تابستان سياه ۶۷

من بنام يكی از بازماندگان آن قتل عام خونين هرگز از آقای سعيد حجاريان كه در آن زمان در راس كار بوده انتظاری ندارم كه با نوشتن و يا گفتن ناگفته ها را، كه ترديدی ندارم ايشان اطلاعات بسيار كاملی از آن واقعه دارند، برای ثبت در تاريخ در اختيار مردم قرار دهند. چون لازمه اينكار داشتن وجدان و شرافت انسانيست. دير يا زود عمر و بقای اين نظام ستمگر و قرون وسطائی بسر خواهد رسيد و كم نخواهند بود كسانی كه به يك دادگاه ملی و عادلانه خوانده شوند و بايستی پاسخگوی اين سكوت سنگين شوند


توفيق عظيمی

سایت اخبار روز
جمعه ٢٣ مرداد ١٣٨٣ – ١٣ اوت ٢٠٠۴
طی دويست سال گذشته در تاريخ خونبار ميهنمان هرگز جنايتی هولناكتر از قتل عام زندانيان سياسی در آن تابستان سياه (۶۷) بوقوع نپيوسته است و شايد از اينرو نيز باشد، حتی آنها كه از صفت دگر انديش در داخل استفاده ميكنند هنوز شهامت طرح كردن آن كشتار وحشيانه هزاران انسان بيدفاع را ندارند و شايد اين توافقی است كه بين اصلاح طلب و محافظه كار صورت گرفته و آنرا خط قرمزی قرار داده اند. آنها بخوبی از دستور امام بزرگوارشان باخبرند و نيک ميدانند که چه رخ داده است.
بيست هشتم تيرماه سال ۶۷ يكروز پس از پذيرش آتش بس زندان اوين بند شش در اضطرابی غير قابل تصور فرو رفته است حال چه خواهد شد؟ آيا وقت آن رسيده كه مسئله زندانيان سياسی را رژيم برای هميشه حل كند؟ پس از ظهر با خبر ميشويم كه دوازده نفر از زندانيان را از سالن سه و پنج بيرون برده اند. به كجا؟ نميدانيم! ما در سالن شش ۳۷۵ نفر بوديم اعضا و هواداران تمامی تشكلهای سياسی. با تمامی دقت خود رفتار پاسداران را زير نظر داشتيم چه وقت امار گيری و چه وقت آوردن غذا. علائمی كه دريافت ميكرديم خبر از سری بودن كاری ميداد.
همان شب تمامی تلوزيونها را جمع كردند.به فاصله دو روز پس از آن اسامی زندانيان سالن شش را از بلندگو خواندند و گفتند خوانده شده ها با چشم بند به زير هشت بيايند. چشمبندها را زديم و به صف ما را سوار مينی بوسهای اوين كردند. هيچكدام از ما نميدانستيم به كجا ميرويم. با هوشياری مسير مينی بوس را پيگيری ميكرديم. پس از چندين مرتبه بالا و پائين رفتن محوطه زندان اوين همگی ما را كنار تپه شمالی اوين پياده كردند و ما در حالت انتظار بيشتر از پنج ساعت را سپری كرديم. حق حرف زدن با يكديگر را نداشتيم. فضای سنگينی از سكوت و اضطراب وجود تك تك ما را در خود گرفته بود. گاهی با ايما و اشاره ميپرسيديم اين وقت شب با زندانی چكار ميتوانند داشته باشند؟ اما خبری از پاسخ نبود.

صدای كوبيدن پوتينهای پاسداران به زمين و فرياد آنان و شعار (خمينی عزيزم بگو تا خون بريزم) را شنيديم. ميشد حدس زد يكصد نفر هستند و هر لحظه بيشتر به ما نزديك ميشدند. طی اين مدت انتظار، صدها بار احساس دريدن قلبم توسط گلوله پاسدران را از سر گذراندم. اول فكر ميكردم كه تنها من چنين تصويری را در ذهنم ساخته ام اما بعدا متوجه شدم بيشتر زندانيان چنين احساسی را داشته اند. با بستن چشمبند در آن تاريكی تنها قادر بوديم كه احساس كنيم حادثه ای در حال شكل گيريست. دوباره همگی ما را سوار مينی بوس كرده و به انفرادی اسايشگاه بردند. در انجا با خواندن اسامی، ما ميبايست رو به ديوار با چشمبند بايستيم و لباس خود را درآورده آماده رفتن به سلولهای انفرادی باشيم. هنوز اذان صبح را از بلندگوها پخش نكرده بودند كه صدای يكی از شكنجه گران بنام مجيد قدوسی را شناختم كه فرياد ميزد تن هيچكس زير پوش نباشد و با ماژيكی كه داده ميشود نام خود و نام پدرتان را روی بدنتان بنويسيد انهائيكه شهرستانی هستند نام شهرستانشان را هم بنويسند.

نوشتن اجباری بود و نوشتيم. آنگاه به داخل سلول انفرادی رفتيم و در را بستند. ساعتها صدای باز و بستن درب سلولها بگوش ميرسيد. چند روز پس از انتقال به انفرادی اسامی عده ای ديگر خوانده شد باز هم چشمبند زده آماده بوديم برای رفتن به دادگاه ويژه. پشت سرهم راه ميرفتيم تا رسيديم به ساختمان اداری قديمی اوين. بيشتر از دويست نفر بوديم بعضی از همبندان را برای چندمين بار بود كه به دادگاه ويژه مياوردند و همانها بودند كه اطلاعات جديدی از نوع برخود هيئت هفت [سه] نفره خمينی به بقيه ميدادند. در طبقه دوم اتاقی را به دادگاه اختصاص داده بودند. در زير زمين همين ساختمان وسايل دار زدن را مستقر كرده بودند. در دادگاه رئيسی كه دادستان تهران بود حكم نهائی را ميخواند و مجری آن حاج مجتبی از شكنجه گران قديمی اوين بود كه فرياد ميزد زندانی به بند و يا زيرزمين برده شود.

از آن صف دويست نفر سی وپنج نفر بوديم كه ما را به بند برگرداندند و ديگر هرگز و هرگز بقيه را نديديم. در همين ايام شبی كه دچار تب و لرز شديد بودم مرا به بهداری اوين بردند در بين راه استخر بزرگ اوين كه جلو سالن آسايشگاه قرا دارد را، پر از دمپائی و كفشهای همبندانمان ديدم بيشتر از هزار جفت كفش كه روی هم ريخته شده بودند.

اوايل شهريور تعدادی از ما را به سالن ۳۲۵ منتقل كردند و در انجا بود كه فهميدم چه فاجعه ای رخ داده. هر روز اسامی تعدادی را ميخواندند. زندانی لباس ميپوشيد و ميرفت. قبل از رفتن آقای عباس امير انتظام با حالتی از احترام با زندانی از كنار تك تك ما ميگذشت. اواسط شهريور ۵۷ حسين زاده كه معاون زندان اوين بود به داخل بند آمد از ميان زندانيان داريوش كايت پور را مخاطب قرار داد و گفت چكار ميكنی داريوش؟ داريوش با استواری فرياد زد باد ميكارم تا طوفان درو كنم. فردای آنروز داريوش كايت پور، رضا باقری، عليرضا تشيد، عليرضا صمدی، سعيد متين، سعيد طباطبائی، سعيد خواجه نوری، حسين فتحی و... را با كليه وسايل صدا زدند و بردند. پس از آن نوبت به بند سران حزب توده رسيد. اسامی عليرضا زارع، گلاويژ، كيهان، قائم پناه، دكتر بهرام دانش، جودت، بهرام دانش، كه همگی از رهبران حزب توده بودند را خواندند و بردند.

بدون شك سال ۶۷ بنام ساليكه يكی از سياهترين جنايتها عليه بشريت رخ داده است در خاطر ها خواهد ماند من بنام يكی از بازماندگان آن قتل عام خونين هرگز از آقای سعيد حجاريان كه در آن زمان در راس كار بوده انتظاری ندارم كه با نوشتن و يا گفتن ناگفته ها كه ترديدی ندارم ايشان اطلاعات بسيار كاملی از آن واقعه دارند را برای ثبت در تاريخ در اختيار مردم قرار دهند. چون لازمه اينكار داشتن وجدان و شرافت انسانيست. دير يا زود عمر و بقای اين نظام ستمگر و قرون وسطائی بسر خواهد رسيد و كم نخواهند بود كسانی كه به يك دادگاه ملی و عادلانه خوانده شوند، و بايستی پاسخگوی اين سكوت سنگين شوند. ما هرسال در چنين روزی فرياد بر خواهيم آورد که "داد ميخواهيم، داد."