داده بوديم. متأسفانه بعدها متوجه شدم که تقريباً همهی بندهای زندانيان مارکسيست اخباری را که از طرف ما داده شده بود، جدی تلقی نکرده و گفته بودند که زندانيان مجاهد برای بزرگنمايی و مهم جلوه دادن خودشان، اين اخبار را ساختهاند! قضاوتی بسيار غيرمنصفانه بود. در بدترين شرايط، تلاش و پیگيری بسياری کرده بوديم تا اخباری را که میتوانست به قيمت جانمان تمام شود، به آنها برسانيم. هدفمان اين بود که لااقل در فضای جديد زندان قرار بگيرند و موضعگيریهايشان را بر پايهی وضعيت تازه تنظيم کنند. جز اخلاص و دوستی هيچ منفعت سياسی و تشکيلاتی پشت آن نخوابيده بود. ای کاش همهی ما میتوانستيم به هنگام واکنش در مقابل پديدهای، انصاف را رعايت کنيم. ای کاش هيچ گاه عجولانه به قضاوت نمینشستيم. ایکاش میتوانستيم خود را از ذهنيتهايی که چون بندهايی نامريی احاطهمان کردهاند، رها کنيم.
تحليل کلی در بند زندانيان مارکسيست اين بود که رژيم به خاطر پذيرش قطعنامه ۵۹۸ در حال عقبنشينی است و يکی از ملزومات پذيرش آتشبس و اتمام جنگ نيز آزادی زندانيان سياسی خواهد بود. آنان معتقد بودند با روی کار آمدن گورباچف و شروع پروستريکا در شوروی، نسيم جديدی در دنيا وزيدن گرفتهاست و اثرات آن به ايران و رژيم نيز خواهد رسيد و در اين راه رژيم نمیتواند مقاومت چندانی از خود نشان دهد و لاجرم بايد دست به گشايشهايی در سطح اجتماعی بزند و مسئلهی زندانها و زندانيان نيز در اولويت قرار خواهد گرفت. در اوين و در جريان پروسهی قتلعام زندانيان، هنگامی که با تعدادی از زندانيان مجاهد زنده مانده همسلول شده بودند، آنچنان روی تحليلشان پافشاری میکردند و اعدام بچهها را باور نداشتند که يکی از زندانيان مجاهد به نام حسن ميرزايي به آنها گفته بود: بيژن جزني نيز زنده است و در يکی از بندهای مجاور زندانی است! حتا در انفرادی ۲۰۹ بچهها شنيده بودند که يکی از زندانيان مارکسيست با پاسداران بند بحث میکرده که بر اساس کنوانسيون ژنو آنها حق ندارند او را به انفرادی بياندازند.
آنان به درستی تحليل میکردند که پذيرش قطعنامه، ناشی از موقعيت بحرانی رژيم و فشار جنبش اعتراضی ضد جنگ مردم است و تحولات بزرگتری را پيشبينی میکردند. اما نتيجهگيریشان به غايت غلط و انحرافی بود. آنها با ساده سازی بسيار، تصور میکردند که در سياستهای سرکوبگرانه و فاشيستی رژيم، دستکم تغييری رخ خواهد داد و به سوی سياستهای ليبرالتری، لااقل در ارتباط با زندانيان کشيده خواهد شد. اشتباه پايهای آنان در اين بود که رژيم را "کلاسيک " ارزيابی میکردند. البته اگر رژيم جمهوری اسلامی، رژيمی "کلاسيک " بود، نتيجهگيری آنان نيز درست از کار در میآمد. اما عملکرد رژيم بارها نشان داده بود که نبايستی به طور کلاسيک مورد ارزيابی قرار گيرد. تقريباً تمامی بندهای زندانيان مارکسيست بر اين عقيده پای میفشردند که با تضعيف شدن موقعيت رژيم، آزاد کردن زندانيان به عنوان گامی در جهت دمکراتيزه کردن فضای سياسی جامعه، بسيار محتمل خواهد بود. بر پايهی همين تحليل نادرست از شرايط بود که هر خبری مبنی بر اعدام و قتلعام را از اساس بیپايه میدانستند. اين دوستان با پاهای چوبين استدلالشان که سخت بیتمکين بود، به جنگ واقعيت رفته بودند. هيچ يک از بندهای زندانيان مجاهد در گوهردشت، چه قبل از شروع اعدامها و چه در خلال آن، از اين موهبت برخوردار نبودند که اين همه اطلاعات از نحوه و کيفيت قتلعام زندانيان داشته باشند ولی در عين حال دچار خوشبينی و توهم "آزادی و رهايی” نيز نبودند. هرچند اين توهم به طور محدود و پراکنده در زندانيان مجاهد گوهردشت هم بود. و در بين زندانيان مجاهدی که در اوين بودند نيز با وسعت بيشتری يافت میشد. اما همين عده نيز وقتی با اخبار اعدامها روبهرو میشدند، ديگر به انکار آن نمیپرداختند.
حتا وقتی در شهريورماه در فرعی مجاور زندانيان مارکسيست قرار گرفتيم و موضوع را دوباره تکرار کرديم، هنوز نمیپذيرفتند و در بينشان بحث بود که آيا اين اخبار را به بندهای ديگر منتقل کنند يا نه؟!
در دیماه ۶۷، "م - ن" يکی از هواداران راه کارگر را ديدم. از سال ۶۳ يکديگر را میشناختيم و برای مدتی نيز همسلول بوديم. "م - ن" از من خواست که با هم گپی بزنيم. با کمال ميل دعوتش را پذيرفتم. هنگام حرف زدن، سرش پايين بود و در صورتم نگاه نمیکرد. لحظهای درنگ کرد و پرسيد: ايرج میدانی فرامرز اعدام شد؟ منظورش فرامرز زمانزاده بود. در قزلحصار با هم انگليسی میخواندند و برای پيشرفت زبانشان، به خواندن کتاب "پيرمرد ودريا "ی همينگوي دست زده بودند. جايی که به مشکل بر میخوردند، از من میپرسيدند و من هم در حد توانم به آنها کمک میکردم. بسيار با هم صميمی و نزديک بودند. سرم را با تأسف و به علامت تأييد تکان دادم. صدايش گرفته بود و بريده - بريده صحبت میکرد. اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: میدانی من هم مقصر بودم؟ به شدت احساس گناه میکرد. میخواست با اعتراف کردن نزد من، کمی تسکين يابد. گفتم: چرا تو؟ با افسوس ادامه داد: آن روزی که از طريق بند شما مطلع شديم که زندانيان مجاهد را اعدام میکنند، يکی از کسانی که ابتدا به ساکن به مخالفت با خبر فوق پرداخت و گفت که اين خبر از اساس دروغ است و مجاهدين آن را برای بزرگنمايی خودشان ساختهاند، من بودم و سپس اضافه کرد: با اين توهم بود که فرامرز به دادگاه رفت و به اعدام محکوم شد. سعی کردم دلداریاش دهم، اما نمیدانم تا چه حد موفق شدم و آيا اصلاً موفقيتی در کار بود؟
امروز ابوالحسن مرندي از زندانيان مجاهد را از سلول انفرادی به دادگاه بردند. برادرش در مهرماه ۶۰ به شهادت رسيده بود و او تنها پسر خانواده شده بود. پدرش از اهالی افجه بود. در نامهای که سالها قبل به دادستانی نوشته بود، وضعيتش را توضيح داده و خواسته بود که تنها پسرش را جهت کمک به او در امر کشاورزی، آزاد کنند. از قضا همين نامه در پروندهاش بود و باعث نجات جانش شد و از اعدام او صرفنظر کردند. [37]
مصطفی مرداني و علی اصفهاني را روز ۲۵ مرداد وقتی به انفرادی منتقل میشدند زنده ديده بودم. گمان میکنم آنان در همين روزها و به همراه زندانيان مارکسيست به شهادت رسيده باشند. حسين صادقبيگی نيز در روز ۲۸ مرداد توسط ناصريان به انفرادی منتقل و سپس به همراه زندانيان مارکسيست، در شهريور ماه به شهادت رسيد.
بچهها در بند مسابقههای مختلف علمی راه انداخته بودند و درگروههای چند نفره، در زمينههای مختلف به رقابت میپرداختند. تقريباً همهی افراد بند به نوعی در آن شرکت داشتند. چيزی نبود جر سرگرمی و فرار از واقعيت. مسابقه به اين صورت بود که بچهها در چند گروه تقسيم شده و در کنار اتاق بزرگ "فرعی” مینشستند. از طرف ادارهکننده و مجری مسابقه، سؤالی مطرح میشد. گروهی که زودتر از بقيه زنگ را میزد، مجاز به دادن پاسخ بود. چون زنگی در ميان نبود، يکی از اعضای گروه، انگشت اشارهاش را به زمين فشار داده و میگفت: دينگ!
در طول اين روزهای دردآور و ملالتبار، هيچ گاه تنها نبودم. وقتی کسی نبود تا با من درد دل کند، تازه با خاطراتم خلوت میکردم. نمیتوانستم از ياد بچهها غافل شوم. پيشترها هر وقت که با محمود سمندر تنها میشديم، محمود به ياد کودکیاش شعر "علی کوچيکه "ی فروغ را که از همان زمان کودکی حفظ کرده بود، برايم زمزمه میکرد و حالا من از دست آن خلاصی نداشتم. من نيز خيلی بخشهايش را حفظ شده بودم. انگار صدای محمود در گوشم میپيچيد:
ای علی ای علی ديوونه
تخت فنری بهتره يا تخت مرده شور خونه؟
احساس میکردم در گوشم میخواند:
ماهی تو آب میچرخه و ستاره دس چين میکنه
اونوخ به خواب هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگين میکنه...
میبرتش؛ میبرتش
به آبيای پاک و صاف آسمون میبرتش
به سادگی کهکشون میبرتش.
آنوقت بود که میديدم
آب يهو بالا اومد و هلفی کرد و تو کشيد
انگار که آب جفتشو جست و تو خودش فرو کشيد.
با بچهها که بودم میخنديدم. تنها که میشدم، آتش میگرفتم:
آتش عشق و جنون شعله زند گاه گاه
گاه کنم وای وای گاه کشم آه آه
نالهکنان سال سال مويه زنان ماه ماه
صبح چو کبک دری خنده زنم قاه قاه
شام چو مرغ سحر گريه کنم زار زار [38]
دلم را گذاشته بودند ميان تنور و سوزشاش را در حلقم احساس میکردم.
دوشنبه ۷ شهريور تا يک شنبه ۱۳ شهريور.
در روزهای دوشنبه و سه شنبه، هفت و هشت شهريور، هيئت کشتار در اوين سرگرم قتلعام بود و روز نه شهريور به گوهردشت آمد. آنهايی را که به دادگاه رفته بودند و زنده مانده بودند، در بند ۸ اسکان داده بودند. اين روزها صدای ضرب و شتم و کابل هر روز به گوش میرسيد. ظاهراً کسانی را که نماز نمیخواندند، مجبور به پذيرش آن میکردند. برای هر وعده ۱۰ ضربه شلاق میزدند. بزودی افراد، مقاومت را بیحاصل ديدند. عادل، مسئول فروشگاه و کسی که بچهها را تا محل اعدام میبرد، پيشنماز بود و همهی زندانيان مارکسيست مجبور بودند پشت سرش نماز بخوانند. دژخيمان اعتقاد داشتند که سه نوع مسلمان وجود دارد. دستهی اول از ترس و واهمهی آتش جهنم و رنج و شکنجهی آن مسلمان میشوند؛ دستهی دوم به خاطر بهشت و حورالعين و حوض کوثر و نهرهای جاری آن و بهرهمند شدن از لذات و نعمات آن مسلمان میشوند و دستهی سوم ايمان آوردگاناند که به خاطر باور و شناختشان مسلمان میشوند. دژخيمان، خود را جزو دستهی سوم قلمداد کرده و از محمدحسين بهشتي فاکت میآورند که "بهشت را به بها بدهند به بهانه ندهند". آنان تلاش میکردند تا با زخمههای آتش شلاق، زندانيان مارکسيست را با طعم جهنم آشنا کنند و مجبورشان کنند که اسلام بياورند! اين سياست تازگی نداشت و به ويژه در قرون وسطا به شدت به کار گرفته میشد. "پدران مقدس " استفاده از چماق را به عنوان عالیترين ابزار برای ارشاد "مشرکين " و "ملحدينی” که در برابر پذيرش "دين محبت " مسيحيت از خود مقاومت نشان میدادند، تجويز کرده بودند. "سان آگوستين " يکی از مبتکران اين نظريه میگويد: "بسياری اين دين را از روی ترس و به خاطر فرار از شکنجه پذيرفتند " . زندانيان مارکسيستی که جان به در برده بودند، در واقع کسانی بودند که متوجهی تنگی اوضاع شده و به قول يغمای جندقي به تدبير، لايهای از مسلمانی را پذيرفته بودند.
زشيخ شهر جان بردم به تدبير مسلماني
مدارا با چنين كافر نمیكردم چه میكردم؟
۹ شهريور شورایعالی قضايی به رياست موسوی اردبيلي از کليه دادگاهها و دادسراهای انقلاب میخواهد که در مورد "گروهکهای محارب و ملحد " با قاطعيت عمل کنند و در برخورد با آنها سعی شود "اشداء علیالکفار " باشند؛ چون آنها ضديت خودشان را با "اسلام " و "ملت ايران " و نيز همکاری همه جانبه با "استکبار جهانی” به ويژه حملهی نظامی به "ميهن اسلامی” يا "جاسوسی” به نفع دشمنان، به اثبات رساندند. اين اولين باری بود که طی ماههای اخير از برخورد همراه با قاطعيت و بدون ترحم با زندانيان "ملحد " که منظورشان گروههای مارکسيستی بود، سخن به ميان میآمد. اين اطلاعيه در واقع عزم جزم رژيم برای قتلعام کردن زندانيان مارکسيست را میرساند. از خلال اطلاعيهی مزبور، مشخص بود که قتلعام زندانيان مجاهد هنوز میتواند ادامه داشته باشد. همچنين خبر از خط جديد سرکوب در سياست رژيم میداد. بدون شک بعد از عادی شدن شرايط نيز ميزان محکوميتهای سياسی نسبت به قبل افزايش پيدا میکرد.
۹ شهريور جواد تقویقهي از زندانيان مجاهد را که پيشتر درحدود دو سال در سلول انفرادی به سر برده بود، دوباره به دادگاه بردند. وی به ۱۰۰ ضربه شلاق محکوم شده بود. قرار بود حکم مزبور را در دو نوبت اجرا کنند. هر چند برای اعمالشان نياز به دليلی نداشتند، ولی گويا به دروغگويی محکومش کرده بودند. بعدازظهر با تنی رنجور که ناشی از تحمل ضربات کابل بود، به بند بازگشت. خوشحال بوديم که زنده بازگشته است. نمیدانم روزهای ۱۰، ۱۱ و ۱۲ دقيقاً چه گذشت و "هيئت عفو " در کدام روزها در اوين به صدور حکمهای اعدام مشغول بوده است، ولی میدانم که در روز ۱۳ شهريور، اين هيئت در گوهردشت بوده است. زيرا صبح دوباره جواد تقوي را بردند. ساعتی بعد سيدمحمد خوانساري را فراخواندند. بين او و برادرش سيدحسن خوانساري، میخواستند يکی را برای قربانی شدن انتخاب کنند! هيئت عفو رأی به اعدام سيدحسن داد؛ هم بزرگتر بود وهم در گوهردشت سابقهدارتر و برای جلادان شناخته شدهتر. در آن روز رحم و شقفت آخوندیشان گل کرده بود. میخواستند به خانوادهی خوانساري لطفی کرده باشند و همزمان هر دو فرزندشان را از آنها نگيرند! اين نوع دورانديشیها، کمتر در ميان آدمکشان حرفهای رژيم به چشم میخورد. در جريان قتلعام که در آن روزها جريان داشت، خواهران و برادران بسياری در کنار هم اعدام شدند که لااقل من عدهای از آنها را میشناسم، از جمله: برادران ميرزايي حسين و مصطفی، برادران ناظري جواد و بهرام، برادران ملکیانارکی سعيد ومجيد، برادران جبرئيلي سعيد و ارفع، برادران رزاقي احمد و مهشيد(حسين)، برادران ملاعبدالحسيني اکبر و مرتضی، برادران بوئيني عليرضا و محمدرضا، برادران خضري اصغر و حميد، برادران خسروآبادي مسعود و منصور، برادران سيداحمدي محسن و محمد، برادران دارآفرين اردلان و اردکان، برادران ثابترفتار رضا و مسعود، برادران عبداللهي، مجيد و امير، برادران رشيدي امير و محسن، خواهر و برادر محمدی بهمنآبادی رضا و مريم، پسر و پدر شهبازي علی و شهباز(عباسعلی)، خواهران و برادر ادبآواز عصمت، فاطمه و حسين، برادران کيوانفر جمشيد و حسن، خواهران محمدرحيمي فرنگيس و سهيلا، زن و شوهر مريم گلزادهغفوری و عليرضا حاجصمدی.
طی اين روزها به سرنوشت غمانگيز همبندهای سابقم، زندانيان تودهای و اکثريتی میانديشيدم. نسبت به آنان بسيار خوششانس و خوشبخت بودم. اگر در زندان بودم و مصيبتهای زيادی را متحمل شده بودم، حتا اگر به دار نيز آويخته میشدم، غم چندانی نبود. هرچه از دستم بر آمده بود، کم يا زياد، عليه رژيم فروگذار نکرده بودم. به دست کسانی کشته میشدم که به جنگشان برخاسته بودم. به خود میگفتم: آنان را به چه جرمی به دار میزنند؟ به خاطر کدام اقدام ضدرژيمی، بايد تحمل کيفر کنند؟ خودم را به جای آنان میگذاشتم. چه فاجعهای بود زمانی که طناب دار را به گردنشان میانداختند. تاريخ چنين صحنههايی را به ياد ندارد. کسانی که در عمر سياسیشان، تنها در جهت اهداف رژيم حاکم فعاليت کردهاند، به جای قدردانی، از طرف همان رژيم به جوخهی اعدام سپرده میشوند! چگونه ممکن است اين کابوس رنگ حقيقت به خود بگيرد؟ آنان تا مدتها مدعی بودند پاسداران نه زندانبانانِ آنها که برادرانشان هستند. آنان در بحبوحهی قتلعامهای سال ۶۰ در نشريهشان مدعی بودند:
سرکوب بدون مماشات جريانهای سياسی که کمر به شکست انقلاب خون بار مردم ايران بستهاند از ارکان دفاع از انقلاب است. در اين زمينه هيچ گونه شک و شبهه و ترديدی وجود ندارد و میبايست اذهان مردد و متزلزل را نسبت به درستی اين باور انقلابی مومن و متعهد ساخت. [39]
دژخيمان توصيهی رهبران سازمان اکثريت مبنی بر "سرکوب بدون مماشات جريانهای سياسی” را بدون "هيچ گونه شک و شبهه و ترديدی” به هواداران آنها نيز تعميم داده بودند.
پيامدهای قتلعام
سالن ۱۳؛ تفکيک ساکها؛ غارت اموال زندانيان؛ برخورد دوبارهی لشکري؛ زنان دردمند جامعه؛ ملاقات با خانواده؛ انتقال خبراعدامها؛ مصاحبهها؛ قتل دکتر کاظم سامي؛ اعدام روحانيون و...
ما وارثان چه هستيم؟
جوراب کهنهای فرو رفته در درد
وامانده ساعتی در عبور زمان
يا پيراهنی به رنگ سرخ سحرگهان؟
۱۳ شهريور. آخرين روز اعدامها در گوهردشت بود. بعد از اين تاريخ، بر اساس احکام صادره از سوی خميني در مرداد و شهريور، ديگر اعدامی صورت نگرفت. بعداز ظهر ما را فراخوانده و گفتند: با کليهی وسايل آمادهی نقل و انتقال باشيم. طولی نکشيد که خود را در بند ۱۳ گوهردشت يافتيم. بچههای فرعی ۱۴ و همچنين بچههايی که در انفرادی به سر میبردند، نيز به جمع ما پيوستند. دوباره روبوسی و تجديد خاطرهها آغاز شد. هرکس از مشاهدههای خود میگفت. از قهرمانیها و از پيامهای بچهها، از دغدغههايشان، از شوريدگی و شيفتگیشان و از شقاوت و بیرحمی دژخيمان که به چشم ديده بودند. سرگردان و حيران بودم که کداميکشان را صدا زنم؟ با چه کسی شادی غمآلودِ زنده ماندن را تقسيم کنم!
دوباره شور و هيجان عجيبی در بند به پا شده بود. بعضیها هنوز نمیتوانستند واقعيت را قبول کنند. تلاش میکردند به نوعی خودشان را راضی کنند که لابد بچهها در جايی نامشخص زندانی شدهاند و به زودی سرو کلهشان پيدا خواهد شد. اين خود نوعی تلاش برای روبهرو نشدن با واقعيت بود.
افراد به سرعت در اتاقها جای گرفتند. کمتر از۱۳۰ نفر از اين مجموعه را زندانيان مجاهدی تشکيل میدادند که در گوهردشت، پروسهی اعدامها را سپری کرده و يا در جريان آن بوده و زنده مانده بودند. تقريباً ۷۰ نفر نيز کسانی بودند که در بند ۱ جهاد(همان افراد بند يک سابق) به سر میبردند و در پروسهی اعدامها حضور نداشتند. مجموعاً در حدود ۲۰۰ نفر زندانی مجاهد در گوهردشت زنده مانده بوديم.
شهريور به نيمه رسيده بود و دريا از توفان باز ايستاده بود. موجها آرام گرفته بودند. اين بار در صدد اطلاع يافتن از رفقای مارکسيستام بودم که جاودانه شده بودند: فرامرز زمانزاده، رضا عصمتي، منصور نجفي، بهزاد عمراني، فرهاد مهديون، يوسف آبخون، مهدی حسنیپاک، اسماعيل وطنخواه، سيفالله غياثوند، مجيد منبري، اسماعيل موسايي، عباس رئيسي، پرويز حسيني، منصور داوران، سيامک الماسيان، مهدی مهرعليان، رسول سراج و...
۲
سه شنبه ۱۵ شهريور. در بند قدم میزدم که ناگهان پاسدار در بند را باز کرده، من و چند نفر ديگر از بچههای بند ۲ سابق را صدا زد و گفت: چشمبند زده و برای جدا کردن وسايل افرادی که سابقاً در بند ۲ بودند و هم اکنون در اين بند به سر می بردند، آماده شويم. آنان میخواستند وسايل افراد زنده مانده را از وسايل قتلعامشدگان تفکيک کنند. میبايستی فکری به حال تحويل ساکها و وسايل فردی قتلعامشدگان میکردند. با فارغ شدن پاسداران از قتلعام، مرحلهی بعدی آغاز میشد. چند دقيقهای نگذشته بود که خود را در قسمت فرعی بند يافتيم. به ما گفته شد ساکهای بچههايی را که در بند هستند، جدا کنيم. احساس کردم خوابی که در انفرادی دو ماه قبل ديده بودم، تعبير شده است. اسامیای را که در خواب ديده بودم، به خاطر میآوردم. خيس عرق بودم. گويی فيلمی بود که يک بار ديده بودم و حالا دوباره به ديدنش مینشستم. تلويزيونی را که در خواب ديده بودم، نيز آنجا بود! ديوانهوار به دنبال ساک خودم میگشتم. میخواستم ببينم آيا قرآنی که مصطفی مردفرد برايم صحافی کرده بود، در ساکم هست يا نه؟ مصطفی نامهای را که برايم حکم گنج داشت، در آن جاسازی کرده بود. فکر میکردم شايد نامه مزبور تنها دستخط باقیماندهی فاطمهکزازی باشد. دلهرهی عجيبی داشتم. اگر نبود چی؟ ساکم را يافتم. درش را که باز کردم، قرآن را ديدم که روی بقيهی وسايل قرار داشت. اشک در چشمانم حلقه زد. چشمم جايی را نمیديد. صفحهی اولش را باز کردم، نوشته بود: تقديم به ايرج عزيزم و امضا کرده بود: مصطفی. گنجم آنجا بود. لبخند رضايتمندی بر لبم نشست. به سرعت در ساکم را بستم و به تفکيک دوبارهی ساکها پرداختم. با خودم فکر میکردم با اين ساکها چه خواهند کرد؟ راستی آنها را به خانوادههايشان تحويل خواهند داد؟ تازه تحويل بدهند يا ندهند، مهم صاحبانشان بودند که ديگر در ميان ما نيستند. آيا کسی از اين جامههای آغشته به درد، پيامی خواهد شنيد؟ آيا کسی میفهمد در لا به لای اين جامهها، روزی چه دلهای پرطپشی نهان گشته بود؟
به سختی و با مرارت تمام، نفس میکشيدم و هن وهن کنان و عرقريزان به دنبال ماترک عزيزانم میگشتم. گاهی کسی در ساکی را میگشود و چيزی را به يادگار و رسم يادبود برای خود بر میداشت. همه میخواستند از آنهايی که گاه تا سرحد جنون دوستشان داشتند، چيزی به همراه داشته باشند. افراد گاه با اين خاطرهها زندگی کرده و سختیهای راه را تحمل میکردند. اگر عاشق نبودم و اگر هر شب انتظار نمیکشيدم که ماه را به چهرهی عزيزترين ياران ببينم، هرگز تاب سفری اين چنينم نبود.
با جسمی خسته و روانی آزرده به بند بازگشتم. خستگیام بيشتر ناشی از درد و اندوه غيبت بچهها بود. لحظهای از پيشِ نظرم دور نمیشدند. راستی حالا کجا هستند؟ چه کار میکنند؟ روزهای بعد نيز پاسداران هر روز رجوع میکردند و چند تن از بچههای فرعیها را با خود میبردند تا نسبت به تفکيک ساکهای بچههايی که زنده مانده بودند، اقدام کنند. آهسته قرآن را باز کردم. دست خط مصطفی را بوسيدم و چند بار روی چشمانم گذاشتم. آهسته جلد آن را باز کردم و نامه را از مخفيگاهش بيرون آوردم. انگار فاطي آنجا ايستاده بود و میخنديد. يک لحظه با او رفتم تا آن اتاق کاهگلی خانهشان که شبها بعد از کار سخت روزانه، با جلال و فاطي و ديگر بچهها در آنجا میخوابيديم. اتاقی که تنها آذين ديوار آن، عکس بنيانگذاران سازمان مجاهدين خلق بود.
فاطي هميشه يک فانوس روشن میکرد و در زير نور آن شروع میکرد به نوشتن گزارشهای روزانهاش، در حالی که دستانش از شستن لباس در هوای سرد مانند لبو سرخ شده بودند. ديرتر از ما میخوابيد و زودتر از ما بيدار میشد!
ما که با معجزه و شانس و اقبال و... از آن مهلکه جان به در برده بوديم، به خوبی میدانستيم آنها که از همه بهتر بودند، هيچ گاه بازنگشتند. البته اين به معنای بیارزش دانستن بازگشتگان نيست بلکه برعکس، به معنای ارزش بیمثال و بیاندازهی بازنگشتگان است. آن چه که اين روزها مرا درخود فرو برده بود، انديشيدن به اين نکته بود که آيا رنج و فداکاری بچهها تأثيری در جامعه و پيشبرد مبارزه و مسير طیشده داشته و يا خواهد داشت؟ آيا:
پرندهای که مرده بود
دوباره دانه میشود و پرواز میکند
دوستی قبلاً اين سؤال را مطرح کرده بود:
چگونه آن دانهی کوچکی که در دهان گنجشگکی میميرد
خود سينهی سنگين سنگ را میشکافد
و به گونهی خورشيد دست میکشد
و خود پاسخ گفته بود که:
از ياد رفتن مثل آن دانهی کوچک
در چينه دان يک مرغ
همان پيوند با پرواز است
اصلاً دانه، خود پرواز است
شناختی نسبت به چگونگی اين تأثير ندارم ولی نسبت به حتميت آن نيز ترديدی ندارم.
۳
تشکيلات صنفی ما، مانند قبل از قتلعامها به کار خود ادامه میداد و خللی در آن وارد نشده بود. اين بار حسن رزاقي مسئول بند و محمد سلامي مسئول نظافت بود. مقامات زندان نيز حساسيتی روی تشکيلات صنفی و ادارهی بند توسط بچهها نداشتند. آنها به خوبی به اين امر آگاه بودند که اين مسئله خطری را متوجهی رژيم نمیکند و اين زندانيان، سالها طول خواهد کشيد تا بتوانند دوباره کمر راست کنند.
عادل، مسئول فروشگاه زندان، خبر داد که فروشگاه زندان فعاليت خود را آغاز کرده و میتوانيم ليست جنسهای مورد نيازمان را در اختيار او قرار دهيم تا نسبت به تهيهی آنها اقدام کند. چيزی نگذشت که بخشی از جنسهای درخواستیمان از جمله کنسروماهی و انجير به بند راه يافت. انجيرها همه پاک شده بودند. همانهايی بودند که خودمان روزهای جمعه به هنگام کار جمعی که ملیکاریاش میناميديم و هدف از آن پرداختن به امور اتاق بود، ميان آنها را باز کرده و به منظور "کرمزدايی”، با مسواک درونشان را تميز کرده بوديم. زندانبانان بندهايمان را غارت کرده بودند و حالا اموالمان را دوباره به خودمان میفروختند! به هيچ وجه رغبت نمیکردم از انجيرهای ياد شده استفاده کنم. از اينکه به اين صورت مورد تحقير قرار گرفته بوديم، به شدت احساس تنگی و فشار میکردم. دلم میخواست عادل مسئول فروشگاه را با دستهايم خفه کنم.
۴
يکشنبه ۲۰ شهريور و يک هفته پس از حضورمان در سالن جديد، در حالی که هنوز کاملاً جا نيفتاده بوديم، مصاحبهی پنج تن از دستگيرشدگان عمليات "فروغ جاويدان " را از تلويزيون پخش کردند. چهار مرد و يک زن بودند. داريوش گلبرگ، شهرام سيفي، فرهاد چاه پست و محمدحسن بسيجي از زندانيانی بودند که به خدمت رژيم در آمده بودند. از نحوهی بيان گفتارشان مشخص بود که مرزهای زيادی را درنورديدهاند. تا آنجايی که مطلع هستم، چهار نفر فوق بعد از همکاریهای گسترده، آزاد شدند، اما از سرنوشت نفر پنجم که زنی بود به نام زرگر اطلاعی کسب نکردم. هيچ شناختی از آن زن دردمند که گويا پايش را نيز در عمليات از دست داده بود، نداشتم. حالت گفتار و نگاهش نشان میداد که با بقيه همراه نيست. سعيد شاهسوندي يکی از کسانی بود که میتوانست به اين مصاحبه "کيفيت " بيشتری ببخشد، ولی به دلايل کاملاً امنيتی و به خاطر منافع بزرگتری، دستگيریاش مخفی نگاه داشته شده بود و از حضور در آنجمع معافش کرده بودند.
۵
مهرماه ۶۷. در يکی از روزهای مهرماه، صبحهنگام بود که ناصريان به همراه چند پاسدار به بند آمده و همهی افراد را به حضور در حسينيهی بند فراخواندند. ناصريان شروع به تهديد کرده و در خلال صحبتهايش گفت: گذشت دورانی که در آن اعتصاب و حرکتهای اعتراضی در زندان انجام میگرفت. و تا آنجا پيش رفت که تهديد کرد: حتا بايد سبيلهايتان را نيز کوتاه کنيد! و تأکيد کرد: خط برخورد ما عوض شده است و کوچکترين حرکتی را در نطفه سرکوب خواهيم کرد! ناصريان در شادی ناشی از فتحی که کرده بود، در پوست خود نمیگنجيد و در حالی که ابلهانه میخنديد، گفت: کجاييد که ببينيد تودهایهايی را که در عرض ۴۰ سال سرشان به مهر نخورده بود، چگونه نمازخوان کردهايم؟ آرزو میکردم هر چه زودتر صحبتهايش تمام شود، تحمل قيافهی کريهاش را نداشتم. بعد از اين برخورد، بالاخره هواخوری داده شد. اين حرکت و از سرگيری فروش روزنامه، نشانگر آن بود که شرايط آرام- آرام عادی میشود.
۶
شبی کليهی بچههای بند را صدا زده و در راهرو زندان و محوطهی فرعی سالن ۱۵ نگاه داشتند. افراد يکی- يکی به اتاقی برده شده و لشکري و چند پاسدار، با آنها به سؤال و جوابهای معمول در زندان پرداختند. هر کس تحليلی داشت ولی هيچ کس خوشبين نبود. فکر میکرديم میخواهند فضای اعدام را نگاه دارند و يا واقعاً قصد تکميل پروژه را دارند. به هر حال، نوبت به من رسيد. در حالی که چشمبند به چشم داشتم، به اتاق وارد شدم. لشکري گفت: ايرج حاضر به نوشتن انزجارنامه هستی؟ گفتم: چند بار بايد انزجارنامه نوشت؟ هر روز که نمینويسند. من يک بار نوشتهام. پرسيد: آيا حاضر به همکاری اطلاعاتی هستی؟ گفتم: خودت مرا بهتر میشناسی، اهل اين کارها نيستم. سؤال ديگری نکرد و گفت: کنار اسمش بنويس "سگ منافق"! در موقع برخورد با مجتبی اخگر، گفته بود: کنار اسمش بنويس "ط دستهدار " . سپس از مجتبی پرسيده بود: میدانی يعنی چی؟ مجتبی خونسرد پاسخ داده بود: نه! لشکری گفته بود: يعنی طناب! حالا شيرفهم شدی؟ ليست ياده شده را احتمالاً برای وزارت اطلاعات تهيه میکردند. لشکری مانند قبل از قتلعام، وظيفه داشت مشخص کند که از نظر آنان کداميک از زندانيان، "معاند " ، "منفعل " و يا "بريده " هستند.
در نيمهی اول مهرماه، يک روز تعدادی از بچههای بند را دوباره با کليهی وسايل خواندند. افرادی را که به خاطر دارم، عبارت بودند از: داريوش صفايي، حسين فارسي، کيومرث مژده، محمد پورقاضيان، مجتبی اخگر، حميد جلالي و... در همين ماه در اوين نيز تعدادی از بچهها را با کليهی وسايل صدا کرده و به سلولهای انفرادی ۲۰۹منتقل کرده بودند. برای ما هيچگاه مشخص نشد که هدف آنان از اين کار چه بود؟ آيا ادامهی پروژه را در سر میپروراندند و يا میخواستند فضای اعدام و قتلعام را حفظ کنند؟ اما بيشتر از دو ماه نگذشت که آنان را دوباره به بند منتقل کردند. در طول اين مدت، يکی دوبار ناصريان با آنها برخورد کرده و از آنان خواستار همکاری اطلاعاتی شده بود و تهديد کرده بود که آنان را نيز مانند ديگر بچهها اعدام خواهد کرد. او در مقابل سوال بچهها که پرسيده بودند: آخر به چه جرمی میخواهی ما را اعدام کنی؟ خنديده بود و اذعان داشته بود: مگر دوستانتان را که اعدام کرديم، جرمی مرتکب شده بودند؟! حق با ناصريان بود، بچهها سؤال احمقانهای را مطرح کرده بودند!
ششم مهرماه در اوين، مهدی سعيديان و با اختلاف يکی دو روز، رضا فيروزي و محمدتقی صداقترشتی اعدام شدند. آنها کسانی بودند که به هر دليل تا آن روز از اعدام رهيده بودند. شايد بتوان گفت اين اعدامها ادامهی روند قتلعامها نبود. در واقع مهدی سعيديان و رضا فيروزي هر دو از پيکهای مجاهدين بوده و زير حکم به سر میبردند. من ساليانی چند با هر دو آنها به سر برده بودم. هر دو بعد از آزادی از زندان، به مجاهدين پيوسته بودند. رضا فيروزي در حالی که عدهای را از مرز خارج میکرد، خود از عقب وانت پرت شده و گردنش آسيب ديده بود و همچنان از ناراحتی شديد آن رنج میبرد. مهدی سعيديان نيز از اعضای دانشجويی "آرمان مستضعفين " بود. يکبار قبل از ۳۰ خرداد دستگير شده بود و بعد از ۳۰خرداد، برای دومين بار به زندان افتاده بود. بيش از يک سال و نيم در انفرادی گوهردشت به سر برده بود و سپس به علت مبتلا شدن به بيماری سل غدد لنفاوی، از انفرادی خارج شده بود. در زندان به مجاهدين گرايش پيدا کرده و جزو زندانيان مجاهد به شمار میرفت. داوود زرگر نيز تا مهرماه زنده مانده بود. حکم اعدام او پيشتر صادر شده بود اما از آنجايی که احمد زرگر، معاون دادستان انقلاب در امور مواد مخدر، عموی وی بود، تلاش میکردند به نوعی داوود را مجبور به پذيرش مطالباتشان کنند. مقامات قضايی در اين رابطه توفيقی به دست نياوردند و حکم اعدام او را اجرا کردند.
نيمهی مهرماه بود که روزی فروتن به عنوان رياست جديد زندان، به بند آمده و به سرعت طول بند را طی کرده و از بند خارج شد. اين تنها حضور وی در زندان بود و ما ديگر وی را نديديم. گويا ستارهی اقبال وی به سرعت رو به افول گذاشت. سالها قبل نيز وی به مدت کوتاهی رياست زندان را پذيرفته بود. کسی نفهميد وی کيست و نقشاش چيست و در اين بين کجا بوده است و چگونه يکباره سرو کلهاش پيدا میشود و بعد به محاق میرود. گويا در پارهای شرايط، نقش محلل و حلقهی واسط را به عهده میگرفت....
[1] نشریهی کار، ارگان رسمی سازمان اکثریت، شمارهی ۱۲۰، هفت مرداد ۱۳۶۰.
[2] خاطرات منتظری، پیوست شماره ۱۳۷: نامهی امام خمینی در تبیین ضرورت پذیرش آتشبس، مورخه ۲۵ تیرماه ۱۳۶۷، صفحهی ۵۰۳.
[3] پیشین.
[4] پیشین.
[5] پیشین.
[6] پیشین، پیوست شمارهی ۱۴۰ صفحههای ۵۰۶ و ۵۰۷.
[7] فروغ فرخزاد.
[8] هواداران شریعتی، بنی صدر، آرمان مستضعفین و دیگر گروههای مذهبی مشمول حکم قتل عام صادر شده از سوی خمینی نمیشدند.
[9] احمد شاملو.
[10] فروغ فرخزاد.
[11] ناظم حکمت.
[12] احمد شاملو.
[13] گارسیا لورکا.
[14] فروغ فرخزاد.
[15] نیما یوشیج.
[16] اخوان ثالث.
[17] یعنی تار و پودش از هم دریده است.
[18] اکتاویو پاز.
[19] اشارهاش به حلقآویز کردن بچهها بود. به خاطر ضربهای که به نخاع و سیستم عصبی وارد میشود محتویات روده خالی میشود.
[20] اخوان ثالث.
[21] احمد شاملو.
[22] فردریک ویلهلم نیچه (۱۸۴۴-۱۹۰۰) ، فیلسوف بزرگ آلمانی.
[23] حافظ.
[24] ناظم حکمت
[25] نعمت میرزاده.
[26] گارسیا لورکا.
[27] گارسیا لورکا.
[28] ویکتورهوگو.
[29] اخوان ثالث.
[30] اکتاویو پاز.
[31] ابوسعید ابوالخیر.
[32] بر شماست که این واقعه را بازگو کنید.استفان بروشفلد، پل آ. لوین صفحهی ۴۹.
[33] مهدی اخوان ثالث.
[34] Pope Innocent III (۱۱۶۰-۱۲۱۶) یکی از بزرگترین پاپهای قرون وسطی که در سال ۱۱۹۸ به مقام پاپ دست یافت.
[35] J,P Sternبر شماست که این واقعه را بازگو کنید، استفان بروشفلد و پل آ. لوین، صفحهی ۷۱
[36] گارسیا لورکا.
[37] ابوالحسن بعد از تحمل ۱۱ سال زندان، در سال ۷۱ آزاد شد و در بهمن ماه ۷۲ به هنگام صعود به قله از کوه پرت شد و به کام مرگ رفت. یک شب تا صبح، به همراه نصرالله مرندی در حالی که یک دم سیگار از لبم نمیافتاد، بر بالای پیکرش نشستیم تا یخ آن باز شود. سمت چپ صورتش له شده بود، خونمردگی عمیقی در آن بود و دست و پای چپش نیز شکسته شده بودند. یک عمر خاطره با او، این گونه دردناک و غمانگیز خاتمه یافت. ایکاش همراه بچهها در قتلعام ۶۷ رفته بود. از هر جهت آمادگیاش را داشت. پذیرش مرگش نیز شاید برای من و خانوادهاش راحتتر بود. مرگ ابوالحسن، تراژدی مضاعف بود.
[38] نعیم.
[39] نشریهی کار، ارگان سازمان فدائیان اکثریت، شمارهی ۱۳۲. |