انقلاب کار توده ها ست!

به یاد دارم سال 57 در آغاز قیام ، با جوانان فامیل همه غروب در خانه ی مادر پیرم در جنوب تهران گردهم می آمدیم و شب درهماهنگی با جوانان محل در خیابان اصلی محله که کوچه های فرعی را به هم پیوند می داد جمع شده و با لاستیک های مستعمل آتشی افروخته و به گرد آتش حلقه می زدیم و همه با هم شعر سحر میشه سحرمیشه ، سیاهی ها بدر میشه ........را دم  می گرفتیم، وقتی ماشینهای ویژه گارد شاهنشاهی برای دستگیر کردنمان سر می رسیدند همه به نزدیکترین کوچه می گریختیم واطمینان داشتیم که درب هیچ خانه ای کاملا بسته نیست واولین درب را گشوده وپناه می گرفتیم. زمانیکه  گاردیها با دست خالی محل را ترک می کردند ما دوباره جمع شده وکارمان را ادامه می دادیم. در کنار آتش بحث و شوخی می کردیم و قرار کارهای فردا را می گذاشتیم. همه ی این کارها با همفکری و همدلی خودمان بدون دستور گرفتن از کسی صورت می گرفت. مادر پیرم صبورانه تحملمان می کرد ولی تا زمانی که ما به خانه باز نمی گشتیم از شدت نگرانی نمی خوابید؛ تا اینکه بعد از مدتی اسم خمینی به میان آمد و شعار استقلال ، آزادی، جمهوری اسلامی  در سطح جامعه مطرح شد. مادرم که حتی خواندن و نوشتن نمی دانست با تحکم به ما نهیب می زد " بس کنید! کمی فکر کنید ! آخوندها دارند به حکومت می رسند ، آنها قبرستانها رازیاد می کنند تا نان روضه خوانها چرب تر شود" و خطاب به من پیشاپیش مقایسه می کرد" تو الان وقتی به محفلی وارد می شوی همه ی مردها در آنجا به دلیل زن بودنت وبرای احترام به تو به پا می خیزند، اگر آخوندها به حکومت برسند لچک به سرت می گذارند ، ترا به آشپزخانه می فرستند، هوو به سرت می آورند" و من با خنده، ناباورانه ولی قاطعانه به او پاسخ میدادم  که "غلط کردند، بهشون اجازه نمی دیم". پیش بینی او درست بود ، من رفتم تا بهشان اجازه ندهم آزادی ام را از من بگیرند ولی خود را در زندان یافتم .
امروز که سالها از آن روزگار می گذرد و چراغ عمر مادرم مدت مدیدی ست که خاموش شده است ــ واکنون خود یک مادر پیر هستم ــ گاهی با خود می اندیشم که چطور آن موقع یک پیرزن عامی  می توانست آینده را به این روشنی برایم تصویر کند ولی رهبران سالها زندان کشیده ی آن روزگاران ــــ که از جلال و جبروتشان هر جوان جنوب شهرتهران مثل من از نزدیک شدن به آنها رعشه به اندامش می افتاد ـــــ نتوانستند تحلیل درستی از موقعیت داشته باشند ودر درون حکومت نو پا ، خرده بورژوازی را جستجو می کردند و وقتی به گمان خود آن را یافتند فرمان دادند که  سپاه پاسداران را به سلاح سنگین مسلح کنید!
 
من به همراه هزاران جوان همانند خودم که نخواستیم اجازه دهیم آزادیمان سلب شود ، سالها زندان کشیدیم، شکنجه شدیم و محرومیت چشیدیم که خود حکایت دیگری است. در تابستان 67 همان خرده بورژوازی مسلح شده به سلاح سنگین ، هم بندان و هم زنجیریان مرا از کنارم ربودند و دزدانه آنهارا قتل عام کرده و در گورهای جمعی و ناشناخته به خاک کشیدند. و اکنون پس از گذشت بیست سال از قتل عام ، خانواده های داغدار و درد کشیده ی آنها توانسته اند با تحمل هزاران مشقت فقط یک گورستان جمعی را شناسایی کنند . آنها بر گور مشترک عزیز انشان گرد آمده و درد و حسرت سالیان دراز را با هم شریک می شوند. شنیده ام که مادر  فهمیه  ( مجاهد اعدام شده درتابستان 67 ) هر از چند گاه با یک بغل گل به خاوران می رود  ودر حین گام برداشتن درخاک خاوران شاخه های گل را به اطراف خاک خاوران پرتاب کره و می گوید " شاید فهیمه ی من هم اینجا باشد". بخش عظیمی ازخانواده ها هنوز حتی نمی دانند گور عزیزانشان کجاست و در کجا و بر روی کدام خاک می توانند دمی  بیاسایند.
فرزندان خردسال عزیزان اعدام شده امروز جوانان برومندی شده اند و جویای گذشته مادران و پدران از دست رفته اشان هستند و به همراه دیگر بازماندگان چند سوال ساده دارند: چرا کشته شدند ؟ چه کسانی عامل کشتار بودند؟ گورشان کجاست ؟ آنها به دلیل برگزاری مراسم بر خاک فرضی عزیزانشان کتک می خورند ، تحقیر وتهدید می شوند و حتی گاه به زندان می روند. من از صمیم قلب متاسفم که به اجبار به لحاظ جغرافیایی فرسنگها از آن خانواده ها دور هستم اما همیشه قلب و ذهنم پیش آنهاست  وهر بار با دیدن فرزند خودم ، که دستگیری و شش سال زندان بودنم آسیبهای جبران ناپذیری به او وارد کرده است  تمام دغدغه ذهنی ام وضعیت آن خانواده ها می شود وبا تمام سلولهای وجودم رنجشان را حس می کنم  ( با آگاهی به اینکه هرگز وضع فرزند من با آن فرزندان قابل قیاس نیست و موقعیت آنها بمراتب دشوارتر و خرد کننده تر است)
من یقین دارم که پیوند عمیقی بین ما جان بدر بردگان ازکشتار67 و تمامی فرزندان و خانواده های قتل عام شدگان وجود دارد ما با هزاران تار به هم پیوسته ایم و خود آگاه و ناخود آگاه  در ذهنمان با هم زندگی می کنیم ؛ آخر آنها را از کنار ما ربودند وقتل عام کردند؛ ما شاهدان زنده ی این فاجعه ی ملی هستیم که می توانیم شهادت دهیم و این کمترین کاری ست که میتوانیم انجام دهیم به همین دلیل آرزو می کنم  ما و خانواده هایی که در خارج ازایران هستیم که نسبت به آن بخشی که در ایران ساکن هستند، از فضا و امکانات آزادتری برخورداریم بتوانیم با هم آتشی بیافروزیم ، به گرد آن جمع شویم و اطمینان داشته باشیم که در محله مان درب هیچ خانه ای برای کمک کاملا بسته نیست ، به خواست خانواده هایی که در ایران هستند احترام بگذاریم که نمی خواهند به هیچ وجه مساله قتل عام شدگان ، محل برخورد گروه ها و سازمانهای سیاسی باشد *، رهبران خود برگزیده را به خود واگذاریم، به گرد آتش حلقه زنیم و با هم بیاندیشیم و ساز و کار راهی را سامان دهیم که مارا به پاسخ درستی برای سوالهای ساده و در عین حال مهم برساند و داد خود را بستانیم . اما این بار باید بسیار هوشیار و بیدار باشیم وقتی آتشمان گر گرفت  در اولین قدم بدون توجه به هیچ مصلحتی از جانب هیچ رهبری ، دستگاه زندان و شکنجه و اعدام را بیدرنگ ، با هم برای همیشه  در آن آتش بسوزانیم تا هیچکس حتی یک نفر نتواند از آن استفاده کند.
با امید به آینده
زری  22.7.2008
 
 
·        نقل به مضمون ازنامه ی منصوره بهکیش